سفارش تبلیغ
صبا

آقای طـــومـــار

اشعار، ترانه، دل نوشته‌ها، داستان‌ها، روایات... آقای طــومار
صفحه خانگی پارسی یار درباره

او میکشد قلاب را

    نظر

نشسته‌ایم روبروی تلویزیون، جلوی جلوی صفحه. همان دم. سریال محبوبش دارد پخش میشود و رفته آن تو. انقدر که شخصیت‌ها را دوست دارد، میخواهد بال بزند بپرد وسط داستان. من سریال دوست ندارم. اما نشسته‌ام نزدیک و به صورتش نگاه میکنم. به چشمهایش که به بالا و پایین قصه واکنش نشان میدهند و ریز و درشت میشوند. یک جایی از قصه که چشمهایش از همه زیباتر است، جست میزنم که ببوسمش. سرش را میکشد که ادامه صحنه را ببیند، سرش میخورد به گوشه میز و میترکد. خون میپاشد به صفحه. به صورت من. اما برمیگردد، خونش را از روی صفحه پاک میکند و میرود که باز غرق قصه شود. تعجب میکنم. یک لحظه نگرانش میشوم. بدو میروم که دستمالی بیاورم سرش را ببندم. میرسم بهش میبینم دارد گریه میکند. سرش را میگیرم توی بغلم و او تلاش میکند که یکجوری خودش را از من خلاص کند و باز سریال را ببیند. بهش میگویم ببخشید. من نمیخواستم آسیب ببینی. خودت سرت را کشیدی اما معذرت خواهی میکنم. گریه‌اش تندتر میشود. برای اولین بار نگاهم میفتد به صفحه که آنجا مادر دارد از بچه‌اش خداحافظی میکند برود زندان. میگیرم میکشانم ببرمش بیمارستان برای بخیه. از اتاق بیرون بردنش سخت است. نمیخواهد از تلویزیون دست بکشد. بی‌صدا و ساکت نشسته گریه میکند. همانطور که سر روی زانو گذاشته، میگیرم بغلش میکنم برمیدارم میبرمش سمت ماشین. دم در ماشین اینقدر تقلا میکند که ناغافل سرم را میزند به سقف ماشین. سرم درد میگیرد. هوا سرد است. برمیگردم داخل و از همان دم مانتو دم دستی‌اش را برمیدارم می‌آورم می‌اندازم رویش و راه میفتیم. راه میفتیم و نگاهش میکنم که هنوز دارد گریه میکند و چشمانش را به روبرو دوخته. دست را میبرم سمت صورتش که با پشت دستم اشکهایش را پاک کنم، واکنش آنی‌اش غافلگیرم میکند. فرمان از دستم در میرود. میگیرم آن طرف. میرویم به سمت خاکی. سنگ زیر لاستیک. سر من توی شیشه و خون. خون میپاشد به تمام شیشه. جلو معلوم نیست. چند ثانیه خیره نگاهم میکند. میگویم چیزی نیست. ماشین طوری نشده. میتوانیم برویم. دستمال برمیدارم شیشه را پاک میکنم و بعد همان را میگذارم روی سرم. میرویم بیمارستان. تا میخواهم ماشین را پارک کنم، پیاده میشود و میرود سمت بیمارستان. به داد میگویم همان دم باش تا بیایم. و با گیجی، به یک زحمت ماشین را پارک میکنم. پیاده میشوم میروم توی بیمارستان، اما نمیبینمش. پیدایش نیست. هفت طبقه بیمارستان را بالا و پایین میروم و تمام طبقات را میگردم، اما نیست. نظافتچی بیمارستان دنبالم میکند و داد میزند. برمیگردم میپرسم با منی؟ عصبانی میگوید بله آقا. چه کار میکنی واسه خودت؟ میگویم دنبال زنم میگردم. زنم را ندیدی؟ سرش شکسته بود. خونین بود. میگوید سر او هم شکسته؟ میخواهم بپرسم مگر سرمن هم شکسته. اما نمیپرسم. یادم می‌آید. شاکی است. میگوید بیمارستان را به گند کشیدی با خونت. به اصرار میبردم به اتاق پانسمان که بانداژم کنند. میگویند بخیه میخواهد. اما بخیه وقت گیر است. به یک بانداژ معمولی و قول بازگشت راضی‌شان میکنم و میزنم بیرون. برمیگردم دم ماشین. خیابان را پیاده میروم تا بالا، تا انتهای بن بست و برمیگردم پایین. که نیست. برمیگردم چند دقیقه‌ای توی ماشین مینشینم بی‌حرکت. نمیدانم باید چه‌کار کنم. حس مادر بودن دارم. طفلی را که زاییده‌ای به خون دل بزرگ کرده‌ای، مراقبت کرده‌ای، حالا معلوم نیست با سرخونین کجا رفته. به سرم میزند بروم کلانتری. ماشین را روشن میکنم . راه میفتم. توی پیاده رو یکی را میبینم درست شبیه خودش. می‌آیم پایین دنبالش راه میفتم. همین که به نزدیکی‌اش میرسم، به آنی برمیگردد و براق میشود توی صورتم و یکی میکوبد تخت سینه‌ام. برمیگردم سوار ماشین میشوم و راه خانه تا بیمارستان-بیمارستان تا خانه را چهار بار میروم و برمیگردم. دوبار به پیاده روی سمت راست نگاه میکنم، دوبار به پیاده روی سمت چپ و باز میرسم به بیمارستان. میروم تو و مینشینم زیردست دکتر که سرم را بخیه کند. چشمهایم را موقع بخیه روی درد میبندم و همه چیز یادم میرود. انگار خوابم برده. همین که چشمانم را باز میکنم میبینم یکی شبیه او نشسته آن روبرو و دارد به من نگاه میکند. شک میکنم که خودش باشد. از ترس اتفاق قبلی، بنا را میگذارم بر نبودن و سعی میکنم ذوق زده نشوم. سرحوصله مینشینم که کارم تمام شود و بعد راه میفتم به سمتش. در همین مسیر کوتاه چند بار یقین میکنم که خودش است و هربار باز دلیلی برنبودنش پیدا میکنم. نزدیکش میرسم و برمیگردم. صدایم میکند. بعد از مدتها صدایم میکند. فکر میکنم خیالاتی شده‌ام. برمیگردم میروم کنارش مینشینم و زل میزنم بهش. خیره میشود به صورت من. مطمئن میشوم خودش است. دستم را میگیرد میبرد سمت آسانسور. سوار میشویم میرویم بالا. شب است و بیمارستان خلوت. یک طبقه‌ای پیاده میشویم و میرویم از میان راهروهای تاریک میرسیم به یک در. عنانم را بدست گرفته و دنبال خودش میکشد. وارد پشت بام میشویم. سوز سرد هوای بارانی میخورد به پیشانی تازه شکسته و اذیتم میکند اما به روی خودم نمی‌آورم. یاد شکستی ابروی او میفتم. چند قدم تند برمیدارم، به صورتش نگاه میکنم. میبینم اثری از شکستی نیست. باهاش روبرو میشوم و دست میکشم به ابرویش. هیچ اثری نیست. من عقب عقب و او روبه جلو توی تاریکی پشت بام دورخودمان میچرخیم. هرچه به ابرویش نگاه میکنم، میبینم این ابرو آن ابروی شکسته نیست. اما چشمها همان چشمهاست و لبها همان لبها. پارگی کنار بینی‌اش که سالها پیش اتفاق افتاده، هست اما شکستگی ابرو نیست. نمیتوانم چیزی بپرسم. زبانم بند آمده. یعنی اصلا نمیدانم چه باید بپرسم. از او بپرسم خودتی؟ سوال اشتباهیست. او هرگز خودش را آنطور که من میشناسم نمیشناسد. و حتما اگر روزی بخواهد دنبال خودش بگردد باید سراغ از من بگیرد. پس چرا سوالی که خودم جوابش را بهتر میدانم از او بپرسم؟ دست میکشم روی صورتش. دست از راه رفتن برمیدارد. فاصله‌ام آنقدر کم است که چشمهایش را نمیبنیم. کمی میروم عقب‌تر که خوب‌تر نگاهش کنم. مثل آثار هنری فاخر، وقتی نگاهش میکنی، باید چند بار اینطرف آنطرف بروی و از زاویه‌‌ها و فاصله‌های مختلف نگاهش کنی. اما من زاویه خوبش را بلدم. میروم عقب که بهتر ببینمش. میروم عقب. میروم عقب که بهتر ببینمش. میروم عقب. میروم عقب. دستهایش را بلند میکند. و چند قدم به سمتم برمیدارد. کار را خراب میکند. من میروم عقب‌تر. میروم عقب که بهتر ببینمش. باز میروم عقب. به سمت من میدود. اولین بار است که این اتفاق را دارم به چشم میبینم. من میروم عقب و اوست که دارد به سمت من می‌آید. اولین بار است که دارم او را به سمت خود میکشانم. لحظه غریبی‌ست. چه حس خوبی دارد که هی بروی عقب‌تر و یک نفر دنبالت راه بیفتد. انگار تمام لذاتی که او یک عمر از من برده را دارم در یک لحظه تجربه میکنم. دوست دارم هی همینطور بروم عقب، یک دور دور دنیا بچرخم. میروم عقب. میروم عقب. دنیا دارد میچرخد. او میدود. من میروم عقب و دیگر نمیبینمش. کجا رفتی؟ چه شد؟ طاقت نیاوردی؟ یک عمر من به سمت تو قدم برداشتم، تو حتی یک شب هم طاقت نیاوردی؟ توی تاریکی هوا دنبال چشمانش میگردم، نمی‌یابم. هیچ نشانی ازش نمیبینم. روبرویم آسمان است و پشتم به زمین. همینطور دارم به سرعت نور از او دور میشوم. دور میشوم. تا زمین. تا پشت سفت و سخت زمین. تا سرم...تا روی زمین...