سفارش تبلیغ
صبا

آقای طـــومـــار

اشعار، ترانه، دل نوشته‌ها، داستان‌ها، روایات... آقای طــومار
صفحه خانگی پارسی یار درباره

او میکشد قلاب را

    نظر

نشسته‌ایم روبروی تلویزیون، جلوی جلوی صفحه. همان دم. سریال محبوبش دارد پخش میشود و رفته آن تو. انقدر که شخصیت‌ها را دوست دارد، میخواهد بال بزند بپرد وسط داستان. من سریال دوست ندارم. اما نشسته‌ام نزدیک و به صورتش نگاه میکنم. به چشمهایش که به بالا و پایین قصه واکنش نشان میدهند و ریز و درشت میشوند. یک جایی از قصه که چشمهایش از همه زیباتر است، جست میزنم که ببوسمش. سرش را میکشد که ادامه صحنه را ببیند، سرش میخورد به گوشه میز و میترکد. خون میپاشد به صفحه. به صورت من. اما برمیگردد، خونش را از روی صفحه پاک میکند و میرود که باز غرق قصه شود. تعجب میکنم. یک لحظه نگرانش میشوم. بدو میروم که دستمالی بیاورم سرش را ببندم. میرسم بهش میبینم دارد گریه میکند. سرش را میگیرم توی بغلم و او تلاش میکند که یکجوری خودش را از من خلاص کند و باز سریال را ببیند. بهش میگویم ببخشید. من نمیخواستم آسیب ببینی. خودت سرت را کشیدی اما معذرت خواهی میکنم. گریه‌اش تندتر میشود. برای اولین بار نگاهم میفتد به صفحه که آنجا مادر دارد از بچه‌اش خداحافظی میکند برود زندان. میگیرم میکشانم ببرمش بیمارستان برای بخیه. از اتاق بیرون بردنش سخت است. نمیخواهد از تلویزیون دست بکشد. بی‌صدا و ساکت نشسته گریه میکند. همانطور که سر روی زانو گذاشته، میگیرم بغلش میکنم برمیدارم میبرمش سمت ماشین. دم در ماشین اینقدر تقلا میکند که ناغافل سرم را میزند به سقف ماشین. سرم درد میگیرد. هوا سرد است. برمیگردم داخل و از همان دم مانتو دم دستی‌اش را برمیدارم می‌آورم می‌اندازم رویش و راه میفتیم. راه میفتیم و نگاهش میکنم که هنوز دارد گریه میکند و چشمانش را به روبرو دوخته. دست را میبرم سمت صورتش که با پشت دستم اشکهایش را پاک کنم، واکنش آنی‌اش غافلگیرم میکند. فرمان از دستم در میرود. میگیرم آن طرف. میرویم به سمت خاکی. سنگ زیر لاستیک. سر من توی شیشه و خون. خون میپاشد به تمام شیشه. جلو معلوم نیست. چند ثانیه خیره نگاهم میکند. میگویم چیزی نیست. ماشین طوری نشده. میتوانیم برویم. دستمال برمیدارم شیشه را پاک میکنم و بعد همان را میگذارم روی سرم. میرویم بیمارستان. تا میخواهم ماشین را پارک کنم، پیاده میشود و میرود سمت بیمارستان. به داد میگویم همان دم باش تا بیایم. و با گیجی، به یک زحمت ماشین را پارک میکنم. پیاده میشوم میروم توی بیمارستان، اما نمیبینمش. پیدایش نیست. هفت طبقه بیمارستان را بالا و پایین میروم و تمام طبقات را میگردم، اما نیست. نظافتچی بیمارستان دنبالم میکند و داد میزند. برمیگردم میپرسم با منی؟ عصبانی میگوید بله آقا. چه کار میکنی واسه خودت؟ میگویم دنبال زنم میگردم. زنم را ندیدی؟ سرش شکسته بود. خونین بود. میگوید سر او هم شکسته؟ میخواهم بپرسم مگر سرمن هم شکسته. اما نمیپرسم. یادم می‌آید. شاکی است. میگوید بیمارستان را به گند کشیدی با خونت. به اصرار میبردم به اتاق پانسمان که بانداژم کنند. میگویند بخیه میخواهد. اما بخیه وقت گیر است. به یک بانداژ معمولی و قول بازگشت راضی‌شان میکنم و میزنم بیرون. برمیگردم دم ماشین. خیابان را پیاده میروم تا بالا، تا انتهای بن بست و برمیگردم پایین. که نیست. برمیگردم چند دقیقه‌ای توی ماشین مینشینم بی‌حرکت. نمیدانم باید چه‌کار کنم. حس مادر بودن دارم. طفلی را که زاییده‌ای به خون دل بزرگ کرده‌ای، مراقبت کرده‌ای، حالا معلوم نیست با سرخونین کجا رفته. به سرم میزند بروم کلانتری. ماشین را روشن میکنم . راه میفتم. توی پیاده رو یکی را میبینم درست شبیه خودش. می‌آیم پایین دنبالش راه میفتم. همین که به نزدیکی‌اش میرسم، به آنی برمیگردد و براق میشود توی صورتم و یکی میکوبد تخت سینه‌ام. برمیگردم سوار ماشین میشوم و راه خانه تا بیمارستان-بیمارستان تا خانه را چهار بار میروم و برمیگردم. دوبار به پیاده روی سمت راست نگاه میکنم، دوبار به پیاده روی سمت چپ و باز میرسم به بیمارستان. میروم تو و مینشینم زیردست دکتر که سرم را بخیه کند. چشمهایم را موقع بخیه روی درد میبندم و همه چیز یادم میرود. انگار خوابم برده. همین که چشمانم را باز میکنم میبینم یکی شبیه او نشسته آن روبرو و دارد به من نگاه میکند. شک میکنم که خودش باشد. از ترس اتفاق قبلی، بنا را میگذارم بر نبودن و سعی میکنم ذوق زده نشوم. سرحوصله مینشینم که کارم تمام شود و بعد راه میفتم به سمتش. در همین مسیر کوتاه چند بار یقین میکنم که خودش است و هربار باز دلیلی برنبودنش پیدا میکنم. نزدیکش میرسم و برمیگردم. صدایم میکند. بعد از مدتها صدایم میکند. فکر میکنم خیالاتی شده‌ام. برمیگردم میروم کنارش مینشینم و زل میزنم بهش. خیره میشود به صورت من. مطمئن میشوم خودش است. دستم را میگیرد میبرد سمت آسانسور. سوار میشویم میرویم بالا. شب است و بیمارستان خلوت. یک طبقه‌ای پیاده میشویم و میرویم از میان راهروهای تاریک میرسیم به یک در. عنانم را بدست گرفته و دنبال خودش میکشد. وارد پشت بام میشویم. سوز سرد هوای بارانی میخورد به پیشانی تازه شکسته و اذیتم میکند اما به روی خودم نمی‌آورم. یاد شکستی ابروی او میفتم. چند قدم تند برمیدارم، به صورتش نگاه میکنم. میبینم اثری از شکستی نیست. باهاش روبرو میشوم و دست میکشم به ابرویش. هیچ اثری نیست. من عقب عقب و او روبه جلو توی تاریکی پشت بام دورخودمان میچرخیم. هرچه به ابرویش نگاه میکنم، میبینم این ابرو آن ابروی شکسته نیست. اما چشمها همان چشمهاست و لبها همان لبها. پارگی کنار بینی‌اش که سالها پیش اتفاق افتاده، هست اما شکستگی ابرو نیست. نمیتوانم چیزی بپرسم. زبانم بند آمده. یعنی اصلا نمیدانم چه باید بپرسم. از او بپرسم خودتی؟ سوال اشتباهیست. او هرگز خودش را آنطور که من میشناسم نمیشناسد. و حتما اگر روزی بخواهد دنبال خودش بگردد باید سراغ از من بگیرد. پس چرا سوالی که خودم جوابش را بهتر میدانم از او بپرسم؟ دست میکشم روی صورتش. دست از راه رفتن برمیدارد. فاصله‌ام آنقدر کم است که چشمهایش را نمیبنیم. کمی میروم عقب‌تر که خوب‌تر نگاهش کنم. مثل آثار هنری فاخر، وقتی نگاهش میکنی، باید چند بار اینطرف آنطرف بروی و از زاویه‌‌ها و فاصله‌های مختلف نگاهش کنی. اما من زاویه خوبش را بلدم. میروم عقب که بهتر ببینمش. میروم عقب. میروم عقب که بهتر ببینمش. میروم عقب. میروم عقب. دستهایش را بلند میکند. و چند قدم به سمتم برمیدارد. کار را خراب میکند. من میروم عقب‌تر. میروم عقب که بهتر ببینمش. باز میروم عقب. به سمت من میدود. اولین بار است که این اتفاق را دارم به چشم میبینم. من میروم عقب و اوست که دارد به سمت من می‌آید. اولین بار است که دارم او را به سمت خود میکشانم. لحظه غریبی‌ست. چه حس خوبی دارد که هی بروی عقب‌تر و یک نفر دنبالت راه بیفتد. انگار تمام لذاتی که او یک عمر از من برده را دارم در یک لحظه تجربه میکنم. دوست دارم هی همینطور بروم عقب، یک دور دور دنیا بچرخم. میروم عقب. میروم عقب. دنیا دارد میچرخد. او میدود. من میروم عقب و دیگر نمیبینمش. کجا رفتی؟ چه شد؟ طاقت نیاوردی؟ یک عمر من به سمت تو قدم برداشتم، تو حتی یک شب هم طاقت نیاوردی؟ توی تاریکی هوا دنبال چشمانش میگردم، نمی‌یابم. هیچ نشانی ازش نمیبینم. روبرویم آسمان است و پشتم به زمین. همینطور دارم به سرعت نور از او دور میشوم. دور میشوم. تا زمین. تا پشت سفت و سخت زمین. تا سرم...تا روی زمین...


و من مُردم

[و من مُردم]
بعد از یک دوره بلند مبارزه درونی، ناراحتی کبد امانم نداده و مرده‌ام. ساعت دوازده شب، دقیقا وقتی چهار رقم ساعت صفر میشود، من در بیمارستان نمازی شیراز، تمام میکنم.
نه با تشریفات خاص که در عین بیچارگی، پشت یک ماشین معمولی می‌آورندم تهران.
تهران- بهشت زهرا- ده صبح، اسمم می‌رود روی نمایشگرها. و این اولین بار است که جایی اسمم هست و خودم حضور ندارم که اسمم را بخوانم.(و باید عادت کنم که از این به بعد خیلی چیزها اتفاق می‌افتد که-وقوعشان در نسبت با من- برای اولین بار است) روی سطح چرخدار غسال خانه چرخ میخورم و می‌آیم میرسم به دست کسی که در تمام زندگی از هم متنفر بودیم. او سرآمد همه عزاداران ایستاده و اولین دست را به سوی جنازه‌ام دراز میکند. دست می‌اندازم که بگیرم بکشمش کنار. اما توانایی گرفتنش را ندارم. از دستم لیز میخورد. در میرود. او می‌رود برای شناسایی. چه انتخاب حیران کننده‌ای! او بهتر از همه من را میشناسد. خودم- خود جنازه‌ام- را سنگین میکنم که او نتواند بلندم کند. از پسش برنیاید. اما کسانی از نزدیک ترین‌هایم به او کمک میدهند. کمک برای چه؟ کمک میدهند که ببرد مرا چالم کند.

چند روز قبل از مرگ، نشسته‌ام به تصور کردن دنیای بدون خودم. اتاق بدون خودم. کفشهایم بدون خودم. لباسهایم بدون خودم. همه‌شان را تصور میکنم که کسی برده و صاحبشان شده. مثل همه چیزهایی که پیش از مرگ از دست من در رفتند و مال کس دیگری شدند. علی رغم تصور، چشهایم از همیشه بازتر است. همه را خیلی خوب میبینم.(خیال از واقعیت واضح‌تر باید باشد طبعا). لباس‌هایم را میبینم که به تن دیگری چه برازنده است. کارهایی که من انجام میدادم را، دیگری، چه زیباتر و کامل‌تر از من انجام میدهد. حتی اعضای بدنم در بدن دیگران چه بهتر کار میکنند. بهتر میبینند. بهتر گوش میکنند. بهتر تصفیه میکنند. اما قلب من تنها چیزیست که بی من، هرگز چیزی را، آنگونه که با من، دوست ندارد. و بی من، هرگز برای چیزی بهتر از آن زمان که با من، نمی‌تپد. آن کسانی که من دوستشان داشته‌ام را هیچ کس، آنگونه که من، دوست نخواهد داشت. و من اگر هیچ چیز از خود برای دنیا باقی نگذاشته باشم، می‌توانم ادعا کنم که حداقل یک قلب از خودم به یادگار گذاشته‌ام. 
می‌آورندم توی سالن. نوبت من است. حاج آقا ردیف اول، باقی پشت سرش، می‌ایستند به نماز. چندتایی صادقانه دل به کار میدهند و باقی از سر رفع تکلیف زیر لب چیزی میگویند که خودشان هم فهمش را ندارند. و عجیب اینکه میبینم آن که سالها دوست من بوده از خواندن چند کلمه هم برای من دریغ میکند و شاید زیر لب به جای آیه، دارد من را فحش میدهد. فحش میدهد که یک روز وسط هفته وقتش را گرفته‌ام و از کاسبی‌اش انداخته‌ام. که کاش میگذاشتم یک وقت مناسب میمردم. که مردم چک دارند آخر. حالیت نیست؟ مردم اجاره خانه دارند. آیا یک روز تعطیل بهتر نبود؟
چند روز مانده که بمیرم، وصیت میکنم که:" برای من خیلی به زحمت نیفتید. تمنا میکنم که به زحمت نیفتید. چرا؟ چرا باید خودتان را بکشید برای من؟ من در تمام لحظات عمرم تلاش کردم که کسی برای من به زحمت نیفتد. من اگر دهان بستم و دردم را به کسی نگفتم تنها برای این بود که کسی به زحمت نیفتد. من آمده بودم که باری از روی دوش بردارم و اگر احساس میکردم که خودم باری روی دوش خواهم شد، هرجا که بود، پا پس میکشیدم. فکر نکنید من آدم ناامیدی بودم. نبودم. این درست است که از خیلی چیزها و خیلی کسان سیر شده بودم اما من امید داشتم. من به این بازی، عشق می‌ورزیدم و اهل بازی بودم. من خنده را دوست داشتم. و دوست داشتم که بسازم. و تا آنجا که میشد تلاش کردم و حالا قضاوت با شما" و تلاش میکنم که اینها را چند بار با صدای خوب و رسا بلند بخوانم که غلط نداشته نداشته باشد و جایی، برایشان پنهان میکنم.
نمازشان را خوانده‌اند و دور من که خوابیده‌ام جمع میشوند و میبینم که گریه می‌کنند. مادرم، خواهرم، برادرم و پدرم را میبینم که هرکدام یک گوشه جنازه افتاده‌اند و به غایت اشک می‌ریزند. چندتایی خاله و عمه هم هستند که این وسط یک های هایی میکنند. همین‌ها را که میبینم دلم گرم می‌شود. خیالم راحت می‌شود که این چندتا لااقل از رفتن من ناراحتند. که برای این چندتا لااقل هنوز اهمیت دارد بود و نبودم. و چند لحظه بعد که چشمم به مادرم میفتد خوشحالی توی گلویم گیر میکند.
چند روز مانده که بمیرم، نشسته‌ام خاطراتم را مرور میکنم، عکس‌های دوران زندگی را نگاه میکنم و برای خودم گریه میکنم. و قطعا این اولین بار نیست که یک نفر نشسته پیش از مرگ، برای مردن خودش اشک میریزد، اما از معدود دفعات است. حساب میکنم میبینم که چه کسی از مرگ من ناراحت خواهد شد و تسبیح میاندازم. به آن علامت یک سوم نمیرسم. و خیلی خوشبینانه به یک پنجمش هم نمیرسم. نگاه میکنم که در چه غربتی خواهم مرد. بعد میبینم در زندگی مگر برایم چه بوده که در مرگ برایم باشد؟ توقع زیادی است. مینشینم حساب میکنم در نبودم چه چیزی از دنیا کم خواهد شد. به نتیجه نمی‌رسم. بعد مثل اینها که بالای سر جنازه روضه خوانی میکنند، برای خودم شروع میکنم به خواندن. که من چقدر زندگی را دوست داشت. من چقدر اهل امید بود. من چقدر آرزو داشت. و من که میخواست بچه بیاورد. و من که همیشه میخواست سنگر چیزهای خوب را حفظ کند. و من که میخواست چیزی به دنیا اضافه کند. و من که میخواست خیلی کارها بکند. پس چه شد؟ هیچ. هیچ کار نتوانست بکند. باخت.
هر مرد که دوست داشته داستان مرگش یک داستان قهرمانانه باشد، جان کندن در تخت بیمارستان برایش یک شکست بزرگ است. و من نیز یکی از شکست خوردگانم. من دوست داشتم در یک درگیری، بعد از این که آدم بدها را میکشم، کار خودم را تمام کنم و بمیرم. اما خب نمیشود. دست نمیدهد. حتی خودکشی!

من مرده‌ام و مانده‌ام با یک جهان پیش رو که مثل یک اتاق تاریک، درش را به رویم گشوده. و یک جهان پشت سر که حالا که از آن گذشته‌ام و تمام شده، مثل تمام سفرها بعد از تمام شدن و مثل تمام معشوقه‌ها بعد از گذشتن، جذاب‌تر و زیباتر شده. که مثلا پشیمانم کند برای از دست دادنش. که حسرتش را بخورم. من پشیمان میشوم؟
و من چرا همواره در طول زندگی مرگ را این همه نزدیک به خود حس میکنم؟
از آن روز تولدی که نام ناراحتی فلان به گوشم میخورد و به فکرم فرومیبرد، هر مرگی که با ناراحتی فلان اتفاق میفتد، خنجری میشود برقلبم. هی مینشینم حساب و کتاب مرگ میکنم. دیوانه‌ای مگر؟ زندگی کن.
تن من رفته زیر خاک و دور و بر قبرم پر است از آدمهایی با لباسهای مشکی که دارند حساب و کتاب میکنند که چطور و از چه راهی زودتر به رستوران می‌رسند. و بعد از خوردن غذا، وقتی دارند دانه‌های برنج را از لای دندانهایشان در می‌آورند، با هم از کیفیت کباب و برنج صحبت میکنند. و حتما می‌روند به پدرم میگویند که این یکی آقازاده را زودتر زنش بده. و بعد از هم میپرسند چرا مراسم ختم را آخر هفته نینداختند؟
تا یک هفته بعد از مرگ، هرروز کسانی می‌آیند بالای سر قبر گریه میکنند و میروند. بعد از هفت روز، یکی دو نفر هفته‌ای یک بار می‌آیند و میروند. و همزمان پنج شش نفر ساعتهایی از روز یاد من میفتند و گریه میکنند و به تدریج سعی می‌کنند چیزهایی که من را یادشان می‌اندازد، از جلوی چشم دور کنند. و تا یک سال اگر مسیرشان بیفتد، به قبرم سر میزنند. و بعد از چهل روز پیش خودشان میگویند که خوب شد رفت و اگر اسم من بیاید، حتما یاد چیز خاصی نمیفتند. اما یکسال بعد وقتی که مراسم یادبودی از من در حال برگزاری‌ست، کسان نزدیکم یادشان میفتد که یکسال شد. و میفهمند که چه زود گذشته و پیش خودشان میگویند، عمر ما یکسال گذشت و به این بهانه یاد چیزهای دیگر میفتند و بحث میکنند که یکسال پیش مثلا سکه چه قیمتی داشته و حالا چه قیمتی. اما یک تن که یکسال پیش توی این شهر قدم برمیداشت و سنگینی‌اش را به تن آسفالت‌ها تحمیل میکرد و نام و فامیل خاص و شماره ملی بخصوص داشت را کسی یادش هست؟
من مرده‌ام و درد را دیگر احساس نمیکنم. و دیگر دلم از دیدن کودکی با کفش های پاره و شکم گرسنه نمیسوزد. دیگر روزمرگی تمام شده و فکر این که کی باید بیدار شوم، چقدر پول دربیاورم، چقدر پول بدهم، کی بروم و کی بیایم، ذهنم را مشغول نمیکند. و همه این ها را گذاشته و رفته‌ام.

چند سال بعد، در یک نیمروز پایئزی شماره موبایلم میفتد روی گوشی یکی از اطرافیانم. شوکه میشود. اما گوشی را که برمیدارد، من نیستم. کس دیگری است. کار دیگری دارد. صدایش صدای من نیست. شرکت مخابراتی، شماره‌ای که مختص من بوده را واگذار کرده. شماره ملی‌ای که من داشتم حتما چند سال بعد نشانگر یک نفر دیگر خواهد بود. حتی ترکیب نام و فامیل من هم بعدتر یک نفر دیگر را برایشان مجسم میکند. و چندین سال بعد، وقتی که دیگر هیچ اثری از جسم من نمانده، در قبر را باز میکنند و جنازه‌ای دیگر آنجا خاک میشود.


ترومن

دبیرستانی که بودم، احساس ترومن بودن میکردم. آن موقع البته ترومن را نمیشناختم و ترومن شو را هم ندیده بودم. اما همینطوری خیلی خودجوش، احساس میکردم وقتی که مدرسه هستم یک دوربینی دارد لحظه به لحظه زندگی مرا فیلم میگیرد و هم زمان در مدرسه دخترانه آن طرف خیابان- که خیلی هم دخترهای خوبی داشت-، پخش میکند. برای همین سعی میکردم خیلی مبادی آداب رفتار کنم. همیشه پیراهن اتوکشیده و مرتب میپوشیدم و از هرگونه جلف بازی دبیرستانی دوری میکردم. چون میزم، میز اول کلاس و کنار پنجره بود، احساس میکردم نمایی که الان آنها دارند میبینند نمای نیم رخ است. و چون نیم رخ معمولا چیزی برای مشاهده ندارد، سعی میکردم بیشتر رخ بدهم به دوربین تا شایسته‌تر جلوه کنم. ژست‌هایم را همیشه طوری انتخاب میکردم که خیلی دوربین دوست باشد. هیچوقت خودکارم را توی دهنم نمیکردم. و گاهی که میخواستم این تصویر خشک و استخوان قورت داده را بشکنم، پای چپم را می‌آوردم بالا میگذاشتم روی نیمکت، شبیه هنرپیشه‌های قبل انقلابی پرطرفدار. 
اگرکارم گیر چیزی بود و مشکلی داشت سعی میکردم جوری قضیه را جمع کنم که جلوی دوربین‌ها کتک نخورم. همیشه بعد از زنگ، آخرین نفری بودم که از کلاس بیرون میرفتم. چون به هرحال دوست نداشتم خودم را خیلی خسته از درس نشان بدهم. و خب میدانید که جنتلمن‌ها اینطور مواقع هیچوقت شتاب نمیکنند و عموما خونسردیشان را حفظ میکنند و جو زده نمیشوند. در شیطنت‌ها سهیم نمیشوند و برای شاشیدن، لب پنجره نمی‌ایستند. اتفاقا سعی میکنند کسانی که در حال شاشیدن هستند را نصیحت کنند. که خانم‌های محترمی دارند همین لحظه تو را میبینند. هرچند که آنها گوش نکنند و کسخلش کنند. اما جنتلمن‌ها همیشه کار خودشان را میکنند.
دوست داشتم پایان هر روز را با یک تصویر خوب تمام کنم. گاهی می‌آمدم می‌ایستادم لب پنجره دستی توی موهایم میکردم و نگاهم را پرت میکردم به آسمان. گاهی کیفم را میگذاشتم زیر چانه‌ام و چهره متفکرهای غمگین را به خودم میگرفتم که فکر میکردم خیلی دخترکش است و حداقل سی و شش-هفت درصد دخترها اینطوری اغوا میشوند و می‌آیند دم مدرسه منتظرم می‌ایستند. اما خب ظاهرا دخترها در آن سن و سال فهم اینطور ژست‌ها را نداشتند. و هیچ‌وقت دم مدرسه نیامدند. یا حالا رویشان نمیشد. یا اینکه زمان‌بندی‌ تعطیلی‌مان اشکال داشت. که به هرحال نشد. و خب من فکر میکنم چون دوربین‌ها فقط به کلاس درس دسترسی داشتند، آنها هیچوقت فوتبال بازی کردن من را ندیدند که دلشان برود. آنها از شوتهای سرکش خبر نداشتند و کسی نبود از تو سر توپهایم برایشان بگوید. حیف که بودجه آن شبکه محدود بود و یک دوربین بیشتر نمیتوانست به من اختصاص دهد وگرنه شاید زندگی خارج از کلاس درس خیلی جذاب‌تر و کشنده‌تر بود.


جلیله خانم [و انارهایش]

از روی خط دروازه میزنم زیر توپ، و می‌ایستم به نگاه کردن مسیری که میپیماید. و خوب که دقت میکنم میبینم که توپ هم گاهی میتواند دنباله داشته باشد. توپ از روی پاهای من بلند میشود کابل‌های تلفن را رد میکند و بعد از ایرانیت‌ها می‌افتد توی حیاط خانه جلیله خانم. و تمام این مسیر را با ابر از خودش ردی به جا میگذارد که رنگ ابرهای آسمان نیست. اما مشخصا ابر است.
صدای زمین خوردن توپ در حیاط جلیله خانم، میرود توی صدای زنگ. هیچکس از جایش تکان نمیخورد و من میروم دنبال توپ. دستم را از روی زنگ برنداشته‌ام که صدای بچه‌ها بلند میشود. شاکی‌اند از بازی من. مسعود و مصطفی شروع میکنند به غر زدن. به احمد میگویند که من را بازی ندهد دیگر. احمد اما از شیر و کیک بعد بازی نمیتواند بگذرد. وگرنه خودش هم دل خوشی از بازی من ندارد. به آنها میگوید که « خودش میاره دیگه ». در را هل میدهم و سریع میپرم توی حیاط. جلیله خانم رو به دیوار و پشت به من ایستاده دارد رخت پهن میکند. با شلوارک لی آبی‌اش که دولا میشود، آبشاری از روی سرش سرایز میشود درون تشت رخت‌ها. توپ را میزنم زیر بغل و می‌ایستم به نگاه کردن این آئین. بازوهای لاغر و سفیدش را از توی تشت بلند میکند، به سرش تکانی میدهد که مزاحمت موهای لختش را رفع شود، و بعد کمرش را توی تاپ صورتی راست میکند، دستهایش را میدهد بالا و لباس را می‌خواباند روی بند. کارش که تمام میشود برمیگردد به عقب نگاه میکند و میخندد. توپ از زیر بغلم در میرود و میفتد زمین. صدای بچه‌ها بلند میشود که «داری چه کار میکنی». هول میشوم. و دوباره توپ از دستم میفتد. جلیله خانم میخندد. ردیف مرتب کاشی‌های صدفی از لای غنچه‌های تازه باز شده رز میفتد بیرون و یک باره احساس میکنم نور آفتاب چشمم را دارد میزند. گونه‌های بادکرده قرمزش چشم‌هاش را روی همه چیز میبندد. و من دهنم شیرین میشود. دوست دارم هی توپ را بیاندازم زمین و هی به صورت جلیله خانم نگاه کنم. صدای بچه‌ها اما نمیگذارد که بیشتر بمانم. میروم بیرون اما خیلی زود دوباره برمیگردم. ناخودآگاه باز توپم کج میرود و میفتد توی حیاط جلیله خانم. اینبار بچه‌ها را میفرستم شیر و کیک بخرند دهنشان شیرین شود که اوقات تلخی نکنند.
سرم را بالا میگیرم و وارد حیاط میشوم. پی توپ نه، جلیله خانم. اما فقط توپ را پیدا میکنم. و پیدا شدنش هم بی‌موقع است. دوباره میاندازمش توی باغچه پشت گلها. صدای گلهای میپیچد توی حیاط. گلها مگر صدا دارند؟ فکر میکنم ندارند. اما جای توپ را با صدای بلند لو میدهند. صورت جلیله خانم پیدا میشود. میگردم پی خورشید در آسمان. و جلیله خانم میخواهد بروم برایش پانصد تومان گوشت بخرم. دهنم شیرین میشود. بچه‌ها رفته‌اند شیر و کیک بخورند. از قصاب میخواهم بهترین گوشتش را بدهد. سفارشی بدهد. دنبه‌اش کم باشد. گوشت را خوب چرخ میکند و میگذارد توی پلاستیک. گوشت خوبی است. جلیله خانم در را برایم باز گذاشته که در نزنم. منم بی هوا میروم توی حیاط و سریع خودم را میرسانم توی اتاق. همه جای خانه، بوی صورتی جلیله خانم را میدهد. جلیله خانم منتظر ایستاده توی چارچوب در آشپزخانه. اینکه منتظر من بوده یا گوشت را نمیدانم اما بر که میگردم سمتش، باز ردیف کاشی‌ها نمایان میشود. گوشت را ازم میگیرد و تشکر میکند. گوشت خوبی است. پلاستیک را که میخواهد از دستم بگیرد، دستش میخورد به دستهایم و میسوزم. گرما از دستهایش می‌آید توی دستهایم میرود بالا، توی سرم. مغزم چند ثانیه ‌می‌ایستد. و فکر میکنم آدم گاهی بدون مغز هم میتواند زنده بماند و خوب باشد. گوشهایم داغ میشود. دستم را نگاه میکنم که رد دستهایش مانده روی آن. چند ثانیه نگاهش میکنم و بعدا که می‌آیم بیرون، جایش را محکم میمکم. مثل جای مارگزیدگی. جلیله خانم کفگیر بدست، با موهای بسته، توی چارچوب در ایستاده و من روبرویش دارم ذره ذره آب میشوم بروم توی زمین. نه که خجالت بکشم، نه. دوست دارم یک طوری خودم را یکی از اجزای این خانه کنم. آب شوم بروم توی زمین این خانه که همیشه اینجا باشم. توی خانه جلیله خانم. که هی صبح تا شب ببینم چطور با موهای لخت باز آنطور دلبرانه رخت میشوید. که هی ببینم کفگیر بدست ایستاده در چارچوب در با لب‌های اناری و مژه‌های کبود ابری، منتظر گوشت. و هی ببینم لباس مردانه گشاد پوشیده ایستاده به کشیدن مداوم اتو روی لباسهایی که بوی بدن خودش را توی فضای خانه میپاشند. و من هم سهمی از آن بو داشته باشم. دوست دارم آب شوم بروم توی این زمین، که اگر جلیله خانم پا روی چیزی میگذارد، روی سر من باشد. آدم اگر اینطور آب بشود سعادت است. اما تلاشم بی ثمر است و همینطور در هیبت یک بچه آدمیزاد، جامد میمانم. و فکر میکنم این حالت خوبی‌اش این است که اگر در مسیر دید جلیله خانم باشم، مطمئنم که نگاهش به من برخورد میکند و اگر میخندد حتما دارد به من میخندد و اگر دست میکشد، به سر من دست میکشد. نه بر فرش و کاشی و موزائیک.
گوشت را میدهم و باید بیایم بیرون. کم کم مزه دهنم رو به تلخی میرود. می‌آیم بیرون و شش ماه بعد برمیگردم.
ما رفته‌ایم مشهد و مشهد به من خوش نمیگذرد. مشهد سرد است. مشهد توپ بازی ندارد. مشهد اگر توپ بازی هم داشته باشد، جلیله خانم ندارد که توپ بازی به آدم بچسبد. دهنم تلخ است. هرروز تلخ است. هرهفته تلخ است. هرماه تلخ است. شش ماه تلخ است. بعد شش ماه برمیگردیم خانه، رسیده و نرسیده میروم دنبال بچه‌ها که بیایند توپ بازی. پیدایشان نمیکنم. بچه‌ها نیستند. ما وقتی برگشته‌ایم که بچه‌ها مسافرتند. همه مسافرتند. میروم خودم توپی میخرم و شروع میکنم به بازی کردن. توپ اول نه، توپ دوم میفتد توی حیاط جلیله خانم. من و توپ همزمان میرسیم به در خانه و هردو به صدا در‌آییم. در با یک فشار باز میشود. و فکر میکنم جلیله خانم در را برای کی باز گذاشته؟ کی رفته برایش گوشت بخرد؟ من نبودم چه اتفاقی افتاده؟ دلم میگیرد. با دل گرفته میفتم توی حیاط. جلیله خانم کنار بند رخت نیست. هیچ رختی روی بند نیست. توپم را میاندازم توی باغچه و میروم سمت در ورودی. همین که میخواهم در را باز کنم، یک نفر زودتر از من در را از آن طرف باز میکند و میپرسد اینجا چکار داری؟ جوابش را نمیدهم. نگاه میکنم به داخل خانه دنبال جلیله خانم. چرا باید به تو جواب بدهم؟ من آمده‌ام دنبال جلیله خانم. کو؟ کجاست؟ هیکل درشتش همه راه را بسته. انگار همه راهها به سمت جلیله خانم مسدود است. نگاه میکنم به کف خانه که خالی است و خاکی. به شیشه‌ها که انگار صدسال است دست جلیله خانم بهشان نخورده. میپرسم «نیست» میگوید «کی» بهش میگویم. میگوید اصلا کسی اینجا نبوده. اشتباه آمدی. نگاه میکنم که این خانه چرا در این شش ماه اینقدر تغییر کرده. نمیفهمم چرا. فکر میکنم اگر من بودم باز هم سقف این خانه میریخت؟ میپرسم «کی سقف خانه ریخته؟» میگوید «خیلی سال پیش ریخته، توی زلزله». از رفتن ما خیلی سال گذشته؟ به سال نرسیده که. خیلی باشد شش ماه- هفت ماه. هفت ماه خیلی سال است؟ من فکر میکردم به من سخت بوده که دیر گذشته. به اینها چرا؟ چرا دوری ما چند سال گذشته؟ نمیفهمم چه شده. دهنم تلخ‌تر میشود. دوست دارم همه توپها را بگیرم بیاندازم توی حیاط جلیله خانم. چرا جلیله خانم باید نباشد؟ میخواهم بایستم انقدر توپ بیاندازم که بلاخره جلیله خانم پیدا شود و بیاید دم در. دوست دارم هرلحظه بروم برای گوشت بخرم بیاورم که باز جلیله خانم را توی چارچوب در آشپرخانه ببینم. اما فایده نمیکند. هرچه توپ می‌اندازم، خبری نمیشود. لرزه به بدنم میفتد. حالم از توپ بازی بهم میخورد. دیگر توپ بازی دوست ندارم. دیگر کوچه را دوست ندارم. تهران را دوست ندارم. تهران سرد است. تهران تلخ است. هرروز تلخ است. هرماه تلخ است. هر سال تلخ است. صد سال تلخ است.

فروشنده

آدامس توی دهانم را سوار زبان میکنم و از این طرف به سرعت میبرم آنور میگیرمش زیر دندان و با تمام قدرت میکوبم توی سر و صورتش. صدای تلق و تلوقش در می‌‌آید. حرکت را تندتر میکنم. از طرف خالی فکم صدای ترسناکی بلند میشود. انگار فکم میخواهد از جا در بیاید. اما نمیترسم. روند صعودی ادامه دارد و آدامس را تندتر و تندتر زیر دندان فشار میدهم. دوست دارم با مشت بزنم فک خودم را بترکانم. دست میکنم توی ریشم و یکی را میکشم بیرون. آخ. کنده میشود. نگاهش میکنم. می‌اندازم و میروم سراغ بعدی. بعدی. دوست دارم همینطور همه ریش‌هایم را بکنم. دوست دارم اصلا همه ریش‌های بلند عالم مال من باشد و همه را همزمان از روی صورتم بکنم و بیاندازم. بلند میشوم به راه رفتن. راه رفتن سریع و بی‌هدف. دست می‌اندازم کشوی میزم را باز میکنم، و مطابق حدسم خالی است. خالی خالی. این لحظه‌ایست که باید چیزی بخورم. خیلی باید بخورم. معده‌ام درد گرفته. مطمئن نیستم البته معده باشد. جایی‌ست حوالی شکم. دل، روده، معده. 
دور و اطرافم خالی است و احساس میکنم اگر در مزرعه هویج بودم، ظرف چند دقیقه همه را میجویدم و میرسیدم به آخر. هرچه بود را میخوردم، هرچقدر که بود. ریش اما دارم. دست میکنم توی ریشم و میکشم بیرون. با کناره مشتم چند تا میکوبم به دیوار و دندانم را روی لبم میکشم. که پاره میشود و خون می‌آید میریزد توی دهانم. میخورم. خونم را میخورم. خون خونم را دارد میخورد. من خونم را میخورم. یک چیزی به سرم میخورد. یعنی سرم به یک چیزی میخورد و میخوابم زیر لوستر. در محاصره مبل و صندلی‌ها، روی سرامیک از حال میروم. خواب میبینم افتاده‌ام توی مزارع هویج. تخته گاز میروم تا ته. بیدار که میشوم، میبینم فکم افتاده. توی بیمارستانم. فکم را برداشته‌اند گذاشته‌اند توی یک قوطی شیشه‌ای، زیر دستگاه.
آقا فکم را بدهید. فکم را لازم دارم. من بدون فک که نمیتوانم زندگی کنم. من با این فک پول درمی‌آورم آقا. آقا فکم را بدهید. من با این فک داد میزنم و کاسبی میکنم. فکم را بدهید لطفا. آقا، میشود شما با دکتر صحبت کنی فک من را بدهد؟ من بدون فک نمیتوانم کاسبی کنم. آقا، میشنوید چه میگویم؟ شما فقط به من نگاه میکنید. خدایی نکرده، نکند گوشتان...آقا، زن و بچه‌ام فک میخواهند. یعنی نان میخواهند. زن و بچه نان میخواهد آقا. فک میخواهد. اگر قول بدهم دیگر با این فک آدم نفروشم چه؟ میشود فکم را بدهید؟ آقا، غلط کردم ! زن و بچه... میشنوید؟


بوی خون، بوی جنون

    نظر

دولا که شدم احساس کردم بوی خون می‌آید. دوباره دولا شدم دماغم را چسباندم به فرش. همان بو بود. گفتم کدام بی ملاحظه‌ای بوده که خونش را ریخته روی فرش. آدم میکشید، لااقل خونش روی زمین نریزد. رفتم آن طرف‌تر، همین سوال را از کسی پرسیدم. آنجا هم که دولا شدم باز بوی خون می‌آمد. رفتم سمت روشویی. توی دماغم را شستم. کامل شستم. با حوله خشک کردم. بوی خون اما اینبار بی اینکه دولا شوم آمد. هرجای خانه که میرفتم بوی خون می‌آمد. احساس میکردم یک گله را کشته‌اند خونش را ریخته‌اند اینجا. یک گله از هرچی. رفتم اتاق خودم. رفتم بیرون. رفتم مترو. سرکار. همه جا بوی خون بود. فهمیدم بوی خون از خود من است. کمی دقیق‌ که شدم دیدم بوی خون دقیقا از وقتی شروع شده که سمت چپ سرم هم درد گرفته. 
سرم به جایی نخورده بود. چیزی هم توی سرم کوبیده نشده بود. اما کماکان بوی خون می‌آمد. اینور آنور. این کس، آن کس. بالا پایین. شرق غرب. پرس و جو. پرسه. دکتر. نوار. تشخیص. هیچ هیچ. 
بوی گه خون مدتها با من می‌آمد. همه جا. انگار که دائم الحیض باشم. اما عادتم نمیشد. کماکان اذیت میکرد. گفتند یک کسی هست که میتواند کارت را درست کند. فلان جا. فلان روستا. نوک قله قاف. رفتیم نوک قله قاف. دستش را گرفت به دماغم. گفت فین کن. گفتیم برو بابا اینکار را که دو هزار بار کرده‌ایم تاحالا. گفتند این فرق دارد، فین کن. گفتم بی‌ادبی است. گفت محکم فین کن. محکم فین کردم. اتفاقی نیفتاد. گفتم دیدی. آن طرف دماغم را گرفت گفت حالا فین کن. محکم فین کردم. بو از دماغم مثل یک شی پرت شد بیرون. رفت. تمام شد. سرم سبک شد. سبک شدم. یارو دستمالش را گرفت پیچید انداخت توی کیسه فریزر داد دستمان. گفت ببرید خاکش کنید. 
بردیم خاکش کنیم دستمال را که باز کردیم، لای دستمال جسم بود. یک جسم کامل. در ابعاد طبیعی. یک جسم آشنا. احساس میکردم هرروز دیده‌امش. هی تصاویر مختلف از لحظات مختلف و شکل‌های مختلف از طرف می‌آمد توی ذهنم. هزار عکس، ده هزار عکس. اما یادم نیامد. صدهزار عکس هم می‌آمد فایده نداشت. خاکش کردیم. بو رفت. رفت توی خاک. خاک بوی خون گرفت. بوی گه خون.


چشمم کور

یکهو میگیرم پانزده ساعت میخوابم. بی‌قرص. بی هیچ چیز. همینطوری. بعد احساس میکنم به عالم و آدم بدهکارم. دلم میسوزد برای طلب کارانم. دوست دارم بردارم بروم یکی چند میلیون به حسابشان بریزم. به حساب پدر مادرم بیشتر. چند میلیارد مثلا. بعد میبینم ندارم. حالم بد میشود. از تشک و رختخوابم خجالت میکشم که این همه خوابیده ام. انگار توى خواب شاشیده باشم. ازشان معذرت خواهى میکنم. زمستان که بخارى روشن است از شعله هاى بخارى هم خجالت میکشم. از گاز مصرفى ام شرمنده ام. دوست دارم گریه کنم. میزنم توی خیابان، میروم ولیعصر بالا، باغ فردوس. همینطوری که دارم توی خیابان راه میروم فکر میکنم حیف این کفشها که دارند توی پای من مصرف میشوند، از بین میروند. احساس میکنم لیاقت این کفشها را ندارم. با پول خودم خریده‌ام‌ها. سالهاست دستم توی جیب خودم است. اما احساس میکنم من لیاقت این چیزها را ندارم. من برای چی باید زنده باشم این کفش و لباسها را بپوشم. برای همین کمتر از ماشین استفاده میکنم. سه هفته یکبار سوار میشوم یک ذره جلو عقب میروم که لاستیک‌هاش فاسد نشود. باطری نخوابد. بعد به همه میگویم من عاشق متروام. عاشق چی مترو آخر؟ کسخلی چیزی هستی؟ من عذاب وجدان دارم. یک عذاب وجدان ابدی. احساس میکنم هرچیزی که در اختیار من است، زیادی است. از سرم زیاد است. ارزان‌ترین لباسها را میخرم. ارزان‌ترین کفشها. ارزان‌ترین از همه چیز. ولی باز احساس میکنم من به اندازه این چیزها مفید نیستم. نبوده‌ام. 
میفتم روی دور وحشیانه کتاب خواندن. پشت هم فیلم دیدن. احساس میکنم اینطوری باید بهتر باشد. از کتابهای قبلا خریده شده شروع میکنم. هی میخوانم. هی میبینم. مینویسم. اما تمام نمیشود. احساسم همان است.
یکی لطفا بیاید این‌ها را از من بگیرد. این‌ها چی است که به من داده‌اید؟ به کی داده‌اید؟ حواستان هست؟ منم! 
سر صبح یکی را میبینم تو خیابان که کفش ندارد. یعنی دارد، کفشش پاره‌ است. کفش بچه‌اش کهنه است. من کفش‌ها را خیلی نگاه میکنم. به کفش حساسم. بغض میکنم. میخواهم سریع‌تر دور شوم. دور ازچه؟ کجا؟ چند قدم آن طرف‌تر یکی دیگر هست و کفش‌های من نو است. حیف. پابرهنه راحت ترم.
پدر مادرم را از همه حیف‌تر میبینم. هردفعه میبینمشان دوست دارم گریه کنم. با اینکه اهل تلفن حرف زدن نیستم، بعضی از روزها تلفن را برمیدارم بیخودى زنگ میزنم خانه. اگر مادرم بردارد، سراغ خواهرم را میگیرم. اگر خواهرم بردارد سراغ مادرم. اگر پدرم بردارد سراغ آن دو را. نمیدانم دنبال چه چیزی میگردم. آنها هم نمیفهمند. دوست دارم با گریه بگویم ببخشید. بعد آنها میگویند چه کار کرده‌ای؟ کاری نکرده‌ای که. همین. همین که هستم را. ببخشید. اما رویم نمیشود پشت تلفن بزنم زیر گریه. چون میدانم آنها حتما فکر میکنند این طرف اتفاقی افتاده. بعد سریع خودشان را میرسانند اینجا. بعد حیف‌تر میشوند. من بیچاره‌تر. چه حسی است آخر؟!
تیغی، تیری، تبری چیزی بدهید دستم، گوشم را ببرم. دستم را قطع کنم. چشمم را کور کنم، شاید آرام شدم.


سیاه سگ

فکر میکردم افسردگی مخصوص زنان طلاقه گرفته و شوهر مرده است. یا مثلا دختران زشت و کچل که توی خانه بابا مانده‌اند. یک تصویر کمرنگ و خیلی دور. کنجکاو هم نبودم که ته و تویش را دربیاورم. اصلا دلم هم نخواسته بود بدانم افسرده‌ها کی هستند. آن موقع فقط میدانستم میثم پسر عمه‌م افسردگی دارد. یعنی توی اتاق خودش می‌ماند و در را هم از پشت قفل می‌کند. افسردگی، به "تنهایی" معنا می‌شد. خوشبختانه در نزدیکی‌ام کسی افسرده نبود که از نزدیک ببینمش. فقط گاهی میدیدم زن علی وقتی همه در جمع میخندند، دارد زمین را نگاه می‌کند. به مادرم گفتم اکرم افسرده‌ست. گفت چرا گفتم چون وقتی همه قهقهه میزنند، اکرم خیلی آرام و با احتیاط میخندد و زمین را نگاه میکند. انگار که بخواهد چیزی توی چشمهایش پنهان کند. افسردگی را همیشه دور و دیر میدیدم. مخصوص یک سری آدم خاص که اتفاقاتی خاصی حتما باید توی زندگیشان میفتاد که افسرده میشدند. نمیدانستم گاهی نیفتادن اتفاق هم می‌توانست آدم‌ها را افسرده کند. فکر میکردم من با خنده‌های بلند و قهقهه‌هایی که میزنم محال ممکن است افسرده شوم. من چیزی ندارم که افسرده شوم. شوهر که ندارم طلاقم بدهد، منتظر خواستگار هم نیستم. پس افسردگی مال من نیست. افسردگی مال من نیست، مال من نیست آمدیم تا بیست و پنج-شش سالگی.آن موقع به مدد شبکه‌های اجتماعی بیشتر درباره افسردگی خواندم و آدمهای افسرده بیشتری دیدم. آدمهای افسرده پولدار. افسرده‌های مرد. افسرده‌های بلوند ترکه‌ایِ قد بلند و چشم رنگی. افسرده‌های مشهور و افسرده‌های دخترباز و پسرباز. که دیدنشان باعث شد انحصار افسردگی در ذهنم، از دست دختران و زنان مشکل‌دار بیرون بیاید. دقیق‌تر که شدم دیدم خیلی از آدمهایی که روزانه باهاشان مواجه میشوم دچار درصدی از افسردگی هستند. و بعد معلومم شد تنها، همین زندگی کردن در جغرافیایی که هرروز یک خبر هولناک به گوشت میرسد و چند سال یک بار دار و ندارت به واسطه کاهش ارزش پول ملی نصف میشود، کافیست تا افسرده بشوی. جایی که میبینی فقط همه چیز از دسترست خارج میشود و چیزی به دستاوردت اضافه نمیشود، افسرده‌ات میکند. به راههای خروج از این وضعیت که نشستم فکر کردم، خودم هم افسرده شدم. دیدم قدرت این را پیدا کرده‌ام مدتهای طولانی از خانه بیرون نروم، کسی را نبینم و حتی از رخت‌خوابم تکان نخورم و هیچ کاری هم نکنم. خوابم نامنظم و شلخته پلخته شد. و گفتم چه کاری است که بخواهم وضعیت را تغییر بدهم؟ میخوابم. پر میخوردم و پر میخوابیدم. پس وزن اضافه کردم. همه گفتند چاق شدی، گفتم به تخمم. گفتند لاغر شو. گفتم که چی؟ فردای کشور چه میشود؟ هیچ. فردای شهر چه میشود؟ معلوم نیست. فردای من چه میشود؟ باز هیچ. چه چیزی در کشور میتواند تغییر کند؟ هیچ. در جهان چه؟ هیچ. محیط زیست؟ آب؟ جنگ؟ فلسطین؟ خاورمیانه؟ آمریکا؟ بن بست در بن بست. اما باز نخواستم قبول کنم که افسرده شده‌ام. گاهی با خودم فکر میکردم که افسردگی گرفته‌ام، اما اگر کسی پیدا میشد و این را میگفت ناراحت میشدم. در عین حال همیشه دلم میخواست گریه کنم. البته بهانه‌ای برای گریه نداشتم و همینطوری هم نمیشد گریه کرد. نگهش می‌داشتم. و هی با خودم فکر میکردم که چی؟ زندگی که چی؟ کار کردی پول هم درآوردی، آخرش چه چیزی تغییر میکند؟ کتاب خواندی، کتاب هم نوشتی، کجا را میخواهی بگیری؟ بیرون هم که می‌آمدم سر و وضع مردم را نگاه میکردم، دلم میخواست گریه کنم. گریه هم داشت. یعنی بعضی چیزها را که میبینی اگر گریه‌ات نگیرد مشکل داری. آب که میخوردم عذاب وجدان میگرفتم. لباس که میخریدم عذاب وجدان داشتم. و ماشین را که سوار میشدم فکر میکردم دارم چیزی را تلف میکنم. احساسم به دنیا مثل یک شمع بود که داشت میسوخت و تمام میشد. یک جنگل پیر و بزرگ که داشت میسوخت و میدیدم که کاری از دستم برنمی‌آبد. تا رسیدم به اینجا. به اینجایی که تصمیم گرفتم قبول کنم افسرده‌ام و چیزی درباره‌اش بنویسم. ولی خب این را هم نوشتیم، آخرش که چی؟


بی آرتی

همین که مینشینم روی صندلی و کتابم را درمی‌آورم، می‌پرسد «درس میخونی؟» چون کتابم، کتاب درسی نیست، زورم می‌آید جواب بدهم. اما باج دادن به غرور را هم دوست ندارم. میگویم «نه، خیلی وقته تمام شده» و سرم را میکنم توی داستان. چند صفحه که میخوانم گرمم میشود. بلند میشوم دست می‌اندازم به پنجره که بازش کنم هوا بیاید. کمر عرق کرده‌ام که باد میخورد، احساس میکنم یکی از نزدیکانم از حبس درآمده. اما پنجره باز نمیشود. میگوید «اگه میشه پنجره را باز نکن» همینطور که دارم نگاهش میکنم، آرام مینشینم. حرفش اما ادامه دارد.
«بالاتر که پنجره باز بود، باد شمرون خورد به کله‌م، گفتم الان سرما میخورم. کله کچل ما به هوای شمرون عادت نداره، سردش میشه»
گرمم شده و این حرفها برایم قابل پذیرش نیست، اما سعی میکنم بخاطر سن و سالش مراعات کنم. سرم را می‌اندازم توی کتاب. مرد خوابیده به حالت احتضار و از زن میخواهد که برایش با پارچه ابریشمی لباس بدوزد و داستان حول محور پارچه ابریشمی و چین و لباس و مرگ میگذرد. داستان حوصله سربریست. نگاه می‌اندازم به بیرون، که مردم دارند همدیگر را هل میدهند سوار شوند. من راحت نشسته ‌ام. نگاهم دوباره میفتد بهش. سرکچلش را که میبینم خنده‌ام میگیرد از حالت گفتنش. «کله کچلم...» میبینم چقدر شبیه پیرمرد توی داستان است. حالت دهانش اصلا انگار خودش است. که دارد از زنش خواهش میکند پارچه را برایش بدوزد. هیکل چاق و حالت کج دهانش یک جوری است که به التماس کننده‌ها میخورد. ممکن است رشتی حرف زدن دهانش را کج کرده باشد. فکر میکنم لهجه رشتی دهان را کج میکند. دقیق میشوم میبینم دارد یک آواز عشق و عاشقی قدیمی برای بغل دستی‌اش میخواند. نگاه میکنم به دستهاش که روی پای خودش است و دوباره سرم را می‌آورم بالا. آن که پشت سرش نشسته بی خجالت سرک میکشد و خیلی واضح گوش تیز کرده برای آواز پیرمرد و میخندد. تمام که میشود، به جوان میگوید «گوش کردی؟» جوان میگوید «دستت درد نکنه» پیرمرد میگوید «حالا نسل جوان چی داره واسه گفتن» جوان میگوید «دستت درد نکنه» و در جواب سوال بعدی هم باز میگوید «دستت درد نکنه» از این جوانهای سختی کشیده شهرستانی است که آفتاب رنگ صورتش را برده و معلوم است توی خانواده خجالتی‌اش، چیزی به جز "دستت درد نکنه" و تشکر یادنگرفته. "دستت درد نکنه" جوری از دهانش بیرون میزند که انگار اختیار کلماتش را ندارد. تا می‌آید یک چیزی بگوید همان دستت درد نکنه همینطور بی‌اختیار مثل آب دهان بچه یکهو میزند بیرون. آن وقت چنین آدمی میخواهد توی اتوبوس آواز بخواند؟ باز میزند زیر آواز و صدایش را بلند میکند. حواسم کاملا از کتاب پرت شده . پیرمرد رشتی اجازه نمیدهد داستان جلو برود و لباس دوخته شود. هرچندوقت، یک نگاهی به خطوط داستان می‌اندازم که میبینم پیرزن داستان هنوز دارد خودش را چس میکند برای شوهر. انگار مثلا ازش خواسته درِ خودش را بدوزد. کلاس میگذارد. تلفنش زنگ میخورد. سلام میکند و دست میکشد روی صورت تازه اصلاح شده‌اش و میگوید:
« ببین پسرم واسه اون جریان نگران نباش، من رفتم ازشون خواستم که کارت ردیف بشه. رفتم رو انداختم، حتما درست میشه»
جوان کناری اش بلند میشود و جایش یک پیرمرد مینشیند. فکری میشوم که این بی‌دست و پا چطور میخواهد با یک دستت درد نکنه از بین این جمعیت بگذرد و به در برسد؟ اما ساده‌تر از چیزی که فکر میکنم بین جمعیت لیز میخورد و میرود پایین. صدای پیرمرد بلند است. انگار که آنتن آن طرفی ضعیف باشد، هی صدایش میرود بالاتر.
«ظهر نمازمو که خوندم یه سر رفتم بهشت زهرا، از اونور اومدم تجریش رفتم پیش آقا، متوسل شدم ازش خواستم که کارت درست بشه، بهش رو انداختم. الانم نشستم تو بی‌آرتی دارم میرم پایین. تو نگران نباش»
صحبتش که تمام میشود، بی اینکه نگاه کند چه کسی کنار دستش نشسته و بی توجه به عوض شدن آدمش، رو به پیرمرد کناری‌ میگوید:
«این بچه هفتمیه‌س. نهمی هم توی خونست.این کارگاه مبل سازی داره، اومده یه ساخت و ساز ریز بکنه، نایبه فهمیده اومده کارو خوابونده. این خیلی بچه خیریه، خیرش به همه خانواده میرسه. رفتیم گفتیم ایشالا گره کارش درست بشه. جوونا که الان دیگه انقدر مشکل دارن اگه بتونن خرج روزمره خودشونو دربیارن هنر کردن. من خودم سی سال خدمت کردم چند ساله بازنشست شدم، یک و پونصد حقوق میگیرم اگه کمک این بچه نباشه که نمیگذره»
و همینطور راجع به اوضاع و احوال خودش و مملکت میگوید که یکهو جوان پشت سری میپرد توی صحبتش. قیافه‌اش شبیه چپ‌های پنجاه سال پیش است. سبیل پر پشت مشکی دارد و موهای ژولیده‌ ریخته روی صورت گندمگونش. چشمهایش با اینکه هفت-هشت ساعتی از صبح گذشته، به تازه از خواب بیدار شده‌ها می‌ماند و یقین که طبیعت صورتش این است.
«من خودم کارگرم، صبح تا شب هم کار میکنم. تو چجوری میگی با فعالیت کار درست میشه؟»
لبخندی که موقع آواز خواندن پیرمرد روی لبهایش افتاده بود، جان باخته و از روی صورتش رفته. دستهای سیاه و زمختش را می آورد بالا که از زبان بدنش هم کمک بگیرد. نوک انگشتان چاک چاک شده‌اش را فرو میکند توی چشمهام و می‌گوید:
« من از صبح رفتم، پنجاه تومن کارکردم، ده تومن دادم ناهار، پنج تومن کرایه راه، گوشیمم گم کردم. حاصل امروزم این بوده. شما چی میگی ؟»
جمعیت، شلوغی را فراموش کرده و توجهش را داده سمت عقب اتوبوس که محل بحث است و دارد به دقت گوش میکند. انگار که احسان طبری نشسته باشد روبروی عبدالکریم سروش، مناظره داغ است و دارد از شبکه سراسری پخش میشود. هوای سال شصت است. و کم مانده یکی با سبد بیاید آن وسط تخمه آجیل بفروشد. دارم به آن سالها فکر میکنم که حرف کارگر حواسم را میکشد به سمت خودش. پیرمرد رو میکند به مردی که آنجا ایستاده و یک طور با مزه‌ای بهش اشاره میکند که دستش را از توی دماغش دربیاورد.
«من با سی‌و‌پنج درصد جانبازی، وضعم اینه. حقوقمو بهم نمیدن. میدن به یکی دیگه. میگن تو مُردی. میگم من زنده م آقا روبروتون وایسادم میگن نه تو مردی. شناسناممو ازم گرفتن سوراخ کردن»
پیرمرد می‌گوید: «پس الکی الکی یه سوراخ به سوراخات اضافه شد»
انقدر که از این حرف خوشش آمده، غش و ریسه میرود. نفسش که می‌آید سرجاش، می‌گوید:
«گفتن اول برو برادریتو ثابت کن بعد بیا دنبال حق و حقوق. حالا چی شده؟ یکی دیگه، همنام من، مرده. حقوق منو دارن میریزن به حساب زن اون...»
«حالا که دارن حقوقتو میدن به زن اون، زن اونم شبا باید بیاد خونه تو، حساب بی حساب» صدای یکی از وسط جمعیت است که به این حرف درمی‌آید. از حجم صدای خنده بعدش، معلوم است که تا سر اتوبوس حواسشان اینجاست. پیرمرد رویش را از صورت کارگر میگیرد و می‌اندازد روی تن سبز خیابان. اتوبوس دارد از تونلی که چنارها ساخته‌اند رد میشود و درختان، با ناخن روی سقف اتوبوس ضرب گرفته‌اند. پیرمردی که طرف مقابل ما نشسته دارد برای جوان کناری‌اش از چنارها تعریف میکند. بنظرش قبلا چنارها ده برابر الان بوده‌اند و شهرداری بُن‌شان را زده. جوانک اما حواسش به ماشین‌هاست. باهر ماشینی که از کنار اتوبوس میگذرد، سرش برمیگردد و واکنشش به دخترها هم تقریبا همین است. اما معلوم است که ماشین را بیشتر دوست دارد. رسیده‌ایم ساعی. کمی اگر دقت کنی، صدای پای آبی که از توی جوی با ما هم مسیر شده، از همان چند سانتی که پنجره باز است به گوش میرسد. اما کسی حواسش به این چیزها نیست و این صداها شنیده نمیشود. دستفروشی که ایستگاه قبل سوار شده، بدون اینکه بساط کند و چیزی بفروشد پیاده می‌شود. صدای کارگر بلند است و دستانش کوتاه. دست راستش را بلند کرده توی هوا و دارد با حرارت تعریف میکند. اما دیگر مخاطبش پیرمرد نیست. مخاطب اصلی‌اش را پیدا کرده. رویش را کرده به جمعیت و سخنرانی‌اش عمومی شده. منتظرم که در همین لحظه طرفداران دکتر بهشتی بریزند اینجا یک دسته تشکیل بدهند و علیه اینها شعار بدهند و کار به جار و جنجال و دعوا بکشد. اما جمعیت یکدست‌تر از این حرفهاست که این اتفاق بیفتد.
«من خودم که نخواستم جانباز بشم که. سرباز شدم لب مرز. رفیقم رفت آب بیاره، برگشت دیدم سر نداره. زنگ زدم خونوادش، گفتم پسرتون سر نداره. مرده. گفتن ما دو روزه میدونیم. تازه یادم افتاده که دو روز آب آوردنش طول کشیده. مادرش گفت فقط کاری که میکنی، برو انتقامشو از اون نامردا بگیر. رفتم لب مرز ببینم کی بوده چی بوده، خوردم به یه خانم آمریکایی با پنج تا مرد غولتشن. یه چیزی زدن به ما که ما مجروح، و ما حالا به این شکل»
آفتاب تیز و طلایی دم غروب افتاده روی صورت کارگر ، که آدم را برای پرتره نگاری وسوسه کند. موبایلم را آماده میکنم و پیش خودم میگویم اگر دست راستش را کرد توی کتش و به افق نگاه کرد عکسش را میگیرم آپلود میکنم. اما اتفاق نمیفتد. نمیکند. برمیگردم به داستان میبینم پیرمرد هنوز دارد با زن کلنجار میرود که لباسش را بدوزد. شما خسته نشدید؟
کارگر از منبر پایین آمده و دارد پیاده میشود. پیرمرد خوشحال است که صدای آواز دوباره جایش را بین صداها پیدا کرده. بعد از آواز از کنار دستی‌اش می‌پرسد:
«میدونی اینو کی خونده بود،گوش دادی؟»
کنار دستی‌اش میگوید «آره همون ارمنیه، خدا رحمتش کنه»
«نه، اون ویگن بود که مرد، اینو مارتیک خونده، هنوز خدا رحمتش نکرده. یادت نیست قبل انقلاب اومد توی تلویزیون خوند؟ من داشتم پخش زندش رو میدیدم...الان که دیگه تلویزیون پخش نمیکنه» و میزند زیر آواز:
«تازه رسیده از گرد راه نشسته زیر پای یار
هی میزاره قرار مدار ای دل من به روم نیار
نگاش نکن دلش خوشه شاهنومه اخرش خوشه
نگاش نکن دلش خوشه شاهنومه اخرش خوشه...»

کور شو لعنتی

    نظر

درد این نیست که دیگر نمیبینی‌اش. درد این است که میبینی، اما آنطوری که باید ببینی نمیبینی. احساسات مثل سابق جریان ندارد. اگر میبینی، انگار که یک همکلاسی سابق را دیده‌ای. باید ازش سوالات کلی بپرسی " خب، چه کار میکنی؟ کجا کاری میکنی؟ دانشگاهت تمام شد؟ " و کجای این شبیه چیزی ست که آدم باید از یک عزیز بپرسد؟ این بیشتر شبیه مکالمه با همسایه سابق یا یک فامیل دور است. از عزیز جانت باید بتوانی بپرسی " امروز مصاحبه کاری چطور بود؟ امروز هم دیر رسیدی سرکار؟ باز یادت رفت ساعت یک شربت معده‌ات را بخوری؟ " میتوانی اینطوری بپرسی؟ میشود؟ نمیشود.
میبینی، اما چه دیدنی؟ وقتی برای زل زدن در چشمانش احساس میکنی که باید اجازه بگیری. وقتی دوست داری در آغوشش بگیری اما نمیتوانی، چه دیدنیست ؟ وقتی حتی می‌دانی که نباید دستانش را بگیری. وقتی حتی نمیتوانی موقع رانندگی برگردی با دست بزنی روی پایش. نمیتوانی بگویی "اوه چه لاک خوشرنگی"نمیتوانی بعد از گفتن این جمله دستش را بیاوری نزدیک صورتت و دستش را ببویی.
نمیتوانی. نمی‌شود. گل درشت است. مناسب نیست. می‌زند بیرون. اگر بگویی و همینطور در سکوت نگاهت کند چه؟ چه کار خواهی کرد؟ نمی‌شود. خراب میشود. خراب می‌شوی. پائین می‌روی. خوب نیست. خوب نیست در نگاهش پائین بروی. اگر میخواهی پائین بروی کاش موقعی باشد که بحر عمیق باشد. آن وقت پائین برو. غرق شو و بمیر.
میبینی آنلاین است؛ میبینی. اما میتوانی پیام بدهی و بگویی "چرا نخوابیدی؟" خب جوابش مشخص است. به تو ربطی ندارد. حتی اگر اینطوری جوابت را ندهد، باز می‌دانی که به تو ربطی ندارد. عکسش را میبینی، اما نمیتوانی بپرسی کجا بوده و با که بوده. تنها می‌توانی با نوک انگشت، عکسش - آنجا که جای گونه‌هایش است- را لمس کنی و با این کار یک قلب برایش بفرستی. که یعنی هنوز دارد برایت میتپد.
خب چه جورش است؟ چه دیدنی‌ست، چه جلوی چشم بودنی‌ست؟ بیفایده. مثل بو کردن گل مصنوعی. مثل بوسیدن از پشت شیشه.
درد است دیگر. این دیدن، درد است. از ندیدن بدتر است. کاش لااقل کور شوی مرد.