سفارش تبلیغ
صبا

آقای طـــومـــار

اشعار، ترانه، دل نوشته‌ها، داستان‌ها، روایات... آقای طــومار مجید خانلری مقدم
صفحه خانگی پارسی یار درباره

فروشنده

آدامس توی دهانم را سوار زبان میکنم و از این طرف به سرعت میبرم آنور میگیرمش زیر دندان و با تمام قدرت میکوبم توی سر و صورتش. صدای تلق و تلوقش در می‌‌آید. حرکت را تندتر میکنم. از طرف خالی فکم صدای ترسناکی بلند میشود. انگار فکم میخواهد از جا در بیاید. اما نمیترسم. روند صعودی ادامه دارد و آدامس را تندتر و تندتر زیر دندان فشار میدهم. دوست دارم با مشت بزنم فک خودم را بترکانم. دست میکنم توی ریشم و یکی را میکشم بیرون. آخ. کنده میشود. نگاهش میکنم. می‌اندازم و میروم سراغ بعدی. بعدی. دوست دارم همینطور همه ریش‌هایم را بکنم. دوست دارم اصلا همه ریش‌های بلند عالم مال من باشد و همه را همزمان از روی صورتم بکنم و بیاندازم. بلند میشوم به راه رفتن. راه رفتن سریع و بی‌هدف. دست می‌اندازم کشوی میزم را باز میکنم، و مطابق حدسم خالی است. خالی خالی. این لحظه‌ایست که باید چیزی بخورم. خیلی باید بخورم. معده‌ام درد گرفته. مطمئن نیستم البته معده باشد. جایی‌ست حوالی شکم. دل، روده، معده. 
دور و اطرافم خالی است و احساس میکنم اگر در مزرعه هویج بودم، ظرف چند دقیقه همه را میجویدم و میرسیدم به آخر. هرچه بود را میخوردم، هرچقدر که بود. ریش اما دارم. دست میکنم توی ریشم و میکشم بیرون. با کناره مشتم چند تا میکوبم به دیوار و دندانم را روی لبم میکشم. که پاره میشود و خون می‌آید میریزد توی دهانم. میخورم. خونم را میخورم. خون خونم را دارد میخورد. من خونم را میخورم. یک چیزی به سرم میخورد. یعنی سرم به یک چیزی میخورد و میخوابم زیر لوستر. در محاصره مبل و صندلی‌ها، روی سرامیک از حال میروم. خواب میبینم افتاده‌ام توی مزارع هویج. تخته گاز میروم تا ته. بیدار که میشوم، میبینم فکم افتاده. توی بیمارستانم. فکم را برداشته‌اند گذاشته‌اند توی یک قوطی شیشه‌ای، زیر دستگاه.
آقا فکم را بدهید. فکم را لازم دارم. من بدون فک که نمیتوانم زندگی کنم. من با این فک پول درمی‌آورم آقا. آقا فکم را بدهید. من با این فک داد میزنم و کاسبی میکنم. فکم را بدهید لطفا. آقا، میشود شما با دکتر صحبت کنی فک من را بدهد؟ من بدون فک نمیتوانم کاسبی کنم. آقا، میشنوید چه میگویم؟ شما فقط به من نگاه میکنید. خدایی نکرده، نکند گوشتان...آقا، زن و بچه‌ام فک میخواهند. یعنی نان میخواهند. زن و بچه نان میخواهد آقا. فک میخواهد. اگر قول بدهم دیگر با این فک آدم نفروشم چه؟ میشود فکم را بدهید؟ آقا، غلط کردم ! زن و بچه... میشنوید؟


بوی خون، بوی جنون

دولا که شدم احساس کردم بوی خون می‌آید. دوباره دولا شدم دماغم را چسباندم به فرش. همان بو بود. گفتم کدام بی ملاحظه‌ای بوده که خونش را ریخته روی فرش. آدم میکشید، لااقل خونش روی زمین نریزد. رفتم آن طرف‌تر، همین سوال را از کسی پرسیدم. آنجا هم که دولا شدم باز بوی خون می‌آمد. رفتم سمت روشویی. توی دماغم را شستم. کامل شستم. با حوله خشک کردم. بوی خون اما اینبار بی اینکه دولا شوم آمد. هرجای خانه که میرفتم بوی خون می‌آمد. احساس میکردم یک گله را کشته‌اند خونش را ریخته‌اند اینجا. یک گله از هرچی. رفتم اتاق خودم. رفتم بیرون. رفتم مترو. سرکار. همه جا بوی خون بود. فهمیدم بوی خون از خود من است. کمی دقیق‌ که شدم دیدم بوی خون دقیقا از وقتی شروع شده که سمت چپ سرم هم درد گرفته. 
سرم به جایی نخورده بود. چیزی هم توی سرم کوبیده نشده بود. اما کماکان بوی خون می‌آمد. اینور آنور. این کس، آن کس. بالا پایین. شرق غرب. پرس و جو. پرسه. دکتر. نوار. تشخیص. هیچ هیچ. 
بوی گه خون مدتها با من می‌آمد. همه جا. انگار که دائم الحیض باشم. اما عادتم نمیشد. کماکان اذیت میکرد. گفتند یک کسی هست که میتواند کارت را درست کند. فلان جا. فلان روستا. نوک قله قاف. رفتیم نوک قله قاف. دستش را گرفت به دماغم. گفت فین کن. گفتیم برو بابا اینکار را که دو هزار بار کرده‌ایم تاحالا. گفتند این فرق دارد، فین کن. گفتم بی‌ادبی است. گفت محکم فین کن. محکم فین کردم. اتفاقی نیفتاد. گفتم دیدی. آن طرف دماغم را گرفت گفت حالا فین کن. محکم فین کردم. بو از دماغم مثل یک شی پرت شد بیرون. رفت. تمام شد. سرم سبک شد. سبک شدم. یارو دستمالش را گرفت پیچید انداخت توی کیسه فریزر داد دستمان. گفت ببرید خاکش کنید. 
بردیم خاکش کنیم دستمال را که باز کردیم، لای دستمال جسم بود. یک جسم کامل. در ابعاد طبیعی. یک جسم آشنا. احساس میکردم هرروز دیده‌امش. هی تصاویر مختلف از لحظات مختلف و شکل‌های مختلف از طرف می‌آمد توی ذهنم. هزار عکس، ده هزار عکس. اما یادم نیامد. صدهزار عکس هم می‌آمد فایده نداشت. خاکش کردیم. بو رفت. رفت توی خاک. خاک بوی خون گرفت. بوی گه خون.


چشمم کور

یکهو میگیرم پانزده ساعت میخوابم. بی‌قرص. بی هیچ چیز. همینطوری. بعد احساس میکنم به عالم و آدم بدهکارم. دلم میسوزد برای طلب کارانم. دوست دارم بردارم بروم یکی چند میلیون به حسابشان بریزم. به حساب پدر مادرم بیشتر. چند میلیارد مثلا. بعد میبینم ندارم. حالم بد میشود. از تشک و رختخوابم خجالت میکشم که این همه خوابیده ام. انگار توى خواب شاشیده باشم. ازشان معذرت خواهى میکنم. زمستان که بخارى روشن است از شعله هاى بخارى هم خجالت میکشم. از گاز مصرفى ام شرمنده ام. دوست دارم گریه کنم. میزنم توی خیابان، میروم ولیعصر بالا، باغ فردوس. همینطوری که دارم توی خیابان راه میروم فکر میکنم حیف این کفشها که دارند توی پای من مصرف میشوند، از بین میروند. احساس میکنم لیاقت این کفشها را ندارم. با پول خودم خریده‌ام‌ها. سالهاست دستم توی جیب خودم است. اما احساس میکنم من لیاقت این چیزها را ندارم. من برای چی باید زنده باشم این کفش و لباسها را بپوشم. برای همین کمتر از ماشین استفاده میکنم. سه هفته یکبار سوار میشوم یک ذره جلو عقب میروم که لاستیک‌هاش فاسد نشود. باطری نخوابد. بعد به همه میگویم من عاشق متروام. عاشق چی مترو آخر؟ کسخلی چیزی هستی؟ من عذاب وجدان دارم. یک عذاب وجدان ابدی. احساس میکنم هرچیزی که در اختیار من است، زیادی است. از سرم زیاد است. ارزان‌ترین لباسها را میخرم. ارزان‌ترین کفشها. ارزان‌ترین از همه چیز. ولی باز احساس میکنم من به اندازه این چیزها مفید نیستم. نبوده‌ام. 
میفتم روی دور وحشیانه کتاب خواندن. پشت هم فیلم دیدن. احساس میکنم اینطوری باید بهتر باشد. از کتابهای قبلا خریده شده شروع میکنم. هی میخوانم. هی میبینم. مینویسم. اما تمام نمیشود. احساسم همان است.
یکی لطفا بیاید این‌ها را از من بگیرد. این‌ها چی است که به من داده‌اید؟ به کی داده‌اید؟ حواستان هست؟ منم! 
سر صبح یکی را میبینم تو خیابان که کفش ندارد. یعنی دارد، کفشش پاره‌ است. کفش بچه‌اش کهنه است. من کفش‌ها را خیلی نگاه میکنم. به کفش حساسم. بغض میکنم. میخواهم سریع‌تر دور شوم. دور ازچه؟ کجا؟ چند قدم آن طرف‌تر یکی دیگر هست و کفش‌های من نو است. حیف. پابرهنه راحت ترم.
پدر مادرم را از همه حیف‌تر میبینم. هردفعه میبینمشان دوست دارم گریه کنم. با اینکه اهل تلفن حرف زدن نیستم، بعضی از روزها تلفن را برمیدارم بیخودى زنگ میزنم خانه. اگر مادرم بردارد، سراغ خواهرم را میگیرم. اگر خواهرم بردارد سراغ مادرم. اگر پدرم بردارد سراغ آن دو را. نمیدانم دنبال چه چیزی میگردم. آنها هم نمیفهمند. دوست دارم با گریه بگویم ببخشید. بعد آنها میگویند چه کار کرده‌ای؟ کاری نکرده‌ای که. همین. همین که هستم را. ببخشید. اما رویم نمیشود پشت تلفن بزنم زیر گریه. چون میدانم آنها حتما فکر میکنند این طرف اتفاقی افتاده. بعد سریع خودشان را میرسانند اینجا. بعد حیف‌تر میشوند. من بیچاره‌تر. چه حسی است آخر؟!
تیغی، تیری، تبری چیزی بدهید دستم، گوشم را ببرم. دستم را قطع کنم. چشمم را کور کنم، شاید آرام شدم.


سیاه سگ

فکر میکردم افسردگی مخصوص زنان طلاقه گرفته و شوهر مرده است. یا مثلا دختران زشت و کچل که توی خانه بابا مانده‌اند. یک تصویر کمرنگ و خیلی دور. کنجکاو هم نبودم که ته و تویش را دربیاورم. اصلا دلم هم نخواسته بود بدانم افسرده‌ها کی هستند. آن موقع فقط میدانستم میثم پسر عمه‌م افسردگی دارد. یعنی توی اتاق خودش می‌ماند و در را هم از پشت قفل می‌کند. افسردگی، به "تنهایی" معنا می‌شد. خوشبختانه در نزدیکی‌ام کسی افسرده نبود که از نزدیک ببینمش. فقط گاهی میدیدم زن علی وقتی همه در جمع میخندند، دارد زمین را نگاه می‌کند. به مادرم گفتم اکرم افسرده‌ست. گفت چرا گفتم چون وقتی همه قهقهه میزنند، اکرم خیلی آرام و با احتیاط میخندد و زمین را نگاه میکند. انگار که بخواهد چیزی توی چشمهایش پنهان کند. افسردگی را همیشه دور و دیر میدیدم. مخصوص یک سری آدم خاص که اتفاقاتی خاصی حتما باید توی زندگیشان میفتاد که افسرده میشدند. نمیدانستم گاهی نیفتادن اتفاق هم می‌توانست آدم‌ها را افسرده کند. فکر میکردم من با خنده‌های بلند و قهقهه‌هایی که میزنم محال ممکن است افسرده شوم. من چیزی ندارم که افسرده شوم. شوهر که ندارم طلاقم بدهد، منتظر خواستگار هم نیستم. پس افسردگی مال من نیست. افسردگی مال من نیست، مال من نیست آمدیم تا بیست و پنج-شش سالگی.آن موقع به مدد شبکه‌های اجتماعی بیشتر درباره افسردگی خواندم و آدمهای افسرده بیشتری دیدم. آدمهای افسرده پولدار. افسرده‌های مرد. افسرده‌های بلوند ترکه‌ایِ قد بلند و چشم رنگی. افسرده‌های مشهور و افسرده‌های دخترباز و پسرباز. که دیدنشان باعث شد انحصار افسردگی در ذهنم، از دست دختران و زنان مشکل‌دار بیرون بیاید. دقیق‌تر که شدم دیدم خیلی از آدمهایی که روزانه باهاشان مواجه میشوم دچار درصدی از افسردگی هستند. و بعد معلومم شد تنها، همین زندگی کردن در جغرافیایی که هرروز یک خبر هولناک به گوشت میرسد و چند سال یک بار دار و ندارت به واسطه کاهش ارزش پول ملی نصف میشود، کافیست تا افسرده بشوی. جایی که میبینی فقط همه چیز از دسترست خارج میشود و چیزی به دستاوردت اضافه نمیشود، افسرده‌ات میکند. به راههای خروج از این وضعیت که نشستم فکر کردم، خودم هم افسرده شدم. دیدم قدرت این را پیدا کرده‌ام مدتهای طولانی از خانه بیرون نروم، کسی را نبینم و حتی از رخت‌خوابم تکان نخورم و هیچ کاری هم نکنم. خوابم نامنظم و شلخته پلخته شد. و گفتم چه کاری است که بخواهم وضعیت را تغییر بدهم؟ میخوابم. پر میخوردم و پر میخوابیدم. پس وزن اضافه کردم. همه گفتند چاق شدی، گفتم به تخمم. گفتند لاغر شو. گفتم که چی؟ فردای کشور چه میشود؟ هیچ. فردای شهر چه میشود؟ معلوم نیست. فردای من چه میشود؟ باز هیچ. چه چیزی در کشور میتواند تغییر کند؟ هیچ. در جهان چه؟ هیچ. محیط زیست؟ آب؟ جنگ؟ فلسطین؟ خاورمیانه؟ آمریکا؟ بن بست در بن بست. اما باز نخواستم قبول کنم که افسرده شده‌ام. گاهی با خودم فکر میکردم که افسردگی گرفته‌ام، اما اگر کسی پیدا میشد و این را میگفت ناراحت میشدم. در عین حال همیشه دلم میخواست گریه کنم. البته بهانه‌ای برای گریه نداشتم و همینطوری هم نمیشد گریه کرد. نگهش می‌داشتم. و هی با خودم فکر میکردم که چی؟ زندگی که چی؟ کار کردی پول هم درآوردی، آخرش چه چیزی تغییر میکند؟ کتاب خواندی، کتاب هم نوشتی، کجا را میخواهی بگیری؟ بیرون هم که می‌آمدم سر و وضع مردم را نگاه میکردم، دلم میخواست گریه کنم. گریه هم داشت. یعنی بعضی چیزها را که میبینی اگر گریه‌ات نگیرد مشکل داری. آب که میخوردم عذاب وجدان میگرفتم. لباس که میخریدم عذاب وجدان داشتم. و ماشین را که سوار میشدم فکر میکردم دارم چیزی را تلف میکنم. احساسم به دنیا مثل یک شمع بود که داشت میسوخت و تمام میشد. یک جنگل پیر و بزرگ که داشت میسوخت و میدیدم که کاری از دستم برنمی‌آبد. تا رسیدم به اینجا. به اینجایی که تصمیم گرفتم قبول کنم افسرده‌ام و چیزی درباره‌اش بنویسم. ولی خب این را هم نوشتیم، آخرش که چی؟


بی آرتی

همین که مینشینم روی صندلی و کتابم را درمی‌آورم، می‌پرسد «درس میخونی؟» چون کتابم، کتاب درسی نیست، زورم می‌آید جواب بدهم. اما باج دادن به غرور را هم دوست ندارم. میگویم «نه، خیلی وقته تمام شده» و سرم را میکنم توی داستان. چند صفحه که میخوانم گرمم میشود. بلند میشوم دست می‌اندازم به پنجره که بازش کنم هوا بیاید. کمر عرق کرده‌ام که باد میخورد، احساس میکنم یکی از نزدیکانم از حبس درآمده. اما پنجره باز نمیشود. میگوید «اگه میشه پنجره را باز نکن» همینطور که دارم نگاهش میکنم، آرام مینشینم. حرفش اما ادامه دارد.
«بالاتر که پنجره باز بود، باد شمرون خورد به کله‌م، گفتم الان سرما میخورم. کله کچل ما به هوای شمرون عادت نداره، سردش میشه»
گرمم شده و این حرفها برایم قابل پذیرش نیست، اما سعی میکنم بخاطر سن و سالش مراعات کنم. سرم را می‌اندازم توی کتاب. مرد خوابیده به حالت احتضار و از زن میخواهد که برایش با پارچه ابریشمی لباس بدوزد و داستان حول محور پارچه ابریشمی و چین و لباس و مرگ میگذرد. داستان حوصله سربریست. نگاه می‌اندازم به بیرون، که مردم دارند همدیگر را هل میدهند سوار شوند. من راحت نشسته ‌ام. نگاهم دوباره میفتد بهش. سرکچلش را که میبینم خنده‌ام میگیرد از حالت گفتنش. «کله کچلم...» میبینم چقدر شبیه پیرمرد توی داستان است. حالت دهانش اصلا انگار خودش است. که دارد از زنش خواهش میکند پارچه را برایش بدوزد. هیکل چاق و حالت کج دهانش یک جوری است که به التماس کننده‌ها میخورد. ممکن است رشتی حرف زدن دهانش را کج کرده باشد. فکر میکنم لهجه رشتی دهان را کج میکند. دقیق میشوم میبینم دارد یک آواز عشق و عاشقی قدیمی برای بغل دستی‌اش میخواند. نگاه میکنم به دستهاش که روی پای خودش است و دوباره سرم را می‌آورم بالا. آن که پشت سرش نشسته بی خجالت سرک میکشد و خیلی واضح گوش تیز کرده برای آواز پیرمرد و میخندد. تمام که میشود، به جوان میگوید «گوش کردی؟» جوان میگوید «دستت درد نکنه» پیرمرد میگوید «حالا نسل جوان چی داره واسه گفتن» جوان میگوید «دستت درد نکنه» و در جواب سوال بعدی هم باز میگوید «دستت درد نکنه» از این جوانهای سختی کشیده شهرستانی است که آفتاب رنگ صورتش را برده و معلوم است توی خانواده خجالتی‌اش، چیزی به جز "دستت درد نکنه" و تشکر یادنگرفته. "دستت درد نکنه" جوری از دهانش بیرون میزند که انگار اختیار کلماتش را ندارد. تا می‌آید یک چیزی بگوید همان دستت درد نکنه همینطور بی‌اختیار مثل آب دهان بچه یکهو میزند بیرون. آن وقت چنین آدمی میخواهد توی اتوبوس آواز بخواند؟ باز میزند زیر آواز و صدایش را بلند میکند. حواسم کاملا از کتاب پرت شده . پیرمرد رشتی اجازه نمیدهد داستان جلو برود و لباس دوخته شود. هرچندوقت، یک نگاهی به خطوط داستان می‌اندازم که میبینم پیرزن داستان هنوز دارد خودش را چس میکند برای شوهر. انگار مثلا ازش خواسته درِ خودش را بدوزد. کلاس میگذارد. تلفنش زنگ میخورد. سلام میکند و دست میکشد روی صورت تازه اصلاح شده‌اش و میگوید:
« ببین پسرم واسه اون جریان نگران نباش، من رفتم ازشون خواستم که کارت ردیف بشه. رفتم رو انداختم، حتما درست میشه»
جوان کناری اش بلند میشود و جایش یک پیرمرد مینشیند. فکری میشوم که این بی‌دست و پا چطور میخواهد با یک دستت درد نکنه از بین این جمعیت بگذرد و به در برسد؟ اما ساده‌تر از چیزی که فکر میکنم بین جمعیت لیز میخورد و میرود پایین. صدای پیرمرد بلند است. انگار که آنتن آن طرفی ضعیف باشد، هی صدایش میرود بالاتر.
«ظهر نمازمو که خوندم یه سر رفتم بهشت زهرا، از اونور اومدم تجریش رفتم پیش آقا، متوسل شدم ازش خواستم که کارت درست بشه، بهش رو انداختم. الانم نشستم تو بی‌آرتی دارم میرم پایین. تو نگران نباش»
صحبتش که تمام میشود، بی اینکه نگاه کند چه کسی کنار دستش نشسته و بی توجه به عوض شدن آدمش، رو به پیرمرد کناری‌ میگوید:
«این بچه هفتمیه‌س. نهمی هم توی خونست.این کارگاه مبل سازی داره، اومده یه ساخت و ساز ریز بکنه، نایبه فهمیده اومده کارو خوابونده. این خیلی بچه خیریه، خیرش به همه خانواده میرسه. رفتیم گفتیم ایشالا گره کارش درست بشه. جوونا که الان دیگه انقدر مشکل دارن اگه بتونن خرج روزمره خودشونو دربیارن هنر کردن. من خودم سی سال خدمت کردم چند ساله بازنشست شدم، یک و پونصد حقوق میگیرم اگه کمک این بچه نباشه که نمیگذره»
و همینطور راجع به اوضاع و احوال خودش و مملکت میگوید که یکهو جوان پشت سری میپرد توی صحبتش. قیافه‌اش شبیه چپ‌های پنجاه سال پیش است. سبیل پر پشت مشکی دارد و موهای ژولیده‌ ریخته روی صورت گندمگونش. چشمهایش با اینکه هفت-هشت ساعتی از صبح گذشته، به تازه از خواب بیدار شده‌ها می‌ماند و یقین که طبیعت صورتش این است.
«من خودم کارگرم، صبح تا شب هم کار میکنم. تو چجوری میگی با فعالیت کار درست میشه؟»
لبخندی که موقع آواز خواندن پیرمرد روی لبهایش افتاده بود، جان باخته و از روی صورتش رفته. دستهای سیاه و زمختش را می آورد بالا که از زبان بدنش هم کمک بگیرد. نوک انگشتان چاک چاک شده‌اش را فرو میکند توی چشمهام و می‌گوید:
« من از صبح رفتم، پنجاه تومن کارکردم، ده تومن دادم ناهار، پنج تومن کرایه راه، گوشیمم گم کردم. حاصل امروزم این بوده. شما چی میگی ؟»
جمعیت، شلوغی را فراموش کرده و توجهش را داده سمت عقب اتوبوس که محل بحث است و دارد به دقت گوش میکند. انگار که احسان طبری نشسته باشد روبروی عبدالکریم سروش، مناظره داغ است و دارد از شبکه سراسری پخش میشود. هوای سال شصت است. و کم مانده یکی با سبد بیاید آن وسط تخمه آجیل بفروشد. دارم به آن سالها فکر میکنم که حرف کارگر حواسم را میکشد به سمت خودش. پیرمرد رو میکند به مردی که آنجا ایستاده و یک طور با مزه‌ای بهش اشاره میکند که دستش را از توی دماغش دربیاورد.
«من با سی‌و‌پنج درصد جانبازی، وضعم اینه. حقوقمو بهم نمیدن. میدن به یکی دیگه. میگن تو مُردی. میگم من زنده م آقا روبروتون وایسادم میگن نه تو مردی. شناسناممو ازم گرفتن سوراخ کردن»
پیرمرد می‌گوید: «پس الکی الکی یه سوراخ به سوراخات اضافه شد»
انقدر که از این حرف خوشش آمده، غش و ریسه میرود. نفسش که می‌آید سرجاش، می‌گوید:
«گفتن اول برو برادریتو ثابت کن بعد بیا دنبال حق و حقوق. حالا چی شده؟ یکی دیگه، همنام من، مرده. حقوق منو دارن میریزن به حساب زن اون...»
«حالا که دارن حقوقتو میدن به زن اون، زن اونم شبا باید بیاد خونه تو، حساب بی حساب» صدای یکی از وسط جمعیت است که به این حرف درمی‌آید. از حجم صدای خنده بعدش، معلوم است که تا سر اتوبوس حواسشان اینجاست. پیرمرد رویش را از صورت کارگر میگیرد و می‌اندازد روی تن سبز خیابان. اتوبوس دارد از تونلی که چنارها ساخته‌اند رد میشود و درختان، با ناخن روی سقف اتوبوس ضرب گرفته‌اند. پیرمردی که طرف مقابل ما نشسته دارد برای جوان کناری‌اش از چنارها تعریف میکند. بنظرش قبلا چنارها ده برابر الان بوده‌اند و شهرداری بُن‌شان را زده. جوانک اما حواسش به ماشین‌هاست. باهر ماشینی که از کنار اتوبوس میگذرد، سرش برمیگردد و واکنشش به دخترها هم تقریبا همین است. اما معلوم است که ماشین را بیشتر دوست دارد. رسیده‌ایم ساعی. کمی اگر دقت کنی، صدای پای آبی که از توی جوی با ما هم مسیر شده، از همان چند سانتی که پنجره باز است به گوش میرسد. اما کسی حواسش به این چیزها نیست و این صداها شنیده نمیشود. دستفروشی که ایستگاه قبل سوار شده، بدون اینکه بساط کند و چیزی بفروشد پیاده می‌شود. صدای کارگر بلند است و دستانش کوتاه. دست راستش را بلند کرده توی هوا و دارد با حرارت تعریف میکند. اما دیگر مخاطبش پیرمرد نیست. مخاطب اصلی‌اش را پیدا کرده. رویش را کرده به جمعیت و سخنرانی‌اش عمومی شده. منتظرم که در همین لحظه طرفداران دکتر بهشتی بریزند اینجا یک دسته تشکیل بدهند و علیه اینها شعار بدهند و کار به جار و جنجال و دعوا بکشد. اما جمعیت یکدست‌تر از این حرفهاست که این اتفاق بیفتد.
«من خودم که نخواستم جانباز بشم که. سرباز شدم لب مرز. رفیقم رفت آب بیاره، برگشت دیدم سر نداره. زنگ زدم خونوادش، گفتم پسرتون سر نداره. مرده. گفتن ما دو روزه میدونیم. تازه یادم افتاده که دو روز آب آوردنش طول کشیده. مادرش گفت فقط کاری که میکنی، برو انتقامشو از اون نامردا بگیر. رفتم لب مرز ببینم کی بوده چی بوده، خوردم به یه خانم آمریکایی با پنج تا مرد غولتشن. یه چیزی زدن به ما که ما مجروح، و ما حالا به این شکل»
آفتاب تیز و طلایی دم غروب افتاده روی صورت کارگر ، که آدم را برای پرتره نگاری وسوسه کند. موبایلم را آماده میکنم و پیش خودم میگویم اگر دست راستش را کرد توی کتش و به افق نگاه کرد عکسش را میگیرم آپلود میکنم. اما اتفاق نمیفتد. نمیکند. برمیگردم به داستان میبینم پیرمرد هنوز دارد با زن کلنجار میرود که لباسش را بدوزد. شما خسته نشدید؟
کارگر از منبر پایین آمده و دارد پیاده میشود. پیرمرد خوشحال است که صدای آواز دوباره جایش را بین صداها پیدا کرده. بعد از آواز از کنار دستی‌اش می‌پرسد:
«میدونی اینو کی خونده بود،گوش دادی؟»
کنار دستی‌اش میگوید «آره همون ارمنیه، خدا رحمتش کنه»
«نه، اون ویگن بود که مرد، اینو مارتیک خونده، هنوز خدا رحمتش نکرده. یادت نیست قبل انقلاب اومد توی تلویزیون خوند؟ من داشتم پخش زندش رو میدیدم...الان که دیگه تلویزیون پخش نمیکنه» و میزند زیر آواز:
«تازه رسیده از گرد راه نشسته زیر پای یار
هی میزاره قرار مدار ای دل من به روم نیار
نگاش نکن دلش خوشه شاهنومه اخرش خوشه
نگاش نکن دلش خوشه شاهنومه اخرش خوشه...»

کور شو لعنتی

درد این نیست که دیگر نمیبینی‌اش. درد این است که میبینی، اما آنطوری که باید ببینی نمیبینی. احساسات مثل سابق جریان ندارد. اگر میبینی، انگار که یک همکلاسی سابق را دیده‌ای. باید ازش سوالات کلی بپرسی " خب، چه کار میکنی؟ کجا کاری میکنی؟ دانشگاهت تمام شد؟ " و کجای این شبیه چیزی ست که آدم باید از یک عزیز بپرسد؟ این بیشتر شبیه مکالمه با همسایه سابق یا یک فامیل دور است. از عزیز جانت باید بتوانی بپرسی " امروز مصاحبه کاری چطور بود؟ امروز هم دیر رسیدی سرکار؟ باز یادت رفت ساعت یک شربت معده‌ات را بخوری؟ " میتوانی اینطوری بپرسی؟ میشود؟ نمیشود.
میبینی، اما چه دیدنی؟ وقتی برای زل زدن در چشمانش احساس میکنی که باید اجازه بگیری. وقتی دوست داری در آغوشش بگیری اما نمیتوانی، چه دیدنیست ؟ وقتی حتی می‌دانی که نباید دستانش را بگیری. وقتی حتی نمیتوانی موقع رانندگی برگردی با دست بزنی روی پایش. نمیتوانی بگویی "اوه چه لاک خوشرنگی"نمیتوانی بعد از گفتن این جمله دستش را بیاوری نزدیک صورتت و دستش را ببویی.
نمیتوانی. نمی‌شود. گل درشت است. مناسب نیست. می‌زند بیرون. اگر بگویی و همینطور در سکوت نگاهت کند چه؟ چه کار خواهی کرد؟ نمی‌شود. خراب میشود. خراب می‌شوی. پائین می‌روی. خوب نیست. خوب نیست در نگاهش پائین بروی. اگر میخواهی پائین بروی کاش موقعی باشد که بحر عمیق باشد. آن وقت پائین برو. غرق شو و بمیر.
میبینی آنلاین است؛ میبینی. اما میتوانی پیام بدهی و بگویی "چرا نخوابیدی؟" خب جوابش مشخص است. به تو ربطی ندارد. حتی اگر اینطوری جوابت را ندهد، باز می‌دانی که به تو ربطی ندارد. عکسش را میبینی، اما نمیتوانی بپرسی کجا بوده و با که بوده. تنها می‌توانی با نوک انگشت، عکسش - آنجا که جای گونه‌هایش است- را لمس کنی و با این کار یک قلب برایش بفرستی. که یعنی هنوز دارد برایت میتپد.
خب چه جورش است؟ چه دیدنی‌ست، چه جلوی چشم بودنی‌ست؟ بیفایده. مثل بو کردن گل مصنوعی. مثل بوسیدن از پشت شیشه.
درد است دیگر. این دیدن، درد است. از ندیدن بدتر است. کاش لااقل کور شوی مرد.


روزنامه

روزنامه‌ها را نگاه میکنی؟ اهل روزنامه نیستی. اما اگر سری به دکه‌ها بزنی میبینی که همه روزنامه‌ها از شکاف نوشته‌اند، از فاصله. از یک چیزی که دو نفر، دو یا چند دسته و گروه را از هم سوا کرده. مثل همین چیزی که بین من و تو افتاده.
بعد آنها در صفحات بعدی و در شرح آن بسیار نوشته‌اند و گفته‌اند. غر زده‌اند و فحش داده‌اند. حق دارند خب. من هم غر میزنم. من هم فحش میدهم به مسبب این شکاف. من هم میزنم توی سر این فاصله.
من دوست دارم فاصله را بگیرم جرش بدهم. نزدیک‌ترت کنم. نمیدانم، این چه وضعیست که برای ما درست کرده‌اند؟
" آقا...آقای وزیر! چه کسی باعث و بانی این شکاف است؟ شما نمیدانید؟ "
هربار که از جلوی دکه روزنامه فروشی رد میشوم، می‌ایستم به خواندن تیترها. بعد هربار- دقیقا هربار - با خودم فکر میکنم که چرا من روزنامه خودم را ندارم؟ دوست دارم روزنامه خودم را داشته باشم. تیتر خودم را داشته باشم. جلد خودم را داشته باشم. و نام تو را بگذارم بر روی روزنامه. چون هرچه به این روزنامه‌ها نگاه میکنم آن چیزی که حرف خودم باشد را نمیبینم. این‌ها یک جور دغدغه‌هایی دارند، که من ندارم. من یک جور دغدغه‌هایی دارم که اینها ندارند. (و خوش به حال تو که هیچ دغدغه‌ای نداری)
اینها دوست دارند توی روزنامه‌هایشان دعوا راه بیاندازند، به هم فحش بدهند، از شکاف حرف بزنند و در عین حال هی هرروز هم به شکاف دامن بزنند و پولی گیرشان بیاید. اما من اینطوری نیستم. من اگر به شکاف فحش میدهم، دوست دارم سر به تنش نباشد. من دوست ندارم در روزنامه‌ام فحش بدهم. دوست دارم از دوست داشتن بنویسم. هرروز یک عکس از تو بگذارم روی جلد و تیتر بزنم " بیا بیا که شدم در غم تو سودایی ". فردا برایت بنویسم " بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو " و همینطور هرروز تا...تا نمیدانم کی. تا وقتی که روزنامه ورشکست شود و من دوباره زمین بخورم و نابود شوم. چون میدانی! مردم از احساسات خوششان نمی‌آید. وقتی ببینند یک نفر دارد برای یک نفر دیگر میمیرد، حالشان بهم میخورد. آدمهای احساساتی را دوست ندارند مردم. مردم آدمهای سنگ دل و عوضی را دوست دارند. اگر ببینند یک نفر به یک نفر دیگر ابراز علاقه میکند، بنظرشان لوس می‌آید. و چه بدتر اگر آن یک نفر مرد هم باشد. روزنامه‌ای که از عشق بنویسد، فقط بدرد پیرزنهای تنها میخورد که بخوانند و اشک بریزند برای هرآنچه که بهانه اشک ریختن برایش ندارند.
القصه که روزنامه را نمی‌خرند و روزنامه ورشکست میشود ، از هم میپاشد. من دوباره زمین میخورم و می‌افتم. و در نگاه تو بی عرضه تر از قبل بنظر می‌آیم. که حتی نمی‌توانم یک روزنامه را هم اداره کنم. روز آخر و در شماره خداحافظی روی تیتر مینویسم " روزی ز چشم مردم و روزی به پای تو! ، عمر مرا ببین که به افتادگی گذشت " و فقط دلم را به این خوش میکنم که در این بلبشو، یک مدتی -هرچند هم کوتاه- یک روزنامه‌ای بوده که از عشق بنویسد. و بعدها اگر بخواهند تاریخ مطبوعات را بنویسند، حتما از روزنامه ما (من و تو) اسم خواهند برد. و میگویند " تنها روزنامه تاریخ که در آن فقط از عشق مینوشتند و دیگر هیچ" بعد همانها میگویند " اه ، چه روزنامه لوسی". روزنامه که از عشق نمیگوید. روزنامه باید حوادث را بنویسد. دیروز در محله‌ای در جنوب تهران، مردی خانواده‌ همسرش را به گلوله بست. مردم میگویند به‌به چه آدم شجاعی. چه حرکت عجیب و بدیعی. چقدر نو. مردم دوست داشتن را شجاعت نمیدانند. شجاعت را در کشت و کشتار میبینند و چه حیف که ما در اینجای تاریخ، و در این جغرافیا گیر این آدمها افتاده‌ایم. نفت بریزیم، آتش بزنیم خودمان را. آتش بزنیم خودمان را، راحتشان کنیم. راحتشان کنیم که کسی نباشد دیگر از عشق بگوید و حواسشان را از صفحه حوادث پرت کنند.
و باز هم لعنت میفرستم بر شکاف. لعنت بر شکاف. لعنت بر فاصله. لعنت به همین تکمه بزرگ روی صفحه کلید، که بارها موذیانه بین نام من و نام تو قرار گرفت.

کاش برگردد

تو رفته اى که نیایى، تو رفته اى به سفر
تو رفته اى -به سلامت- به خانه شوهر

 

تو رفته اى که کنارش به آرزو برسى
تو رفته اى و من افتاده ام به دام خطر

 

به قبل و بعد تو تقسیم میشود تقویم
که رفتن تو بماند به هجر پیغمبر

 

بر آیینه نوشتم که "کاش برگردد"
جواب داد"محال است، از شرش بگذر"

 

چقدر از تو قرارست شعر بنویسم؟
که هی بگویم و هى داغ دل شود نوتر

 

جهان پس از تو برایم چگونه خواهد شد؟
جهنم است برایم بدون تو یکسر

 

خدا کند که همین لحظه مرگ من برسد
خدا کند که نمانم پس از تو من دیگر

"اسفند 96"
مجید خانلرى مقدم


من، باران، جای خالی

-
تو نشسته‌ای کنار دست من، داریم خیابان‌های بارانی را پشت سر میگذاریم. رد باران افتاده بر همه جای شیشه، همه جای خیابان، همه جای شهر. همه جای شهر بوی پیاز گرفته و چند روز گذشته یکسره باران باریده. شهر ما به باران عادت دارد. دست تو را میگیرم که خستگی در کنم. رد تو افتاده بر من. چطور می‌توانی بگویی که به من عادت نکن؟
دست تو را میگیرم که خستگی در کنم. به راه ادامه میدهیم. میگویم دستم چند روزی درد میکرد. میگویی پس چرا به من نگفتی. چیز مهمی که نبود. دستم را گرفته‌ای دستت نوازش میکنی. برمیگردم نگاهت میکنم. میخندی. گل از گلم میشکفد. میبوسمت. چه عطر خوبی. نگاهم میفتد به ماشین سمت راستی که حواسش به بوسیدن ماست. ماشین عقبی، ماشین سمت چپی، همینطورعابر پیاده‌ای که دارد از عرض خیابان میگذرد. باز میبوسمت. دست مرا میگیری. تو هم میخواهی خستگی در کنی؟
نگاهم میکنی. از گوشه چشمم نگاهت را میبینم. سنگینی نگاه همیشه حس میشود. برمیگردم نگاهت میکنم. میخندیم. تصادف میشود. تو حواست به من بود. من حواسم به نگاه تو. ماشین جلویی حواسش به ما نبود. تو میچسبی به صندلی. من پیاده می‌شوم دعوا کنم. کتک کاری توی باران میچسبد. مینشینم. دستمال میدهی دستم. به راه ادامه میدهیم. صدای موسیقی را زیاد میکنی که با هم بخوانیم. صدای ما از صدای خواننده قشنگ‌تر شده. تو خل بازی را دوست داری. دوست دارم همینجا دنیا را نگه دارم و صد سال در این لحظه زندگی کنم. راستی، نباید بهت عادت کنم؟
-
من نشسته‌ام توی خانه خودم. تو توی خانه خودت -شاید توی خانه خودت-. باران نمیبارد اما خانه ما عجیب بوی پیاز می‌آید. سه هفته شده که تو را ندیده‌ام. میپرسم چرا نیستی. چند ساعت بعد جواب میدهی که کار دارم، تماس میگیرم. تماس میگیرم، تماس نمیگیری. آستین لباسم را بو میکنم که به بوی عطر تو عادت کرده. سه هفته است که صدا میکنم، صدایت نمی آید. سه هفته است که تو را...تو کجایی؟

راه میفتم توی شهر. خیابان‌ها را باران زده. سنگینی نگاهی را حس میکنم. برمیگردم به سمتت. سمت تو. کنار دستم را نگاه میکنم که نگاهی نیست. خنده روی لبم خشک میشود. دنبال دست تو میگردم. من خسته شدم از ندیدنت. بوی پیاز میپیچد توی ماشین. بوی پیاز چشم ها را اذیت میکند. آستینم را می‌آورم بالا... بوی عطر تو دیگر از سرش افتاده. ماشین ها را نگاه میکنم که همه حواسشان اینجاست. ماشین کناری، عقبی، عابرپیاده و حتی ماشین جلویی. مردم عادت کرده اند نگاه کنند. من چرا به تو عادت کردم؟ سه ماه است که مرا صدا نکرده‌ای. اسم من یادت هست؟ دیگر دارد حالم از بوی پیاز به هم میخورد.


پیامبر خشکسالی

دارم در خیابان راه میروم و برف می‌بارد. برف می‌بارد و مینشیند همه جای تنم. روی سینه‌ام را میبینم که پر برف است. روی سرم. روی شانه‌ام (روی شانه‌هایم از همه جا بیشتر برف نشسته). دوست دارم بروم بایستم وسط میدان انقلاب، که برف همینجوری همه وجودم را بگیرد. صبح که مردم از میدان انقلاب رد میشوند ببینند یک آدم برفی زیبا، نشسته وسط این میدان زشت. فکر کنند شاید پیغمبری نازل شده که معجزه‌اش برف است. که برف‌ها را ریخته، بعد هم ابرها را گذاشته روی شانه آدم برفی بزرگ . و آدم برفی بزرگ منم. 
باریدن برف ناگهانی در شهری که حتی باران هم به زور میبارد نیاز به معجزه دارد دیگر، نه ؟
به حرکتم ادامه میدهم. در برف از خودم فیلم میگیرم و میگویم "دوستت دارم". می‌سپرم به دانه‌های برف، به دست باد. فوت میکنم در هوا.
هوا که برفی میشود، خیابان زیباتر میشود. این شهر با برف زیباست.
- پیاده روهای برفی لیز است و چند بار نزدیک است که زمین بخورم -
به تو که فکر میکنم، حس میکنم زیباتر شده‌ام. لازم است بگویم که این " من " با فکر تو زیباست؟ 
دلم تنگ شده." لبخند تو را چند صباحیست ندیدم". تو که نیستی تنهایی‌ام بزرگ‌تر است. و تو خیلی وقت است که نیستی. این جمله‌ها را تاحالا چند بار شنیده‌ای؟ میدانم. چاره‌ای نیست جز اینکه از جمله‌های کلیشه‌ای استفاده کنم.
در خیابان، کناری می‌ایستم که برف‌ها را از روی لباسم بتکانم. خنده‌ام میگیرد. به خودم میگویم "به چه دل خوش کرده ای، تکاندن برف از شانه‌های آدم برفی؟".