سفارش تبلیغ
صبا

بی آرتی

ارسال‌کننده : مجید خانلری مقدم در : 97/2/17 3:24 صبح

همین که مینشینم روی صندلی و کتابم را درمی‌آورم، می‌پرسد «درس میخونی؟» چون کتابم، کتاب درسی نیست، زورم می‌آید جواب بدهم. اما باج دادن به غرور را هم دوست ندارم. میگویم «نه، خیلی وقته تمام شده» و سرم را میکنم توی داستان. چند صفحه که میخوانم گرمم میشود. بلند میشوم دست می‌اندازم به پنجره که بازش کنم هوا بیاید. کمر عرق کرده‌ام که باد میخورد، احساس میکنم یکی از نزدیکانم از حبس درآمده. اما پنجره باز نمیشود. میگوید «اگه میشه پنجره را باز نکن» همینطور که دارم نگاهش میکنم، آرام مینشینم. حرفش اما ادامه دارد.
«بالاتر که پنجره باز بود، باد شمرون خورد به کله‌م، گفتم الان سرما میخورم. کله کچل ما به هوای شمرون عادت نداره، سردش میشه»
گرمم شده و این حرفها برایم قابل پذیرش نیست، اما سعی میکنم بخاطر سن و سالش مراعات کنم. سرم را می‌اندازم توی کتاب. مرد خوابیده به حالت احتضار و از زن میخواهد که برایش با پارچه ابریشمی لباس بدوزد و داستان حول محور پارچه ابریشمی و چین و لباس و مرگ میگذرد. داستان حوصله سربریست. نگاه می‌اندازم به بیرون، که مردم دارند همدیگر را هل میدهند سوار شوند. من راحت نشسته ‌ام. نگاهم دوباره میفتد بهش. سرکچلش را که میبینم خنده‌ام میگیرد از حالت گفتنش. «کله کچلم...» میبینم چقدر شبیه پیرمرد توی داستان است. حالت دهانش اصلا انگار خودش است. که دارد از زنش خواهش میکند پارچه را برایش بدوزد. هیکل چاق و حالت کج دهانش یک جوری است که به التماس کننده‌ها میخورد. ممکن است رشتی حرف زدن دهانش را کج کرده باشد. فکر میکنم لهجه رشتی دهان را کج میکند. دقیق میشوم میبینم دارد یک آواز عشق و عاشقی قدیمی برای بغل دستی‌اش میخواند. نگاه میکنم به دستهاش که روی پای خودش است و دوباره سرم را می‌آورم بالا. آن که پشت سرش نشسته بی خجالت سرک میکشد و خیلی واضح گوش تیز کرده برای آواز پیرمرد و میخندد. تمام که میشود، به جوان میگوید «گوش کردی؟» جوان میگوید «دستت درد نکنه» پیرمرد میگوید «حالا نسل جوان چی داره واسه گفتن» جوان میگوید «دستت درد نکنه» و در جواب سوال بعدی هم باز میگوید «دستت درد نکنه» از این جوانهای سختی کشیده شهرستانی است که آفتاب رنگ صورتش را برده و معلوم است توی خانواده خجالتی‌اش، چیزی به جز "دستت درد نکنه" و تشکر یادنگرفته. "دستت درد نکنه" جوری از دهانش بیرون میزند که انگار اختیار کلماتش را ندارد. تا می‌آید یک چیزی بگوید همان دستت درد نکنه همینطور بی‌اختیار مثل آب دهان بچه یکهو میزند بیرون. آن وقت چنین آدمی میخواهد توی اتوبوس آواز بخواند؟ باز میزند زیر آواز و صدایش را بلند میکند. حواسم کاملا از کتاب پرت شده . پیرمرد رشتی اجازه نمیدهد داستان جلو برود و لباس دوخته شود. هرچندوقت، یک نگاهی به خطوط داستان می‌اندازم که میبینم پیرزن داستان هنوز دارد خودش را چس میکند برای شوهر. انگار مثلا ازش خواسته درِ خودش را بدوزد. کلاس میگذارد. تلفنش زنگ میخورد. سلام میکند و دست میکشد روی صورت تازه اصلاح شده‌اش و میگوید:
« ببین پسرم واسه اون جریان نگران نباش، من رفتم ازشون خواستم که کارت ردیف بشه. رفتم رو انداختم، حتما درست میشه»
جوان کناری اش بلند میشود و جایش یک پیرمرد مینشیند. فکری میشوم که این بی‌دست و پا چطور میخواهد با یک دستت درد نکنه از بین این جمعیت بگذرد و به در برسد؟ اما ساده‌تر از چیزی که فکر میکنم بین جمعیت لیز میخورد و میرود پایین. صدای پیرمرد بلند است. انگار که آنتن آن طرفی ضعیف باشد، هی صدایش میرود بالاتر.
«ظهر نمازمو که خوندم یه سر رفتم بهشت زهرا، از اونور اومدم تجریش رفتم پیش آقا، متوسل شدم ازش خواستم که کارت درست بشه، بهش رو انداختم. الانم نشستم تو بی‌آرتی دارم میرم پایین. تو نگران نباش»
صحبتش که تمام میشود، بی اینکه نگاه کند چه کسی کنار دستش نشسته و بی توجه به عوض شدن آدمش، رو به پیرمرد کناری‌ میگوید:
«این بچه هفتمیه‌س. نهمی هم توی خونست.این کارگاه مبل سازی داره، اومده یه ساخت و ساز ریز بکنه، نایبه فهمیده اومده کارو خوابونده. این خیلی بچه خیریه، خیرش به همه خانواده میرسه. رفتیم گفتیم ایشالا گره کارش درست بشه. جوونا که الان دیگه انقدر مشکل دارن اگه بتونن خرج روزمره خودشونو دربیارن هنر کردن. من خودم سی سال خدمت کردم چند ساله بازنشست شدم، یک و پونصد حقوق میگیرم اگه کمک این بچه نباشه که نمیگذره»
و همینطور راجع به اوضاع و احوال خودش و مملکت میگوید که یکهو جوان پشت سری میپرد توی صحبتش. قیافه‌اش شبیه چپ‌های پنجاه سال پیش است. سبیل پر پشت مشکی دارد و موهای ژولیده‌ ریخته روی صورت گندمگونش. چشمهایش با اینکه هفت-هشت ساعتی از صبح گذشته، به تازه از خواب بیدار شده‌ها می‌ماند و یقین که طبیعت صورتش این است.
«من خودم کارگرم، صبح تا شب هم کار میکنم. تو چجوری میگی با فعالیت کار درست میشه؟»
لبخندی که موقع آواز خواندن پیرمرد روی لبهایش افتاده بود، جان باخته و از روی صورتش رفته. دستهای سیاه و زمختش را می آورد بالا که از زبان بدنش هم کمک بگیرد. نوک انگشتان چاک چاک شده‌اش را فرو میکند توی چشمهام و می‌گوید:
« من از صبح رفتم، پنجاه تومن کارکردم، ده تومن دادم ناهار، پنج تومن کرایه راه، گوشیمم گم کردم. حاصل امروزم این بوده. شما چی میگی ؟»
جمعیت، شلوغی را فراموش کرده و توجهش را داده سمت عقب اتوبوس که محل بحث است و دارد به دقت گوش میکند. انگار که احسان طبری نشسته باشد روبروی عبدالکریم سروش، مناظره داغ است و دارد از شبکه سراسری پخش میشود. هوای سال شصت است. و کم مانده یکی با سبد بیاید آن وسط تخمه آجیل بفروشد. دارم به آن سالها فکر میکنم که حرف کارگر حواسم را میکشد به سمت خودش. پیرمرد رو میکند به مردی که آنجا ایستاده و یک طور با مزه‌ای بهش اشاره میکند که دستش را از توی دماغش دربیاورد.
«من با سی‌و‌پنج درصد جانبازی، وضعم اینه. حقوقمو بهم نمیدن. میدن به یکی دیگه. میگن تو مُردی. میگم من زنده م آقا روبروتون وایسادم میگن نه تو مردی. شناسناممو ازم گرفتن سوراخ کردن»
پیرمرد می‌گوید: «پس الکی الکی یه سوراخ به سوراخات اضافه شد»
انقدر که از این حرف خوشش آمده، غش و ریسه میرود. نفسش که می‌آید سرجاش، می‌گوید:
«گفتن اول برو برادریتو ثابت کن بعد بیا دنبال حق و حقوق. حالا چی شده؟ یکی دیگه، همنام من، مرده. حقوق منو دارن میریزن به حساب زن اون...»
«حالا که دارن حقوقتو میدن به زن اون، زن اونم شبا باید بیاد خونه تو، حساب بی حساب» صدای یکی از وسط جمعیت است که به این حرف درمی‌آید. از حجم صدای خنده بعدش، معلوم است که تا سر اتوبوس حواسشان اینجاست. پیرمرد رویش را از صورت کارگر میگیرد و می‌اندازد روی تن سبز خیابان. اتوبوس دارد از تونلی که چنارها ساخته‌اند رد میشود و درختان، با ناخن روی سقف اتوبوس ضرب گرفته‌اند. پیرمردی که طرف مقابل ما نشسته دارد برای جوان کناری‌اش از چنارها تعریف میکند. بنظرش قبلا چنارها ده برابر الان بوده‌اند و شهرداری بُن‌شان را زده. جوانک اما حواسش به ماشین‌هاست. باهر ماشینی که از کنار اتوبوس میگذرد، سرش برمیگردد و واکنشش به دخترها هم تقریبا همین است. اما معلوم است که ماشین را بیشتر دوست دارد. رسیده‌ایم ساعی. کمی اگر دقت کنی، صدای پای آبی که از توی جوی با ما هم مسیر شده، از همان چند سانتی که پنجره باز است به گوش میرسد. اما کسی حواسش به این چیزها نیست و این صداها شنیده نمیشود. دستفروشی که ایستگاه قبل سوار شده، بدون اینکه بساط کند و چیزی بفروشد پیاده می‌شود. صدای کارگر بلند است و دستانش کوتاه. دست راستش را بلند کرده توی هوا و دارد با حرارت تعریف میکند. اما دیگر مخاطبش پیرمرد نیست. مخاطب اصلی‌اش را پیدا کرده. رویش را کرده به جمعیت و سخنرانی‌اش عمومی شده. منتظرم که در همین لحظه طرفداران دکتر بهشتی بریزند اینجا یک دسته تشکیل بدهند و علیه اینها شعار بدهند و کار به جار و جنجال و دعوا بکشد. اما جمعیت یکدست‌تر از این حرفهاست که این اتفاق بیفتد.
«من خودم که نخواستم جانباز بشم که. سرباز شدم لب مرز. رفیقم رفت آب بیاره، برگشت دیدم سر نداره. زنگ زدم خونوادش، گفتم پسرتون سر نداره. مرده. گفتن ما دو روزه میدونیم. تازه یادم افتاده که دو روز آب آوردنش طول کشیده. مادرش گفت فقط کاری که میکنی، برو انتقامشو از اون نامردا بگیر. رفتم لب مرز ببینم کی بوده چی بوده، خوردم به یه خانم آمریکایی با پنج تا مرد غولتشن. یه چیزی زدن به ما که ما مجروح، و ما حالا به این شکل»
آفتاب تیز و طلایی دم غروب افتاده روی صورت کارگر ، که آدم را برای پرتره نگاری وسوسه کند. موبایلم را آماده میکنم و پیش خودم میگویم اگر دست راستش را کرد توی کتش و به افق نگاه کرد عکسش را میگیرم آپلود میکنم. اما اتفاق نمیفتد. نمیکند. برمیگردم به داستان میبینم پیرمرد هنوز دارد با زن کلنجار میرود که لباسش را بدوزد. شما خسته نشدید؟
کارگر از منبر پایین آمده و دارد پیاده میشود. پیرمرد خوشحال است که صدای آواز دوباره جایش را بین صداها پیدا کرده. بعد از آواز از کنار دستی‌اش می‌پرسد:
«میدونی اینو کی خونده بود،گوش دادی؟»
کنار دستی‌اش میگوید «آره همون ارمنیه، خدا رحمتش کنه»
«نه، اون ویگن بود که مرد، اینو مارتیک خونده، هنوز خدا رحمتش نکرده. یادت نیست قبل انقلاب اومد توی تلویزیون خوند؟ من داشتم پخش زندش رو میدیدم...الان که دیگه تلویزیون پخش نمیکنه» و میزند زیر آواز:
«تازه رسیده از گرد راه نشسته زیر پای یار
هی میزاره قرار مدار ای دل من به روم نیار
نگاش نکن دلش خوشه شاهنومه اخرش خوشه
نگاش نکن دلش خوشه شاهنومه اخرش خوشه...»



کلمات کلیدی :

کور شو لعنتی

ارسال‌کننده : مجید خانلری مقدم در : 97/2/6 1:27 صبح

درد این نیست که دیگر نمیبینی‌اش. درد این است که میبینی، اما آنطوری که باید ببینی نمیبینی. احساسات مثل سابق جریان ندارد. اگر میبینی، انگار که یک همکلاسی سابق را دیده‌ای. باید ازش سوالات کلی بپرسی " خب، چه کار میکنی؟ کجا کاری میکنی؟ دانشگاهت تمام شد؟ " و کجای این شبیه چیزی ست که آدم باید از یک عزیز بپرسد؟ این بیشتر شبیه مکالمه با همسایه سابق یا یک فامیل دور است. از عزیز جانت باید بتوانی بپرسی " امروز مصاحبه کاری چطور بود؟ امروز هم دیر رسیدی سرکار؟ باز یادت رفت ساعت یک شربت معده‌ات را بخوری؟ " میتوانی اینطوری بپرسی؟ میشود؟ نمیشود.
میبینی، اما چه دیدنی؟ وقتی برای زل زدن در چشمانش احساس میکنی که باید اجازه بگیری. وقتی دوست داری در آغوشش بگیری اما نمیتوانی، چه دیدنیست ؟ وقتی حتی می‌دانی که نباید دستانش را بگیری. وقتی حتی نمیتوانی موقع رانندگی برگردی با دست بزنی روی پایش. نمیتوانی بگویی "اوه چه لاک خوشرنگی"نمیتوانی بعد از گفتن این جمله دستش را بیاوری نزدیک صورتت و دستش را ببویی.
نمیتوانی. نمی‌شود. گل درشت است. مناسب نیست. می‌زند بیرون. اگر بگویی و همینطور در سکوت نگاهت کند چه؟ چه کار خواهی کرد؟ نمی‌شود. خراب میشود. خراب می‌شوی. پائین می‌روی. خوب نیست. خوب نیست در نگاهش پائین بروی. اگر میخواهی پائین بروی کاش موقعی باشد که بحر عمیق باشد. آن وقت پائین برو. غرق شو و بمیر.
میبینی آنلاین است؛ میبینی. اما میتوانی پیام بدهی و بگویی "چرا نخوابیدی؟" خب جوابش مشخص است. به تو ربطی ندارد. حتی اگر اینطوری جوابت را ندهد، باز می‌دانی که به تو ربطی ندارد. عکسش را میبینی، اما نمیتوانی بپرسی کجا بوده و با که بوده. تنها می‌توانی با نوک انگشت، عکسش - آنجا که جای گونه‌هایش است- را لمس کنی و با این کار یک قلب برایش بفرستی. که یعنی هنوز دارد برایت میتپد.
خب چه جورش است؟ چه دیدنی‌ست، چه جلوی چشم بودنی‌ست؟ بیفایده. مثل بو کردن گل مصنوعی. مثل بوسیدن از پشت شیشه.
درد است دیگر. این دیدن، درد است. از ندیدن بدتر است. کاش لااقل کور شوی مرد.




کلمات کلیدی :

روزنامه

ارسال‌کننده : مجید خانلری مقدم در : 96/12/24 11:53 عصر

روزنامه‌ها را نگاه میکنی؟ اهل روزنامه نیستی. اما اگر سری به دکه‌ها بزنی میبینی که همه روزنامه‌ها از شکاف نوشته‌اند، از فاصله. از یک چیزی که دو نفر، دو یا چند دسته و گروه را از هم سوا کرده. مثل همین چیزی که بین من و تو افتاده.
بعد آنها در صفحات بعدی و در شرح آن بسیار نوشته‌اند و گفته‌اند. غر زده‌اند و فحش داده‌اند. حق دارند خب. من هم غر میزنم. من هم فحش میدهم به مسبب این شکاف. من هم میزنم توی سر این فاصله.
من دوست دارم فاصله را بگیرم جرش بدهم. نزدیک‌ترت کنم. نمیدانم، این چه وضعیست که برای ما درست کرده‌اند؟
" آقا...آقای وزیر! چه کسی باعث و بانی این شکاف است؟ شما نمیدانید؟ "
هربار که از جلوی دکه روزنامه فروشی رد میشوم، می‌ایستم به خواندن تیترها. بعد هربار- دقیقا هربار - با خودم فکر میکنم که چرا من روزنامه خودم را ندارم؟ دوست دارم روزنامه خودم را داشته باشم. تیتر خودم را داشته باشم. جلد خودم را داشته باشم. و نام تو را بگذارم بر روی روزنامه. چون هرچه به این روزنامه‌ها نگاه میکنم آن چیزی که حرف خودم باشد را نمیبینم. این‌ها یک جور دغدغه‌هایی دارند، که من ندارم. من یک جور دغدغه‌هایی دارم که اینها ندارند. (و خوش به حال تو که هیچ دغدغه‌ای نداری)
اینها دوست دارند توی روزنامه‌هایشان دعوا راه بیاندازند، به هم فحش بدهند، از شکاف حرف بزنند و در عین حال هی هرروز هم به شکاف دامن بزنند و پولی گیرشان بیاید. اما من اینطوری نیستم. من اگر به شکاف فحش میدهم، دوست دارم سر به تنش نباشد. من دوست ندارم در روزنامه‌ام فحش بدهم. دوست دارم از دوست داشتن بنویسم. هرروز یک عکس از تو بگذارم روی جلد و تیتر بزنم " بیا بیا که شدم در غم تو سودایی ". فردا برایت بنویسم " بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو " و همینطور هرروز تا...تا نمیدانم کی. تا وقتی که روزنامه ورشکست شود و من دوباره زمین بخورم و نابود شوم. چون میدانی! مردم از احساسات خوششان نمی‌آید. وقتی ببینند یک نفر دارد برای یک نفر دیگر میمیرد، حالشان بهم میخورد. آدمهای احساساتی را دوست ندارند مردم. مردم آدمهای سنگ دل و عوضی را دوست دارند. اگر ببینند یک نفر به یک نفر دیگر ابراز علاقه میکند، بنظرشان لوس می‌آید. و چه بدتر اگر آن یک نفر مرد هم باشد. روزنامه‌ای که از عشق بنویسد، فقط بدرد پیرزنهای تنها میخورد که بخوانند و اشک بریزند برای هرآنچه که بهانه اشک ریختن برایش ندارند.
القصه که روزنامه را نمی‌خرند و روزنامه ورشکست میشود ، از هم میپاشد. من دوباره زمین میخورم و می‌افتم. و در نگاه تو بی عرضه تر از قبل بنظر می‌آیم. که حتی نمی‌توانم یک روزنامه را هم اداره کنم. روز آخر و در شماره خداحافظی روی تیتر مینویسم " روزی ز چشم مردم و روزی به پای تو! ، عمر مرا ببین که به افتادگی گذشت " و فقط دلم را به این خوش میکنم که در این بلبشو، یک مدتی -هرچند هم کوتاه- یک روزنامه‌ای بوده که از عشق بنویسد. و بعدها اگر بخواهند تاریخ مطبوعات را بنویسند، حتما از روزنامه ما (من و تو) اسم خواهند برد. و میگویند " تنها روزنامه تاریخ که در آن فقط از عشق مینوشتند و دیگر هیچ" بعد همانها میگویند " اه ، چه روزنامه لوسی". روزنامه که از عشق نمیگوید. روزنامه باید حوادث را بنویسد. دیروز در محله‌ای در جنوب تهران، مردی خانواده‌ همسرش را به گلوله بست. مردم میگویند به‌به چه آدم شجاعی. چه حرکت عجیب و بدیعی. چقدر نو. مردم دوست داشتن را شجاعت نمیدانند. شجاعت را در کشت و کشتار میبینند و چه حیف که ما در اینجای تاریخ، و در این جغرافیا گیر این آدمها افتاده‌ایم. نفت بریزیم، آتش بزنیم خودمان را. آتش بزنیم خودمان را، راحتشان کنیم. راحتشان کنیم که کسی نباشد دیگر از عشق بگوید و حواسشان را از صفحه حوادث پرت کنند.
و باز هم لعنت میفرستم بر شکاف. لعنت بر شکاف. لعنت بر فاصله. لعنت به همین تکمه بزرگ روی صفحه کلید، که بارها موذیانه بین نام من و نام تو قرار گرفت.



کلمات کلیدی :

کاش برگردد

ارسال‌کننده : مجید خانلری مقدم در : 96/12/17 10:8 عصر

تو رفته اى که نیایى، تو رفته اى به سفر
تو رفته اى -به سلامت- به خانه شوهر

 

تو رفته اى که کنارش به آرزو برسى
تو رفته اى و من افتاده ام به دام خطر

 

به قبل و بعد تو تقسیم میشود تقویم
که رفتن تو بماند به هجر پیغمبر

 

بر آیینه نوشتم که "کاش برگردد"
جواب داد"محال است، از شرش بگذر"

 

چقدر از تو قرارست شعر بنویسم؟
که هی بگویم و هى داغ دل شود نوتر

 

جهان پس از تو برایم چگونه خواهد شد؟
جهنم است برایم بدون تو یکسر

 

خدا کند که همین لحظه مرگ من برسد
خدا کند که نمانم پس از تو من دیگر

"اسفند 96"
مجید خانلرى مقدم




کلمات کلیدی :

من، باران، جای خالی

ارسال‌کننده : مجید خانلری مقدم در : 96/12/14 2:11 صبح

-
تو نشسته‌ای کنار دست من، داریم خیابان‌های بارانی را پشت سر میگذاریم. رد باران افتاده بر همه جای شیشه، همه جای خیابان، همه جای شهر. همه جای شهر بوی پیاز گرفته و چند روز گذشته یکسره باران باریده. شهر ما به باران عادت دارد. دست تو را میگیرم که خستگی در کنم. رد تو افتاده بر من. چطور می‌توانی بگویی که به من عادت نکن؟
دست تو را میگیرم که خستگی در کنم. به راه ادامه میدهیم. میگویم دستم چند روزی درد میکرد. میگویی پس چرا به من نگفتی. چیز مهمی که نبود. دستم را گرفته‌ای دستت نوازش میکنی. برمیگردم نگاهت میکنم. میخندی. گل از گلم میشکفد. میبوسمت. چه عطر خوبی. نگاهم میفتد به ماشین سمت راستی که حواسش به بوسیدن ماست. ماشین عقبی، ماشین سمت چپی، همینطورعابر پیاده‌ای که دارد از عرض خیابان میگذرد. باز میبوسمت. دست مرا میگیری. تو هم میخواهی خستگی در کنی؟
نگاهم میکنی. از گوشه چشمم نگاهت را میبینم. سنگینی نگاه همیشه حس میشود. برمیگردم نگاهت میکنم. میخندیم. تصادف میشود. تو حواست به من بود. من حواسم به نگاه تو. ماشین جلویی حواسش به ما نبود. تو میچسبی به صندلی. من پیاده می‌شوم دعوا کنم. کتک کاری توی باران میچسبد. مینشینم. دستمال میدهی دستم. به راه ادامه میدهیم. صدای موسیقی را زیاد میکنی که با هم بخوانیم. صدای ما از صدای خواننده قشنگ‌تر شده. تو خل بازی را دوست داری. دوست دارم همینجا دنیا را نگه دارم و صد سال در این لحظه زندگی کنم. راستی، نباید بهت عادت کنم؟
-
من نشسته‌ام توی خانه خودم. تو توی خانه خودت -شاید توی خانه خودت-. باران نمیبارد اما خانه ما عجیب بوی پیاز می‌آید. سه هفته شده که تو را ندیده‌ام. میپرسم چرا نیستی. چند ساعت بعد جواب میدهی که کار دارم، تماس میگیرم. تماس میگیرم، تماس نمیگیری. آستین لباسم را بو میکنم که به بوی عطر تو عادت کرده. سه هفته است که صدا میکنم، صدایت نمی آید. سه هفته است که تو را...تو کجایی؟

راه میفتم توی شهر. خیابان‌ها را باران زده. سنگینی نگاهی را حس میکنم. برمیگردم به سمتت. سمت تو. کنار دستم را نگاه میکنم که نگاهی نیست. خنده روی لبم خشک میشود. دنبال دست تو میگردم. من خسته شدم از ندیدنت. بوی پیاز میپیچد توی ماشین. بوی پیاز چشم ها را اذیت میکند. آستینم را می‌آورم بالا... بوی عطر تو دیگر از سرش افتاده. ماشین ها را نگاه میکنم که همه حواسشان اینجاست. ماشین کناری، عقبی، عابرپیاده و حتی ماشین جلویی. مردم عادت کرده اند نگاه کنند. من چرا به تو عادت کردم؟ سه ماه است که مرا صدا نکرده‌ای. اسم من یادت هست؟ دیگر دارد حالم از بوی پیاز به هم میخورد.




کلمات کلیدی :

پیامبر خشکسالی

ارسال‌کننده : مجید خانلری مقدم در : 96/11/11 7:7 عصر

دارم در خیابان راه میروم و برف می‌بارد. برف می‌بارد و مینشیند همه جای تنم. روی سینه‌ام را میبینم که پر برف است. روی سرم. روی شانه‌ام (روی شانه‌هایم از همه جا بیشتر برف نشسته). دوست دارم بروم بایستم وسط میدان انقلاب، که برف همینجوری همه وجودم را بگیرد. صبح که مردم از میدان انقلاب رد میشوند ببینند یک آدم برفی زیبا، نشسته وسط این میدان زشت. فکر کنند شاید پیغمبری نازل شده که معجزه‌اش برف است. که برف‌ها را ریخته، بعد هم ابرها را گذاشته روی شانه آدم برفی بزرگ . و آدم برفی بزرگ منم. 
باریدن برف ناگهانی در شهری که حتی باران هم به زور میبارد نیاز به معجزه دارد دیگر، نه ؟
به حرکتم ادامه میدهم. در برف از خودم فیلم میگیرم و میگویم "دوستت دارم". می‌سپرم به دانه‌های برف، به دست باد. فوت میکنم در هوا.
هوا که برفی میشود، خیابان زیباتر میشود. این شهر با برف زیباست.
- پیاده روهای برفی لیز است و چند بار نزدیک است که زمین بخورم -
به تو که فکر میکنم، حس میکنم زیباتر شده‌ام. لازم است بگویم که این " من " با فکر تو زیباست؟ 
دلم تنگ شده." لبخند تو را چند صباحیست ندیدم". تو که نیستی تنهایی‌ام بزرگ‌تر است. و تو خیلی وقت است که نیستی. این جمله‌ها را تاحالا چند بار شنیده‌ای؟ میدانم. چاره‌ای نیست جز اینکه از جمله‌های کلیشه‌ای استفاده کنم.
در خیابان، کناری می‌ایستم که برف‌ها را از روی لباسم بتکانم. خنده‌ام میگیرد. به خودم میگویم "به چه دل خوش کرده ای، تکاندن برف از شانه‌های آدم برفی؟".




کلمات کلیدی :

نیکوترین نام

ارسال‌کننده : مجید خانلری مقدم در : 96/5/19 2:17 صبح

فکر میکردم اسم کسی که عاشقش میشوی خیلی باید مهم باشد. بچه بودم. نادان بودم. فکر میکردم نمیشود عاشق یک سکینه نام شد. فکر میکردم مسخره است که اسم معشوقه آدم صغرا یا کبرا باشد. دلم برای جعفر و حشمت و اکبر هم میسوخت. میسوخت که چه اسم‌هایی دارند. که شاید بخاطر این نامها تا آخر عمر کسی عاشقشان نشود.
وقتی جعفر همکلاسی دوران دبیرستانم عکس دوست‌دخترش را نشانم داد اولین سوالی که به ذهنم رسید این بود که این دختر به این قشنگی چطور عاشق تو شده با این اسم ضایع‌ات.
آن وقت فکر میکردم معشوقه های زیبا ، شادی و مهسا و شقایق نام‌ باید باشند. خر بودم. چه می‌دانم. 
سالهای بعد کسی را دیدم که پدرمادرش نامی سنتی برایش انتخاب کرده بودند. یکی از نامهایی که من خیلی از آن بدم می‌آمد. خودش اما دختر شیرین و زیبایی بود. خوش فکر ، خوش خنده و خوش ذهن. ارشد دانشگاه تهران میخواند آن روزگار و کارش درست بود. پیش خودمان فکر کردیم افکارمان به هم میخورد. به هم البته نگفتیم. فقط یکبار گفت فکر میکنم شاید دلم برایت یک کمی تنگ شده. سه روز قبل همدیگر را دیده بودیم و من توی راه برگشت ماشین پارک شده‌ام را توی خیابان گم کرده بودم. وحقیقتا اولین باری بود که در عمرم یک چیز به این بزرگی را گم میکردم. من آن کوچه‌ها را مثل کف دستم بلد بودم و بسیار در آنها ول چرخیده بودم. اما شد. گم شد.
آن وقت دلم خواست بگویم من از تو دلتنگ‌ترم. من از تو دلتنگ‌تر ولی کم جرات‌ترم. چه خوب که تو جرئت کردی و گفتی. نگفتم. فقط گفتم میخواهم بیایم دنبالت. دنبالش رفتم. خیلی هم دنبالش رفتم. اوهم تا حدودی دنبالم آمد. کمی که گذشت. نام او شد نام محبوب من. نیکوترینِ نام‌ها. نامی که هرجا بشنوم یاد خاطره خوش ماشین گم کردن توی تجریش میفتم. یاد گیر کردن ماشینم در گل ، روزهای آخر(وقتی خودم هم در یک چیزی مثل گل فرو رفته بودم). 
به خودم یاد آوری میکنم : به اسم نیست، به رسم است.




کلمات کلیدی : نام، اسم، بهترین نام، بهترین اسم، زیباترین اسم

قارچ

ارسال‌کننده : مجید خانلری مقدم در : 95/10/16 5:52 عصر

12-13 سالى هست که ازدواج کرده ایم. و با اینکه درشهر قرن 21 زندگى میکنیم، مثل نیاکان روستاییمان کشاورزیم. از کشاورزى پولمان را در مى آوریم. البته نه اینکه همه این سالها کشاورزى خرج مارا داده باشد، نه. 5 سال اول از این راه ارتزاق نمیکردیم. در واقع 5 سال اول اصلا از هیچ راهى ارتزاق نمیکردیم. سرگرم عشق بودیم. میخوردیم و میخوابیدیم. عشق میکردیم. و وقتى هم میخوابیدیم، میخوردیم. از هم دیگر تغذیه میکردیم.من از او تغذیه میکردم و او به من وارد میشد و میرفت توى رگهایم. خون میشد. انرژى میگرفتم، خونم زیاد میشد، تکثیر میشد و نوبت او میشد که از من تغذیه کند. و همینطور هى یکدیگر را سیر و سیراب میکردیم. فقط ایرادش این بود که این روش انرژى زیادى از هردویمان میگرفت. اما دلمان خوش که داریم عشق و حال هم میکنیم و چه کسى در دنیا وجود داشت که مثل ما بتواند حین کار کردن و ارتزاق به اوج هم برسد؟ چه کسى بود که بتواند حین تغذیه کردن، کسى را هم به اوج برساند و آن کس همسرش باشد؟

5 سال چنان که خواندید طى شد و از سال پنجم تکرار، فاتحه آن روش زندگى را خواند. طورى که یکسال آخر به زور میتوانستیم حتى غذاى یک وعده یکدیگر را تامین کنیم. شروع کردیم به فروختن وسیله. تا جایى که خانه خالى شد. ناخودآگاه آماده فروختن شده بود و ما که دیدیم در عمل انجام شده قرار گرفته ایم، خانه را هم فروختیم و شروع کردیم به خوردن. انقدر خوردیم که خانه هم تمام شد. یک روز کنار خیابان بدون سقف نشسته بودم به فکر که یکهو صدایى آمد و جرقه اى بر سرم زد. رعد و برق بود. مستقیم خورد به من که روى علمک هاى وسط پیاده رو نشسته بودم، سه متر پرتم کرد هوا. به زمین که رسیدم، تمام تنم پر از قارچ شده بود. از روى سر و صورت و گردن بگیر بیا تا سینه و شکم و ناف و جاهاى دیگر. قارچ هاى سفید و گوشتى اعلا. باور کردنى نبود. بعضى هایشان حتى تا 20 کیلو وزن داشتند. نمیتوانستم هیچ جایى را ببینم. قارچها جلوى دیدم را گرفته بودند. سرم را که میخواستم بلند کنم سنگینى قارچ ها گردنم را به پایین خم میکرد و می انداخت. به کمک زنم توانستم جایى بنشینم و خودم را از شر  قارچ ها خلاص کنم. از قارچهاى روى سر و صورت و گردن شروع کردم آمدم تا روى سینه و شکم و ناف را کندم، اما پایین تر که آمدم، هرچه کردم دیگر نشد که بِکنم. سفت بود و کنده نمیشد. هرچه تلاش کردیم نشد. ماند. -هنوزم هم هست-. قارچ هاى روى زانو و پا ها را هم کندیم و کنار قارچهاى دیگر چیدیم کنارمان، گوشه خیابان. در همین حال که داشتیم قارچ هارا برداشت میکردیم، کسى آمد نزدیک و پرسید کیلویى چند؟ .ماجا خوردیم. به هم نگاه کردیم. گفت همکارم. پروتئینى دارم. گفتم کیلویى شیش و دویست. قبول کرد. سیصد کیلو قارچ از قرار کیلویى شش هزار و دویست تومان، یک چیزى حدود دو میلیون تومان دستمان را گرفت که تا مدتى پولدار باشیم. اما طمع پول نگذاشت آرام بنشینیم. زنم گفت ما که در تولید قارچ به خودکفایى رسیده ایم، بیاییم سوسیس کالباس و خیار شور هم تولید کنیم و بفروشیم و طبعا وظیفه تولید اینها-بخاطر ویژگى هاى فیزیولوژیکى- همه بر عهده من بود. تولید روزانه 220 کیلو سوسیس کالباس و 70 کیلو خیار شور به سیصد کیلو قارچى که تولید داشتیم اضافه شد. زنم هم از شکم گنده اى که داشت باگت تولید میکرد و چرک صورتش هم میشد پنیر پیتزا(راستى گفتم سوسیس کالباس ها را چطور تولید میکردم؟). کارمان همینطور گسترش پیدا کرد و بزرگ شد. تولید تخم مرغ را هم دست گرفتم و روزى سه هزار تخم گذاشتم. و بعد از مدتى که وضعمان خوب شد وشکممان سیر،  چند تا بچه آوردیم وکم کم کارها را سپردم به آنها و خودم را سبک کردم. به جایش براى اینکه خیلى بیکار نباشم، زدم به تولید محصولات کشاورزى. روى سرم تخم سبزى خوردن ریختم و روى شانه هایم درخت گردو کاشتم. روى کمرم زمستانها گوجه میکاریم، تابستانها هندوانه. روى سینه ام هم انار و انجیر و زیتون کاشته ام. بیایید ببینید چه بهشتى شده.

 روى برآمدگى باسن هم چون آفتاب خوبى داشت، زعفران کاشته ایم، چه زعفرانى. از اسپانیا می آیند همه بارش را میخرند، میبرند مالاگا، از آنجا در بسته بندى هاى شیک میفرستند به تمام نقاط دنیا. راستى اسم برند زعفرانى که شما مصرف میکنید چیست؟




کلمات کلیدی :

نیمکت

ارسال‌کننده : مجید خانلری مقدم در : 95/9/27 4:41 عصر

نشست روی نیمکت و دستش را انداخت دور گردن زهرا و چسباندش  به خودش.  بعد نگاه کرد توی چشمهای زهرا که داشت از خجالت روی زمین را نگاه میکرد. یادش افتاد که وسط پارک نشسته اند . بلندشد دست پاچه دور و برش را نگاه کرد تا از نبودن آدم اضافی مطمئن شود. کسی اما نبود. برف میبارید و هوا سوز داشت. کسی توی این سرما پارک نمی آمد. زهرا بلند شد امیر را توی سکوت بغل گرفت و بوسید و گریه کرد و باز نشست سرجایش. لب از لب هیچکدام باز نشد. امیر باز سراسیمه به دور و اطراف نگاهی انداخت و آرام گرفت. خیالش که راحت شد، نگاهش را انداخت روی زهرا. 

- زهرا ؟ میتوانی مرا کمتر دوست بداری ؟ این همه که تو من را دوست داری، معذب میشوم. خودم را زیر بار مسئولیت میبینم. آن هم مسئولیت سنگین دلبسته کرده دختری مثل تو. 

موبایلش که زنگ خورد، فوری صدای زنگ را قطع کرد. و به حرفهایش ادامه داد.

- زهرا دوست داشته شدن مسئولیت می آورد. وقتی که دوستت دارد باید بیشتر مواطب باشی. مواظب هرچیزی . باید بیشتر نگاهت را کنترل کنی. باید کمتر با دیگران صحبت کنی. باید حرف ها را کمتر بشنوی. و وای بر روزی که یکی از این ها را رایت نکنی. آنوقت عادت میکنی به مواظب نبودن. عادت میکنی به حرف زدن و شنیدن. پیشتر که میروی ؛ میشوی هرزه در حالی که خودت هم خبر نداری. زهرا...سختم است. 

زهرا که تمام مدت با بهت توی چشمهای امیر نگاه میکرد با تمام شدن جملات امیر اشک در چشمانش حلقه زد و هق هق بغضش ترکید. 

- آرام باش زهرا. خواهش میکنم آرام باش. همین کارهایت مجبورم میکند که از زیر بار این دوست داشته شدن شانه خالی و کنم بترسم. 

زهرا نگاهش را از روی امیر برداشت و روبه رو را نگاه کرد. و سعی کرد خودش را کنترل کند. اما از چهره در هم رفته اش مشخص بود که چیزی در درونش دارد آتش میگیرد. دستمالی که در دستش بود را آنقدر فشار داده بود که دستمال تکه تکه شده روی زمین، زیر پایش ریخته بود. نگاه کرد به دستمال ها و ندانست تکه های دستمال را از روی زمین جمع کند یا خودش را. بلند شد بی اینکه چیزی بگوید راهش را کشید و رفت. جای قدمهایش روی برف های نشسته بر زمین پارک ماند اما .  به انتهای مسیر که رسید برگشت دوباره نگاهی به امیر که هنوز روی نیمکت نشسته بود کرد و پیچید و رفت. حالا امیر بود که توی این سرما و تنهایی باید با این دوست داشته شدن کنار می آمد یا کنار میرفت. نگاه کرد به جای خالی زهرا که کیفش آنجا جا مانده بود. دلش سوخت برای حالی که زهرا داشته. برای دلی که حتما پیش او جا گذاشته . دلش سوخت برای حواسی که پرت او بوده و فراموش کرده. کیف را بلند کرد و رد پاهایش را گرفت و رفت تا برسد به زهرا و کیفش را بدهد. هنوز به آخر پارک نرسید بود که صدای موبایل زهرا از توی کیفش بلند شد. امیر گوشی را برداشت دید روی صفحه نوشته غزاله. فکر کرد جواب ندادن بهتر است. صدای گوشی قطع شد و صدای رسیدن پیام آمد . غزاله نوشته بود : نرسیده به پارک روبروی سینما منتظرم. گوشی را گذاشت توی کیف و دوید که زودتر بهشان برسد. صد متر مانده به سینما زهرا را دید که میخواهد از خیابان رد شود. خیالش کمی راحت تر شد و راه رفتن عادی را پی گرفت. زهرا را صدا زد. زهرا نشنید. زهرا ایستاد . ماشینی که روبروی سینما پارک بود برایش بوغ زد. زهرا رفت سمت ماشین و نشست. امیر رسید به ماشین. به شیشه زهرا . زد به شیشه. زهرا با تعجب نگاهی کرد و شیشه را داد پائین. امیر  به زهرا نگاه کرد و صبر کرد تا نفسش بالا بیاید. کیف هنوز توی دستش بود. تا خواست لب باز کند و بگوید کیفت را جا گذاشتی، مردی که پشت فرمان نشسته بود گفت : بفرمائید؟

امیربا صدا نظرش به مرد جلب شد. چشمانش که توی چشمان مرد افتاد وا رفت. نگاه کرد به دست زهرا که توی دست مرد بود. و نگاهی به چشمان زهرا. که اثری از گریه در آنها نبود. امیر کیف را آورد بالا و گفت : فکر کنم جا گذاشته بودید.




کلمات کلیدی :

گوسفند

ارسال‌کننده : مجید خانلری مقدم در : 95/6/28 9:39 عصر

عید قربان چند سال پیش، توى حیاط مادر بزرگ گوسفندى که قرار بود قربانى کنیم را بسته بودیم. دایى م قرار بود برود قصاب بیاورد گوسفند را سلاخى کنیم. ما و گوسفند از ظهر منتظر بودیم که دایى با قصاب بیاید. مادر بزرگ یکسره غر میزد. میگفت از ظهر که بگذره دیگه قربونى فایده نداره. پدر بزرگ خیلى به این حرفها اهمیتى نمیداد. نشسته بود توى حیاط روى تخت و گردو میشکاند و میخورد. گاهى که به گردو هاى سیاه بدرد نخور میرسید ما را صدا میکرد و میداد که ما بخوریم. مادر بزرگ میرفت و می آمد و غر میزد اما آقاجون گوشش بدهکار نبود. ما هم که بازیچه جاندار پیدا کرده بودیم، از صبح دور گوسفند میچرخیدیم و اعضا و جوارحش را وارسى میکردیم. غروب که شد دایى آمد بى قصاب. فکر کرده بود تا آن موقع ما گوسفند را کشته و سرش و گوشش را آب داده ایم. تازه آن موقع رفت دنبال قصاب. پایش را که از در بیرون گذاشت برق ها هم رفت. قصاب را آورد توى تاریکى گوسفند را بکشد. مادر بزرگ میگفت درست نیست زبون بسته رو توى تاریکى بکشیم. آقاجون میگفت توى تاریکى بهتره. اینکه قرارره کشته بشه، بذار تو تاریکى کشته بشه که آخرین تصویرش از دنیا تاریکى باشه. قصاب حرف آقاجون را زمین نینداخت. تیزى را انداخت روى گردن حیوان و برید. خون پاشید روى زمین و هوا. جواد که از صبح داشت دور و بر گوسفند تاب میخورد، به محض دیدن خون ریخته روى زمین دوید از پله ها رفت بالا. رفت رفت تا پشت بام. گوشه پشت بام نشست و چشم هایش را گرفت و جیغ کشید. رد پایش که از روى خون گوسفند رد شده بود روى همه پله ها کشیده شده بود قصاب کار سلاخى را تمام کرد، پوست و دل و روده اش را برداشت و رفت. تازه یادمان افتاد حیوان را آب نداده بودیم. بیخیال شدیم اما دلمان سوخت. شبانه و توى تاریکى مادر بزرگ با کمک مادر گوشت ها را قسمت کردند زنگ زدند دایى ها و خاله ها بیایند ببرند. اضافى اش ماند براى همسایه ها و دنبه اش هم شد آبگوشت فردا. مادر اینها انقدر خسته شدند که دیگر حوصله نظافت نداشتند. دایى یک آبى توى حیاط گرفت خون ها را فرستاد توى چاه رفت سراغ کله براى صبحانه. صبح از خواب بلند شدیم رفت سر بخت کله و صبحانه را جانانه خوردیم. کله که از گلویمان رفت پایین صداى بع بع گوسفند بلند شد. همه ساکت شدند ببینند واقعا صدا می آید یا نه. اول جواد صدا را شنیده بود. گفتند بچه صحنه بد دیده هذیان میگوید. اما صدا واقعى بود. انگار روح گوسفند توى تاریکى خانه قایم شده باشد و بخواهد مارا بترساند. دایى پیگیر شد و در را باز کرد رفت بیرون. پشت سرش گوسفندى آمد تو. چشم همه گرد شد. بلند شدیم از جا. یا پیغمبر. دومین گوسفند هم بلافاصله وارد شد. یکى داشت با ما شوخی میکرد انگار. آقاجون رو به دایى داد زد مسخره بازى در نیار على آقا...ریدى تو خونه باباجان. اما خبرى از على آقا نشد. رفتیم دنبالش توى راهرو.  روى هر پله   که روبه بالا میرفت یک گوسفند ایستاده بود. گوسفند  هایى که به سطح نزدیکتر بودند بزرگتر بودند و هرچه بالاتر میرفتى گوسفند ها کوچکتر میشدند. روى پله هاى نزدیک پشت بودم گوسفند ها تازه داشتند می روییدند. از هر خونى که روى پله ها مانده بود گوسفندى دمیده بود.  آن سال با آن همه گوسفند نمیدانستیم چه کار کنیم. همه را نگه داشتیم  توى حیاط و هرسال  دو تا قربانى کردیم. و امسال هم. اما هنوز چهل/پنجاه تایى مانده  و حالا که خانه مادر بزرگ را فروخته ایم گوسفند ها رو دستمان مانده. اگر مشترى گوسفند هستید  یا مشترى سراغ دارید خیر کنید دیگر . ثواب دارد




کلمات کلیدی :

   1   2      >