سفارش تبلیغ
صبا

نیکوترین نام

ارسال‌کننده : مجید خانلری مقدم در : 96/5/19 2:17 صبح

فکر میکردم اسم کسی که عاشقش میشوی خیلی باید مهم باشد. بچه بودم. نادان بودم. فکر میکردم نمیشود عاشق یک سکینه نام شد. فکر میکردم مسخره است که اسم معشوقه آدم صغرا یا کبرا باشد. دلم برای جعفر و حشمت و اکبر هم میسوخت. میسوخت که چه اسم‌هایی دارند. که شاید بخاطر این نامها تا آخر عمر کسی عاشقشان نشود.
وقتی جعفر همکلاسی دوران دبیرستانم عکس دوست‌دخترش را نشانم داد اولین سوالی که به ذهنم رسید این بود که این دختر به این قشنگی چطور عاشق تو شده با این اسم ضایع‌ات.
آن وقت فکر میکردم معشوقه های زیبا ، شادی و مهسا و شقایق نام‌ باید باشند. خر بودم. چه می‌دانم. 
سالهای بعد کسی را دیدم که پدرمادرش نامی سنتی برایش انتخاب کرده بودند. یکی از نامهایی که من خیلی از آن بدم می‌آمد. خودش اما دختر شیرین و زیبایی بود. خوش فکر ، خوش خنده و خوش ذهن. ارشد دانشگاه تهران میخواند آن روزگار و کارش درست بود. پیش خودمان فکر کردیم افکارمان به هم میخورد. به هم البته نگفتیم. فقط یکبار گفت فکر میکنم شاید دلم برایت یک کمی تنگ شده. سه روز قبل همدیگر را دیده بودیم و من توی راه برگشت ماشین پارک شده‌ام را توی خیابان گم کرده بودم. وحقیقتا اولین باری بود که در عمرم یک چیز به این بزرگی را گم میکردم. من آن کوچه‌ها را مثل کف دستم بلد بودم و بسیار در آنها ول چرخیده بودم. اما شد. گم شد.
آن وقت دلم خواست بگویم من از تو دلتنگ‌ترم. من از تو دلتنگ‌تر ولی کم جرات‌ترم. چه خوب که تو جرئت کردی و گفتی. نگفتم. فقط گفتم میخواهم بیایم دنبالت. دنبالش رفتم. خیلی هم دنبالش رفتم. اوهم تا حدودی دنبالم آمد. کمی که گذشت. نام او شد نام محبوب من. نیکوترینِ نام‌ها. نامی که هرجا بشنوم یاد خاطره خوش ماشین گم کردن توی تجریش میفتم. یاد گیر کردن ماشینم در گل ، روزهای آخر(وقتی خودم هم در یک چیزی مثل گل فرو رفته بودم). 
به خودم یاد آوری میکنم : به اسم نیست، به رسم است.




کلمات کلیدی : نام، اسم، بهترین نام، بهترین اسم، زیباترین اسم

قارچ

ارسال‌کننده : مجید خانلری مقدم در : 95/10/16 5:52 عصر

12-13 سالى هست که ازدواج کرده ایم. و با اینکه درشهر قرن 21 زندگى میکنیم، مثل نیاکان روستاییمان کشاورزیم. از کشاورزى پولمان را در مى آوریم. البته نه اینکه همه این سالها کشاورزى خرج مارا داده باشد، نه. 5 سال اول از این راه ارتزاق نمیکردیم. در واقع 5 سال اول اصلا از هیچ راهى ارتزاق نمیکردیم. سرگرم عشق بودیم. میخوردیم و میخوابیدیم. عشق میکردیم. و وقتى هم میخوابیدیم، میخوردیم. از هم دیگر تغذیه میکردیم.من از او تغذیه میکردم و او به من وارد میشد و میرفت توى رگهایم. خون میشد. انرژى میگرفتم، خونم زیاد میشد، تکثیر میشد و نوبت او میشد که از من تغذیه کند. و همینطور هى یکدیگر را سیر و سیراب میکردیم. فقط ایرادش این بود که این روش انرژى زیادى از هردویمان میگرفت. اما دلمان خوش که داریم عشق و حال هم میکنیم و چه کسى در دنیا وجود داشت که مثل ما بتواند حین کار کردن و ارتزاق به اوج هم برسد؟ چه کسى بود که بتواند حین تغذیه کردن، کسى را هم به اوج برساند و آن کس همسرش باشد؟

5 سال چنان که خواندید طى شد و از سال پنجم تکرار، فاتحه آن روش زندگى را خواند. طورى که یکسال آخر به زور میتوانستیم حتى غذاى یک وعده یکدیگر را تامین کنیم. شروع کردیم به فروختن وسیله. تا جایى که خانه خالى شد. ناخودآگاه آماده فروختن شده بود و ما که دیدیم در عمل انجام شده قرار گرفته ایم، خانه را هم فروختیم و شروع کردیم به خوردن. انقدر خوردیم که خانه هم تمام شد. یک روز کنار خیابان بدون سقف نشسته بودم به فکر که یکهو صدایى آمد و جرقه اى بر سرم زد. رعد و برق بود. مستقیم خورد به من که روى علمک هاى وسط پیاده رو نشسته بودم، سه متر پرتم کرد هوا. به زمین که رسیدم، تمام تنم پر از قارچ شده بود. از روى سر و صورت و گردن بگیر بیا تا سینه و شکم و ناف و جاهاى دیگر. قارچ هاى سفید و گوشتى اعلا. باور کردنى نبود. بعضى هایشان حتى تا 20 کیلو وزن داشتند. نمیتوانستم هیچ جایى را ببینم. قارچها جلوى دیدم را گرفته بودند. سرم را که میخواستم بلند کنم سنگینى قارچ ها گردنم را به پایین خم میکرد و می انداخت. به کمک زنم توانستم جایى بنشینم و خودم را از شر  قارچ ها خلاص کنم. از قارچهاى روى سر و صورت و گردن شروع کردم آمدم تا روى سینه و شکم و ناف را کندم، اما پایین تر که آمدم، هرچه کردم دیگر نشد که بِکنم. سفت بود و کنده نمیشد. هرچه تلاش کردیم نشد. ماند. -هنوزم هم هست-. قارچ هاى روى زانو و پا ها را هم کندیم و کنار قارچهاى دیگر چیدیم کنارمان، گوشه خیابان. در همین حال که داشتیم قارچ هارا برداشت میکردیم، کسى آمد نزدیک و پرسید کیلویى چند؟ .ماجا خوردیم. به هم نگاه کردیم. گفت همکارم. پروتئینى دارم. گفتم کیلویى شیش و دویست. قبول کرد. سیصد کیلو قارچ از قرار کیلویى شش هزار و دویست تومان، یک چیزى حدود دو میلیون تومان دستمان را گرفت که تا مدتى پولدار باشیم. اما طمع پول نگذاشت آرام بنشینیم. زنم گفت ما که در تولید قارچ به خودکفایى رسیده ایم، بیاییم سوسیس کالباس و خیار شور هم تولید کنیم و بفروشیم و طبعا وظیفه تولید اینها-بخاطر ویژگى هاى فیزیولوژیکى- همه بر عهده من بود. تولید روزانه 220 کیلو سوسیس کالباس و 70 کیلو خیار شور به سیصد کیلو قارچى که تولید داشتیم اضافه شد. زنم هم از شکم گنده اى که داشت باگت تولید میکرد و چرک صورتش هم میشد پنیر پیتزا(راستى گفتم سوسیس کالباس ها را چطور تولید میکردم؟). کارمان همینطور گسترش پیدا کرد و بزرگ شد. تولید تخم مرغ را هم دست گرفتم و روزى سه هزار تخم گذاشتم. و بعد از مدتى که وضعمان خوب شد وشکممان سیر،  چند تا بچه آوردیم وکم کم کارها را سپردم به آنها و خودم را سبک کردم. به جایش براى اینکه خیلى بیکار نباشم، زدم به تولید محصولات کشاورزى. روى سرم تخم سبزى خوردن ریختم و روى شانه هایم درخت گردو کاشتم. روى کمرم زمستانها گوجه میکاریم، تابستانها هندوانه. روى سینه ام هم انار و انجیر و زیتون کاشته ام. بیایید ببینید چه بهشتى شده.

 روى برآمدگى باسن هم چون آفتاب خوبى داشت، زعفران کاشته ایم، چه زعفرانى. از اسپانیا می آیند همه بارش را میخرند، میبرند مالاگا، از آنجا در بسته بندى هاى شیک میفرستند به تمام نقاط دنیا. راستى اسم برند زعفرانى که شما مصرف میکنید چیست؟




کلمات کلیدی :

نیمکت

ارسال‌کننده : مجید خانلری مقدم در : 95/9/27 4:41 عصر

نشست روی نیمکت و دستش را انداخت دور گردن زهرا و چسباندش  به خودش.  بعد نگاه کرد توی چشمهای زهرا که داشت از خجالت روی زمین را نگاه میکرد. یادش افتاد که وسط پارک نشسته اند . بلندشد دست پاچه دور و برش را نگاه کرد تا از نبودن آدم اضافی مطمئن شود. کسی اما نبود. برف میبارید و هوا سوز داشت. کسی توی این سرما پارک نمی آمد. زهرا بلند شد امیر را توی سکوت بغل گرفت و بوسید و گریه کرد و باز نشست سرجایش. لب از لب هیچکدام باز نشد. امیر باز سراسیمه به دور و اطراف نگاهی انداخت و آرام گرفت. خیالش که راحت شد، نگاهش را انداخت روی زهرا. 

- زهرا ؟ میتوانی مرا کمتر دوست بداری ؟ این همه که تو من را دوست داری، معذب میشوم. خودم را زیر بار مسئولیت میبینم. آن هم مسئولیت سنگین دلبسته کرده دختری مثل تو. 

موبایلش که زنگ خورد، فوری صدای زنگ را قطع کرد. و به حرفهایش ادامه داد.

- زهرا دوست داشته شدن مسئولیت می آورد. وقتی که دوستت دارد باید بیشتر مواطب باشی. مواظب هرچیزی . باید بیشتر نگاهت را کنترل کنی. باید کمتر با دیگران صحبت کنی. باید حرف ها را کمتر بشنوی. و وای بر روزی که یکی از این ها را رایت نکنی. آنوقت عادت میکنی به مواظب نبودن. عادت میکنی به حرف زدن و شنیدن. پیشتر که میروی ؛ میشوی هرزه در حالی که خودت هم خبر نداری. زهرا...سختم است. 

زهرا که تمام مدت با بهت توی چشمهای امیر نگاه میکرد با تمام شدن جملات امیر اشک در چشمانش حلقه زد و هق هق بغضش ترکید. 

- آرام باش زهرا. خواهش میکنم آرام باش. همین کارهایت مجبورم میکند که از زیر بار این دوست داشته شدن شانه خالی و کنم بترسم. 

زهرا نگاهش را از روی امیر برداشت و روبه رو را نگاه کرد. و سعی کرد خودش را کنترل کند. اما از چهره در هم رفته اش مشخص بود که چیزی در درونش دارد آتش میگیرد. دستمالی که در دستش بود را آنقدر فشار داده بود که دستمال تکه تکه شده روی زمین، زیر پایش ریخته بود. نگاه کرد به دستمال ها و ندانست تکه های دستمال را از روی زمین جمع کند یا خودش را. بلند شد بی اینکه چیزی بگوید راهش را کشید و رفت. جای قدمهایش روی برف های نشسته بر زمین پارک ماند اما .  به انتهای مسیر که رسید برگشت دوباره نگاهی به امیر که هنوز روی نیمکت نشسته بود کرد و پیچید و رفت. حالا امیر بود که توی این سرما و تنهایی باید با این دوست داشته شدن کنار می آمد یا کنار میرفت. نگاه کرد به جای خالی زهرا که کیفش آنجا جا مانده بود. دلش سوخت برای حالی که زهرا داشته. برای دلی که حتما پیش او جا گذاشته . دلش سوخت برای حواسی که پرت او بوده و فراموش کرده. کیف را بلند کرد و رد پاهایش را گرفت و رفت تا برسد به زهرا و کیفش را بدهد. هنوز به آخر پارک نرسید بود که صدای موبایل زهرا از توی کیفش بلند شد. امیر گوشی را برداشت دید روی صفحه نوشته غزاله. فکر کرد جواب ندادن بهتر است. صدای گوشی قطع شد و صدای رسیدن پیام آمد . غزاله نوشته بود : نرسیده به پارک روبروی سینما منتظرم. گوشی را گذاشت توی کیف و دوید که زودتر بهشان برسد. صد متر مانده به سینما زهرا را دید که میخواهد از خیابان رد شود. خیالش کمی راحت تر شد و راه رفتن عادی را پی گرفت. زهرا را صدا زد. زهرا نشنید. زهرا ایستاد . ماشینی که روبروی سینما پارک بود برایش بوغ زد. زهرا رفت سمت ماشین و نشست. امیر رسید به ماشین. به شیشه زهرا . زد به شیشه. زهرا با تعجب نگاهی کرد و شیشه را داد پائین. امیر  به زهرا نگاه کرد و صبر کرد تا نفسش بالا بیاید. کیف هنوز توی دستش بود. تا خواست لب باز کند و بگوید کیفت را جا گذاشتی، مردی که پشت فرمان نشسته بود گفت : بفرمائید؟

امیربا صدا نظرش به مرد جلب شد. چشمانش که توی چشمان مرد افتاد وا رفت. نگاه کرد به دست زهرا که توی دست مرد بود. و نگاهی به چشمان زهرا. که اثری از گریه در آنها نبود. امیر کیف را آورد بالا و گفت : فکر کنم جا گذاشته بودید.




کلمات کلیدی :

گوسفند

ارسال‌کننده : مجید خانلری مقدم در : 95/6/28 9:39 عصر

عید قربان چند سال پیش، توى حیاط مادر بزرگ گوسفندى که قرار بود قربانى کنیم را بسته بودیم. دایى م قرار بود برود قصاب بیاورد گوسفند را سلاخى کنیم. ما و گوسفند از ظهر منتظر بودیم که دایى با قصاب بیاید. مادر بزرگ یکسره غر میزد. میگفت از ظهر که بگذره دیگه قربونى فایده نداره. پدر بزرگ خیلى به این حرفها اهمیتى نمیداد. نشسته بود توى حیاط روى تخت و گردو میشکاند و میخورد. گاهى که به گردو هاى سیاه بدرد نخور میرسید ما را صدا میکرد و میداد که ما بخوریم. مادر بزرگ میرفت و می آمد و غر میزد اما آقاجون گوشش بدهکار نبود. ما هم که بازیچه جاندار پیدا کرده بودیم، از صبح دور گوسفند میچرخیدیم و اعضا و جوارحش را وارسى میکردیم. غروب که شد دایى آمد بى قصاب. فکر کرده بود تا آن موقع ما گوسفند را کشته و سرش و گوشش را آب داده ایم. تازه آن موقع رفت دنبال قصاب. پایش را که از در بیرون گذاشت برق ها هم رفت. قصاب را آورد توى تاریکى گوسفند را بکشد. مادر بزرگ میگفت درست نیست زبون بسته رو توى تاریکى بکشیم. آقاجون میگفت توى تاریکى بهتره. اینکه قرارره کشته بشه، بذار تو تاریکى کشته بشه که آخرین تصویرش از دنیا تاریکى باشه. قصاب حرف آقاجون را زمین نینداخت. تیزى را انداخت روى گردن حیوان و برید. خون پاشید روى زمین و هوا. جواد که از صبح داشت دور و بر گوسفند تاب میخورد، به محض دیدن خون ریخته روى زمین دوید از پله ها رفت بالا. رفت رفت تا پشت بام. گوشه پشت بام نشست و چشم هایش را گرفت و جیغ کشید. رد پایش که از روى خون گوسفند رد شده بود روى همه پله ها کشیده شده بود قصاب کار سلاخى را تمام کرد، پوست و دل و روده اش را برداشت و رفت. تازه یادمان افتاد حیوان را آب نداده بودیم. بیخیال شدیم اما دلمان سوخت. شبانه و توى تاریکى مادر بزرگ با کمک مادر گوشت ها را قسمت کردند زنگ زدند دایى ها و خاله ها بیایند ببرند. اضافى اش ماند براى همسایه ها و دنبه اش هم شد آبگوشت فردا. مادر اینها انقدر خسته شدند که دیگر حوصله نظافت نداشتند. دایى یک آبى توى حیاط گرفت خون ها را فرستاد توى چاه رفت سراغ کله براى صبحانه. صبح از خواب بلند شدیم رفت سر بخت کله و صبحانه را جانانه خوردیم. کله که از گلویمان رفت پایین صداى بع بع گوسفند بلند شد. همه ساکت شدند ببینند واقعا صدا می آید یا نه. اول جواد صدا را شنیده بود. گفتند بچه صحنه بد دیده هذیان میگوید. اما صدا واقعى بود. انگار روح گوسفند توى تاریکى خانه قایم شده باشد و بخواهد مارا بترساند. دایى پیگیر شد و در را باز کرد رفت بیرون. پشت سرش گوسفندى آمد تو. چشم همه گرد شد. بلند شدیم از جا. یا پیغمبر. دومین گوسفند هم بلافاصله وارد شد. یکى داشت با ما شوخی میکرد انگار. آقاجون رو به دایى داد زد مسخره بازى در نیار على آقا...ریدى تو خونه باباجان. اما خبرى از على آقا نشد. رفتیم دنبالش توى راهرو.  روى هر پله   که روبه بالا میرفت یک گوسفند ایستاده بود. گوسفند  هایى که به سطح نزدیکتر بودند بزرگتر بودند و هرچه بالاتر میرفتى گوسفند ها کوچکتر میشدند. روى پله هاى نزدیک پشت بودم گوسفند ها تازه داشتند می روییدند. از هر خونى که روى پله ها مانده بود گوسفندى دمیده بود.  آن سال با آن همه گوسفند نمیدانستیم چه کار کنیم. همه را نگه داشتیم  توى حیاط و هرسال  دو تا قربانى کردیم. و امسال هم. اما هنوز چهل/پنجاه تایى مانده  و حالا که خانه مادر بزرگ را فروخته ایم گوسفند ها رو دستمان مانده. اگر مشترى گوسفند هستید  یا مشترى سراغ دارید خیر کنید دیگر . ثواب دارد




کلمات کلیدی :

از این دست به آن دست

ارسال‌کننده : مجید خانلری مقدم در : 95/3/26 5:42 صبح

از وقتی دستم قطع شده بود، فلج شده بودم. رفتم سری به سایت دیوار زدم، بالا پائین کردم، یک دست نو پیدا کردم که برای یک نوجوان سوری بود. یکی از مهاجران وقتی که به ایران می آمده، یکی از چمدانهایش که خالی بوده را با دست و پاهای جدا شده جنگ زده ها که قابلیت استفاده داشته پر میکند و می آید. زنگ زدم قرار گذاشتم که بعد از ظهر روز جمعه بروم دست را ببینم، پرو کنم، اگر خوشم آمد بخرم. قرارمان یک جایی بود توی جاده امام رضا. مامازن را که رد میکردی، پنج کیلومتر جلوتر داخل یک فرعی محل قرار بود. گفت گاو داری را که دیدی بپیچ توی کوچه. پیچیدم. وسایل دست یک تایلندی بود. رمال بود، تتو میکرد، خدمات ماساژ میداد و دست و پای کارکرده هم میفروخت. بهش دکتر میگفتند. گفتم برای دست آمدم. یک نگاهی به من کرد پاسور را برداشت بچیند گفتم این نه. کفت کدوم دست؟. با موبایل اسکرین شات صفحه ای که دست را آگهی کرده بودند را نشانش دادم. دستیارش رفت از توی فریزر دست را آورد. یک ذره دست گرفتم. بالا و پائینش را ورانداز کردم و با کمک طرف بستم جای دست خودم. اول سه چهار باری پائین تا بالایش لرزید. بعد انگشت ها باز و بسته شد و در نهایت آرام شد. مردی که تایلندی بود و دست ها را از وارد کننده خریده بود زیاد صحبت نمیکرد. بیشتر دستیارش صحبت میکرد. او بود که گفت دست از کجا آمده. داستانش را هم تعریف کرد. بعد گفت: "اگر ظاهر دست را میپسندی برو یک چرخی بزن اگر اذیت نکرد ببر". گفت: "همین دکتر که میبینی انقدر خوب فارسی حرف میزنه، زبونش واسه خودش نیست، دست دوم ایرانی انداخته. برای اینکه تابلو نشه زیاد حرف نمیزنه" تنها مشکل دست در ظاهر، صاف بودن بیش از حد دست بود. اصلا مو نداشت. ینی یک چیزهایی بود که نمیشد اسمش را مو گذاشت. خیلی نرم و کم پشت بود. پرسیدم دست خانم دکتر بوده؟ گفت نه، مال پسر نابالغ است. بعد توضیح داد که بهترین اجزایی هم که میشود پیدا کرد برای همین پسر بچه هاست. دستش را کشید روی همین دست فروشی. مو هایش را داشت خیلی آرام جهت میداد و مرتب میکرد . یک خنده چرک هم انداخت روی لبش و گفت: "دستش که این باشه، خودش چه جنسی بوده. حیف" ! دوباره گفت: "برو باهاش یک چرخی بزن، یک سنگی پرت کن، یک چیزی بلند کن ببین اگر خوب کار میکنه بیا ببر". رفتم توی حیاط خانه. خانه یک خانه خشت و گلی بزرگ بود. جاهایی از دیوارش ریخته و از بیرون توی خانه معلوم بود. چند تا پسر بچه هشت/ده ساله توی کوچه داشتند یک قل/ دوقل بازی میکردند. رفتم چوب را از دستشان گرفتم، با دست تازه چند تایی زدم و دست را امتحان کردم. خوشم آمد. آمدم تو. گفت "ایشالا میبری دیگه؟" گفتم "بله" گفت: "مبارکه". گفتم فقط همین صافی زیادیش اذیتم میکنه" گفت "بابا مشتی همه دنبال یه همچین دستی میگردن، تو بازار پیدا نمیشه" گفتم "خب باب میل من اما نیست" گفت: "شما ببر یکی دو روز که بشوری، زیر آفتاب باهاش راه بری درست میشه ، موهاش درمیاد. از تیغم میتونی استفاده کنی" راضی شدم. دست را گرفتم و راه افتادم سمت خانه. توی ماشین دست راستم را گذاشتم روی دست دنده و بیشتر راه از همین دست تازه کار کشیدم.خوب کار میکرد. با بدن من هم هماهنگ بود. اما هر نیم ساعت یکبار یک لرز کوچکی بهش می افتاد و دوباره آرام میشد. این را نمیفهمیدم. خانه که رسیدم زنگ زدم این قضیه را گفتم. گفت "چند روز که باهاش سر کنی درست میشه". چند روزی سر کردم درست نشد. هر چه میگذشت اتفاقا لرزشش بیشتر هم میشد. گاهی یکهو کنار کسی نشسته بودم که دست میپرید به هوا. خب این برای من که دوست نداشتم کسی از مصنوعی بودن دستم خبر دار شود، خوب نبود. اما یک چیزی را در موردش فهمیده بودم. آن این بود که دست ارتباط خیلی مستقیمی با اعصاب من داشت. هروقت که عصبی بودم لرزشش بیشتر میشد. و شدت لرزش هم با شدت عصبانیت تنظیم میشد. یک شب توی خواب میدیدم که دارم با رئیسم دعوا میکنم. مشت بود که میخواباندم توی صورتش. صبح که بلند شدم دیدم دستم نیست. واقعا نبود . هرچه گشتم پیدایش نکردم. بعد از یکساعت خودش در زد آمد تو. دیدم سر پنجه هایش خونی است. بعدا فهمیدم واقعا رفته رئیسم را توی خواب گرفته زده و آمده. رئیس تا جایی که جا داشته کتک خورده بود، بی آنکه بداند برای چه و از که . من کیف کردم.

یک روز توی مترو یک خانمی روبروی من ایستاده بود که چهره خیلی تمیزی داشت. انگار که تمام عمرش را قطب شمال زندگی کرده باشد، سفید بود. من عاشق زنهای سفیدم. گفتم کاش این زن مال من بود. اما دلم نمیخواست به زنم خیانت کنم. چشمهایم را بستم که نبینمش. اما دیدم توی خیالم دارم با زن میرقصم. داشتم اوج میگرفتم که یکهو با سیلی زن فرو ریختم. پشمهام ریخت. گفتم از کجا فهمیده. چشمهایم را باز کردم دیدم دستم-دستی که تازه خریده بودم-رفته نشسته روی پهلوی خانم و من واقعا متوجه نبودم. هرچه خواستم برایش توضیح بدهم که دست خودم نبوده، قبول نکرد. یک کتک مفصل از خودش،دو دست هم از داداش های توی مترو خوردم و روزم ساخته شد. دست واقعا خسته ام کرده بود. اما نمیتوانستم کنارش هم بگذارم. زنگ زدم به دکتر، دستیارش گفت فعلا دست نداریم، بار تازه هم فعلا نمی آید. من حسابدار بودم و این دست، عصای دست دیگرم شده بود. از وقتی که نصبش کردم فهمیدم که چقدر میتوانم توی کارم سریعتر باشم. مجبور بودم فعلا باهاش سر کنم.

البته نا گفته نماند که این دست یک خصوصیات مثبتی هم داشت. یک موقع هایی مینشستم توی خانه با خودم خیال میکردم که دارم میروم نانوایی نان بگیرم. دست میرفت بربری تازه میگرفت می آورد و من توی رخت خواب هنوز دراز کشیده بودم. خلاصه از این جور استفاده ها هم میشد ازش کرد. اما خب خطر هم داشت. خطرش هم این بود که ممکن بود یک نفر برش دارد ببرد و من بی دست بمانم.طرف منفی اش را هم سعی میکردم کنترل کنم. تاجایی که جا داشت سعی میکردم عصبانی نشوم اما یکبار که با زنم دعوام شده بود یکهو همین دست در رفت و محکم خودش را کوبید روی صورت زنم. ناراحت شدم. چون یک بحث ساده بود که من بیخودی در موردش عصبانی شده بودم. طفلی زنم، حقش نبود. اگر مغز بود میشد یک جوری حالی اش کرد اما دست بود، نمیفهمید. زنم قهر کرد گذاشت رفت. یک ماه نیامد. گفت یا من یا دست. آن یک ماه این دست کار زنم را برایم میکرد. اما بعد یک ماه دیدم واقعا نمیشود. هیچ چیز جای زن ادم را نمیگیرد. مجبور شدم که انتخاب کنم. رفتم یک دست پلاستیکی خریدم که هیچکدام از این کار ها را نمیکرد، اما حداقل عصبانی هم نمیشد.زنم برگشت. دست جدید را بستم به جای این دست و آن یکی را بردم دو دستی خاکش کردم. نشستم نگاهش کردم. من لرزیدم اما دست دیگر نلرزید. تکان هم نخورد. توی خاک آرام گرفت...




کلمات کلیدی :

اختاپوس

ارسال‌کننده : مجید خانلری مقدم در : 95/3/20 6:39 عصر

ازدواج من یک ازدواج کاملا سنتی بود. مادرم با مادر طوطی ، رفت و آمد داشتند. جلسه میرفتند، ختم انعام میگرفتند وسفره می انداختند . همانجا هم مادرم طوطی را دیده بود و تصمیم گرفته بود که طوطی زن من بشود. یکبار که سفره افتاده بود خانه ما، مادرم من را فرستاد یک چیزی بخرم بیاورم. زنگ در را که زدم طوطی آمد دم در لبخند زد، گرفت، برد. در حقیقت مادرم طوطی را فرستاده بود که من را ببیند. چون فکر میکنم دیدن و پسندیدن طوطی از طرف من خیلی چیز مهمی نبود. مادرم تصمیم خودش را گرفته بود. دوست داشت عروس بلبل زبان و سربه راه داشته باشد.
به یک ماه نرسید پای سفره عقد نشستیم. بی اینکه کلامی با هم حرف زده باشیم. بی اینکه حتی یک ذره با خلق و خوی هم آشنا باشیم. بی اینکه حتی کسی از من بپرسد پسندیدی یا نه. 
عقد و عروسی مان یکی بود چون پدر طوطی اجازه نمیداد دخترش با من نامزد بماند. هرچه من اصرار کردم حداقل یک ماه، محض آشنایی صیغه شویم پدرش راه نداد. مادر من هم بند کرده بود که زودتر قال قضیه را بکنیم. میگفت دختری که پابه پای مادرش باشه، پس فردام پا به پای تو میاد. میگفت آشنایی لازم نداره، من میگم دختر خوبیه. طوطی خوب بود، اما دختر نه.
عروسی به بهترین نحوبرگزار شد. مثل همه مراسم های این تیپی خیلی آرام و مقرراتی. بعد از تالار بزرگتر ها آمدند خانه، دست ما را توی دست هم گذاشتند و گفتند انشالله با لباس سپید از این خانه بیرون بیائید و رفتند. ما ماندیم و عروس و یک تخت و البته گوش هایی که پشت دیوار منتظر ترتیبات زناشویی ما بودند. من بسم الله را گفتم ، نیمه لخت شدم و رفتم توی تخت. شروع کردم به دست و پنجه نرم کردن با طوطی. هرچه میخواستم حریف را به زیر بکشم اما نمیشد. حریف چغر و بد بدن بود. بد بدن به معنای واقعی کلمه، همین طوطی بود. هیکلش اصلا شبیه زنها نبود. یک حالت زمختی داشت که اگر بار اول نبود، با میل نمیشد طرفش رفت. به جز هیکل، صورتش هم مثل تازه عروس های دیگر نبود. البته من با تازه عروس دیگری برخورد نکرده بودم، ولی میشد حدس زد که یک تازه عروس با دامادش چطور برخورد میکند. صورتش سرد و صاف بود. میلی توی صورتش دیده نمیشد. فکر کردم وضعیت قرمز است. کمی دقت کردم دیدم برجستگی که از وجود پد خبر بدهد، وجود نداشت. بعد از ساعتی کلنجار رفتن فهمیدم طوطی آن چیزی که فکر میکنم نیست. او با دخترهای دیگر فرق داشت. دوست نداشت که عروس شود. دوست داشت سواری بگیرد از من. من اول جا خوردم. گفتم یعنی چی ؟نمیفهمیدم. قابل درک نبود. همه چیزش زنانه بود. یا حداقل شکل زنانه داشت. اما در عمل این را نشان نمیداد.
طوطی انسان نبود. طوطی در حقیقت اختاپوس بود. یک اختاپوس به معنای واقعی. البته ظاهرش این را نشان نمیداد اما تمام وجنات و سکناتش مثل یک اختاپوس بود. حتی این که دوست داشت از من سواری بگیرد را هم از رگ اختاپوسی اش به ارث برده بود. میگفت اختاپوس ها لقاحشان دو طرفه است. یعنی در عین حال که یکی فاعل است، مفعول هم هست. هراختاپوس یک اندام فاعلی دارد ، یکی مفعولی. اختاپوس ها هیچ وقت پدر نمیشوند. در حقیقت اختاپوس ها همه مادر میشوند. بچه باید در بدن هر دو طرف شکل بگیرد. نیمی در بدن مرد، نیمی در بدن زن. بعد که موقعش رسید هرکس نیمه ای را که در رحمش بوده بدنیا می آورد. یکی از بزرگترهای فامیل می آید دو نیم را با یک نوع خاک چسبنده که حتما باید از کف یکی از خلیج های اقیانوس آرام آمده باشد، به هم میچسباند و میرود. بعد از این، یکی دیگر از بزرگترها می آید با دهنش در گوش بچه حباب میزند تا نوزاد اصلش را فرابگیرد و بداند که از کدام قبیله متولد شده. بعد هم رهاش میکنند تا بروید هرکجای دنیا که خواست، نتیجه فوتبال پیش بینی کند. در حقیقت پیش بینی کردن در بین اختاپوس ها یک شغل خانوادگی است. مدام پیش بینی میکنند. هی پیش بینی میکنند. تا آنجا که بتوانند پیش بینی میکنند. 
من بی آنکه بدانم و بخواهم وارد دنیای اختاپوس ها شده بودم. مجبور بودم آئین اختاپوسی را به جا بیاورم. تا به حال چنین قضایایی حتی به گوشم هم نخورده بود چه برسد اینکه بخواهم این را انجام دهم. من اصلا چطور میتوانستم پذیرای اندام طوطی باشم ؟ چنین چیزی اصلا توی بدن من طراحی نشده بود. با جدیتی که در طوطی میدیدم انگار چاره ای هم نبود. بر سر دوراهی گیر کرده بودم. یاباید شرفم را در میان میگذاشتم و از زنم حامله میشدم ، یا باید از حجله فرار میکردم که باز هم همان شرمندگی را داشت. 
طوطی خودش حاصل لقاح مادرش با یک طوطی بود. بله با یک طوطی. پدر طوطی که در حقیقت پدرش هم نبود عاشق پرنده بود. مادرش یک روز بعد از خواندن حکایت کنیز و کدو مولوی تصمیم میگیرد با طوطی ای که توی خانه داشتند این قضیه را امتحان کند. مادر طوطی از پدر که همان طوطی بود حامله میشود و طوطی پدر در این عملیات جانش را از دست میدهد و به لقاء الله میپیوندد. بعد هم بخاطر اینکه یاد آن طوطی همیشه زنده باشد، اسم پدر را روی دختر میگذارد. طبیعتا حاصل لقاح انسان با یک طوطی بهتر از یک اختاپوس هم نباید میشد. طوطی اول که بدنیا آمده، مشکل تنفسی داشته. دکترها تا یک هفته اورا داخل آکواریوم نگه میدارند تا شرایط جور شود و بتواند عادی زندگی کند. بعد که 3 ماهه میشود، دست و پاهای اضافی اش را ختنه میکنند تا شکل آدمیزادی بخودش بگیرد. بعد هم میرسد به اینجا. اینجا که من الان هستم. طوطی هست و تخت دامادی و من که باید تصمیم بگیرم.
من تصمیم گرفتم راه دوم را عملی کنم. ترجیح دادم که از حجله فرار کنم.
طوطی خیلی سعی کرد جلوی من را بگیرد، اما نتوانست. یکبار رفتم از پنجره فرار کنم اما پیش بینی کرده بود و لنگه های پنجره را به هم جوش داده بود.
به آخرین راه متوسل شدم؛حاشا. شروع کردم به داد و بیداد. با تمام توانم داد کشیدم. همسایه ها با دست و هل هله ریختند تو که بلاخره شد. اما دیدند آن چیزی که منتظرش بودند محقق نشده. هاج و واج مانده بودند. یکی از زنها رفت سمت طوطی که جمعش کند. من هم در آن میان از کنار نگاهشان گذشتم و رفتم بیرون. دم در که رسیدم برگشتم گفتم " بی شرف بود " و خلاص




کلمات کلیدی :

چایی نبات

ارسال‌کننده : مجید خانلری مقدم در : 95/3/5 8:4 عصر

عمه طاهره که از شوهرش جدا شده بود گریه کنان آمد خانه ما .بابا از همان دم در بهش گفت فراموشش کن و فرستادش که برود خانه خودش. بعد به مامانم گفت زنگ بزن به طاهره یادآوری کن چایی نبات زیاد بخوره. اینطوری راحت تره. 
چند وقتی گذشت و عمه طاهره با چایی نبات شوهرش را فراموش کرد و زن یک مرد پولدارتر شد. که البته خیلی خرفت بود و کمی بیمار. مهمانی پا گشا که گرفته بودیم عمه طاهره موقع رفتن به بابام گفت که شوهرش گاهی یکسری چیز ها را فراموش میکند و میرود چند روزی پیداش نمیشود. بابام گفت: خوبه اما کافی نیست طاهره. گفت تو باید زنیتت بیشتر باشه. باید کاری کنی بیشتر فراموش کنه. عمه طاهره هم گفت چشم خان داداش، سعی امُ میکنم و رفت.
بابا هرچه میگفت همه گوش میکردند. بعد از پدر بزرگ، پدرم بزرگ خانواده بود. ارتشی باز نشسته که عادت داشت همه جا فرمانروایی کند. توی خانه، توی فامیل، توی پارک. توی اتوبوس هم که سوار میشد، داد میزد صلوات. وای به روزشان اگر کسی کم کاری میکرد. چند بار دیده بودم که سر همین چند نفر را کتک زده بود. فکر میکرد دنیا پادگان است و مردم همه سرباز. 
چند سال بعد شوهر جدید عمه طاهره مرد. این بار عمه نیامد، ما رفتیم خانه شان. عمه طاهره گریه کنان آمد دم در. با چشم گریان گفت دیدین چی شد؟ این یکی هم رفت... بابا در همان ابتدای ورود گفت طاهره، فراموش، طاهره فراموش. طاهره باز گفت چشم داداش و رفت برای خودش چایی نبات درست کرد و خورد و آرام گرفت.
همین روند ادامه داشت. بابا برای همه چیز فراموشی تجویز میکرد. من که میخواستم ازدواج کنم 10 میلیون کم داشتم. رفتم پیش بابا . گفت ببین تو دیگه مردی شدی. میخوای یه خانواده رو اداره کنی.به تو هم باید بگم؟ پس توی این 30 سال چی یاد گرفتی ؟ بعد داد زد. صابر، فراموش!! سعی کن فراموش کنی. 
من هم رفتم چایی نبات خوردم و بعد از عروسی فراموش کردم. کلا خانواده را چند سالی فراموش کرده بودم. تا همین شش ماه قبل. بابا توی این مدت سخت بیمار شده بود. توی جا افتاده بود و همه چیز را فراموش کرده بود. من اما وقتی رفتم گفت صابر ده میلیون جور شد؟ گفتم ها بابا. جور شد. گفتم تو خوبی؟ گفت آره بابا. خیلی خوب. خوب آرمونی. نگفتن بهت مادرت اینا؟ گفتم چی رو؟ زد زیر خنده. قاه قاه. گفت ینی تا این حد خوبم که حتی یادم میره باید برم تو موال بشاشم. همینجا ولش میکنم بره. دوباره زد زیر خنده. ما اما هیچکدام نخندیدیم. همینطور نشستیم بالای سرش . یک روز ، دو روز ، سه روز. روز چهارم پدر رفت. بعد از مراسم خاک سپاری مردم را بردیم سالن نفری یک پارچ چایی نبات دادیم با نوشابه. عمه طاهره رفت بالای منبر و گفت خان داداش رو خاک کردیم، چایی شیرین ها رو هم خوردید، حالا وقتشه که فراموش کنید. همه زدند زیر گریه. گفت مراسم عروسی ، شادی هم دارید بهش برسید. گفتند چشم همشیره. و رفتند. 
من اما توی سالن ماندم. ماندم هی به چایی نبات. چایی نبات. تا صبح چایی نبات. تاحالا چایی نبات میخورم به امید فراموشی. اما انگار نسخه های بابا فقط زمان زنده بودن خودش کارکرد داشت.




کلمات کلیدی :

ماهی گیر

ارسال‌کننده : مجید خانلری مقدم در : 94/11/7 1:24 عصر

بابت مرافه ای که با حسن آقا کرده بود پیشمان بود. هر روز چکمه میپوشید، دست سگش را میگرفت می آمد لب دریا که شاید حسن آقا دلش رحم بیاید برش گرداند به کار. صبح که حسن آقا دست خالی میرفت، لب دریا بود، بعد از ظهرهم که حسن آقا دست پر از دریا بر میگشت همانجا بود.حسن آقا اما ترجیح میداد کشان کشان تور ماهی ها را از توی قایق پائین بیاورد و روی زمین بکشد اما از عباس کمک طلب نکند. 
اتفاقا بارش از آن موقع که با عباس میرفت سنگین تر هم شده بود. اما حسن آقا سفت تر از این حرفها بود.
عباس چی ؟ سیگار میکشید. هی سیگار میکشید. میدید که حسن آقا محض رضای خدا یک ماهی به سگ عباس هم نمیدهد. 
فکری شده بود هاراگیری کند. میخواست از حسن آقا انتقام بگیرد. سیگار روشن داشت و کپسول گاز. دلش اما فقط برای سگش میسوخت. سگی که از کنارش تکان نمیخورد...

 




کلمات کلیدی :

آن شب که یلدا بود

ارسال‌کننده : مجید خانلری مقدم در : 94/10/3 2:23 صبح

شبی که قرار بود صبحش 29 آذر 93 باشد، طولانی ترین شب زندگی من بود. هی کش می آمد. نمیگذشت.ثانیه ها به دقیقه نمیرسید. هی از یک شروع میشد می آمد تا 59 دوباره می افتاد روی 1. 
جمعه بعد از ظهری که 28 آذر بود، پرت شدم توی شیشه. با دست و سر. اما دست چپ جلوتر از بقیه با شیشه برخورد کرد و پاره شد. از چند ناحیه. من فقط خون میدیدم که روی هوا پرت میشد. ترسیده بودم. فکر کردم رگم پاره شده. همینطور که داد میزدم راه پله ها را به سرعت رفتم پائین. دست چپم را با دست راستم گرفته بودم و داد میزدم. نمیدانستم چه شده. فقط میدانستم باید زود تر خودم را به بیمارستان برسانم. پائین پله ها که رسیدم از روی جا لباسی چادر گلدار مادرم را برداشتم و پیچیدم دور دستم. اعضای خانه که دست من را دیده بودند جیغ میزدند و گریه میکردند. هول شده بودند. نمیدانستند چیکار باید بکنند. خودم زود تر از بقیه در را باز کردم و رفتم بیرون. رفتم خودم را رساندم به درمانگاه. پرستار ناشی درمانگاه دستم را شلخته پانسمان کرد. نصف دستم را باند پانسمان پوشانده بود و نصف دیگرش لخت بود. چسب هایی که زده بود بدون واسطه روی خود زخم ها چسبیده بود. گفتند پول بریزید. منتظر نشستم پدرم برسد و پول بدهد تا بخیه بزنند. همه ی درمانگاه نگاهم میکردند. یکی از کارکنان درمانگاه آمد گفت : اگه کلانتری اومد الکی بگو تو خونه اینطوری شدم گفتم : مگه تو کجا اینطوری شدم ؟ گفت ینی دعوا نکردی؟ گفتم حالت خوبه ؟ گفت به هر حال میگم که ینی راستشو نگو دردسر نشه. در همین اثنی مادرم رسید. خودم را توی آینه نگاه کردم دیدم تمام لباس ها و سر و صورتم خونی شده. قیافه ترسناکی درست شده بود. دلیل نگاه مردم را فهمیدم. پرستاری که دستم را پانسمان کرده بود داشت با مادرم حرف میزد. فهمیدم دارد میگوید اینجا بخیه نزنید. دکترش خوب نیست. مادرم گفت بچم داره از حال میره . نمیشه که . کجا ببریم. بعد از این احساس کردم دارم می افتم. از حال رفتم. افتادم روی یکی از تخت ها. آب قند و شیرینی آوردند چپاندند توی دهنم. بعد تصمیم گرفتیم که برویم بیمارستان معیری. هوا سرد بود. رفتند از خانه لباس آوردند تنم کردند که برویم. از درمانگاه که رفتم بیرون دیدم دستم دارد یخ میزند. انگار خون توی رگهایش کم شده بود. 
رسیدیم بیمارستان معیری. با یک زحمتی خانم دکتر چسب های کاغذی را از روی محل هایی که پاره شده بود باز کرد. گفت تاندون. همکارش را صدا کرد. یکی خانم دکتر دیگر آمد گفت آره باید عمل پیوند بکنه. دوباره دستم را پانسمان کردند. باید میرفتیم بیمارستان 15 خرداد. بیمارستان تخصصی پیوند تاندون. رفتیم آنجا دوباره به یک زحمتی با سِرُم پانسمان را بازکردند و چیزی در نیافتند. جمعه شب دکتر خوب توی بیمارستان نداشتند. هر چه بود، فرعی بود. رفتیم عکس گرفتیم آوردیم. گفتند باید بستری شود. بستری ؟ تاحالا بستری نشده بودم. گفتند باید عمل شود. عمل؟ گفتم الان نمیشه یه جوری درستش کنین؟ مسخره بود. لباس آبی بیمارستان را پوشیدم، رفتم روی دست راستم آنژیووصل کردم، توی بخش بستری شدم. شام بیمارها را داده بودند. من باید ساندویچ میخوردم. با یک دست مجروح و یک دست دیگر که چون آنژیو داشت، نمیتوانستم مشتش کنم. در نوشابه را با یک دست باز کردم. ساندویچ را گذاشتم روی پاهام و با یک دست سس ریختم. نصف ساندویچ توی این عملیات ریخت روی تخت. سعی کردم که بتوانم با یک دست ساندویچ بخورم. سیر که شدم گفتند باید بروی حمام. حمام ؟ با یک دست؟ بله. باید میرفتم. دستی که مجروح شده بود را نایلون پیچ کردند و فرستادندم حمام. تیغ هم دادند. حوله و وسایل شوینده هم توی یک بسته پلاستیکی بود که درش پرس شده بود. رفتم توی حمام و به یک زحمتی توانستم لخت شوم و بروم زیر دوش. دست مجروحم نباید خیس میشد. چسب انژیوی دست راست هم همینطور. چند دقیقه زیر آب ایستادم. رفتم سراغ بسته که شامپو را در بیاورم، اما بسته پلاستیکی باز نمیشد. پلاستیکش خیلی سفت بود. در حمام را باز کردم و از لای در بیرون را نگاه کردم اما کسی نبود که کمک بطلبم. جمعه شب بود. برگشتم به تلاشم ادامه دادم. به زوری با دندان در بسته را باز کردم. کارم انجام شد. تمام شد. میخواستم خودم را خشک کنم اما حوله ای که داده بودند برای دست و صورت بود. برای این هیکل گنده بس نبود. این مرحله را هم رد کردم و رفتم روی تختم افتادم. تلویزیون داشت یک برنامه مزخرف پخش میکرد. همه داشتند نگاه میکردند.اما من هرچه میخواستم خودم را سرگرمش کنم نمیشد. یک نفر آنجا بیهوش افتاده بود. از کسانی که بستری بودند، یکی انگشتش زیر دستگاه قطع شده. یکی با در قوطی رب بریده بود. یکی با ارّه. یک بچه یک ساله هم توی راهرو بود که پایش رفته بود روی در قوطی تن ماهی و تاندون های پایش قطع شده بود. یک بند گریه میکرد. از من هم پرسیدند. توضیح دادم. ساعت 11 نشده یکی هوس کرد که بخوابد. تلویزیون را خاموش کرد و خوابید. پرستارها آمدند چرک خشک کن ریختند توی سرم و گفتند 12 به بعد آب هم نخور. چراغ ها را خاموش کردند و رفتند. مریض ها خوابیدند. فقط من ماندم با دستی که میسوخت و درد میکرد. باید در حالت خوابیده دستم را بصورت عمودی نگه میداشتم. کنار تخت یک میله داشت که دستم را به آن تکیه میدادم. اما کوتاه بود. بدتر دستم را درد می اورد. اما چاره ای نبود. اگر خون توی دستم می آمد خونریزی میکرد. همه چیز را مرتب کردم و آماده خواب شدم. اما صحنه های اتفاق جلوی چشمم می آمد. خوابم نمیبرد. هی صحنه ریپیت میشد. تکرار میشد. تا صبح 2000 بار افتادم توی شیشه. 2000 بار این اتفاقات تکرار شد. اعصابم به هم ریخته بود. درد دست یک طرف، اعصاب خرد هم از طرف دیگر سوهان روح شده بودند. نمیشد خوابید. 5-6 ساعتی گذشت. بلند شدم توی اتاق قدم زدم و بعد رفتم توی راهرو دیدم ساعت هنوز دوازده نشده. برگشتم به تختم گفتم باید تلاش کنم بخوابم. تلاش مفید فایده نشده. چشم روی هم نگذاشتم. داشتم فکر میکردم چه اتفاقات بدتری میتوانست بیفتد. هی فکر میکردم اگر کسی زیر آن پنجره بود و تکه های شیشه روی سرش میریخت چه میشد؟ حتما میمرد. 10 12 ساعتی گذشت دوباره رفتم توی راهرو دیدم ساعت تازه دو و نیم است. باز برگشتم روی تخت. یک بالش بود که نمیدانستم زیر سرم بگذارم یا زیر دستم. یک چیزی گیر آوردم زیر سرم گذاشتم و بالش را گذاشتم زیر دستم. ساعت حدود 4 بود که خوابم برد. داشت چشمهایم گرم میشد که یکهو خشم شب زدند. یکی محکم آمد تو و بلافاصله چراغ ها را روشن کرد. پشت سرش دو سه نفر دیگر آمدند و نفر آخر در را محکم کوبید. همه مریض ها از خواب پریدند و نشستند. این ها سربازان نازی نبودند. پرستاران نازی بودند که امده بود چرک خشک کن به سرم ها اضافه کنند.کارشان یک ساعتی طول کشید. سرم را که زدند و رفتند، 6 و نیم صبح بود. باز تلاش کردم که بخوابم اما نشد. برای همه صبحانه آوردند اما من نباید میخوردم. هوا کمی روشن شده بود. خیلی گرسنه بودم. ضعف شدید داشتم. بی خوابی انرژی ام را گرفته بود. رفتم لب پنجره و به کوچه نگاه کردم. به عابرانی که چند دقیقه یک بار رد میشدند. بعضی ها آرام آرام و بعضی با عجله. بعضی کیف به دست میرفتند سر کار و بعضی ها با نان تازه و کره و پنیر میرفتند خانه که صبحانه بخورند. من اینها را میشمردم و دسته بندی میکردم. قرار بود ساعت 8 بروم اتاق عمل. بعد از انجام یکسری کارهای اداری ساعت نه صبح رفتم اتاق عمل. سراسر استرس بودم. از بقیه هم شنیده بودم که فقط دستی که اسیب دیده را سر میکنند. کسی را بیهوش نمیکنند. این ترسناک بود. تقریبا همه هم همین را گفته بودند. لباس عوض کردیم رفتیم توی بخش اتاق عمل. پرسیدند جسم فلزی نداری؟ خالکوبی نداری؟ فلان نداری؟ بهمان نداری؟ نداشتیم. یکی آمد انگشت هایم را امتحان کرد. انگشت هایم را میگرفت میبست و میگفت باز کن. نمیشد. هرچه زور میزدم نمیشد. بدتر دستم درد میگرفت. بلاخره رفتم دراز کشیدم روی تخت عمل. یکی آمد سرم ریخت روی دستم و پانسمان را باز کرد. دستم که باز شد، احساس کردم که کناره ی دستم که بریده بود، آویزان شده. سنگینی اش را حس میکردم اما جرات نداشتم نگاه کنم. 
یک آمپول گاوی گذاشته بودند روی سینه ام که هرچه حساب میکردم هیچ جای من تحمل چنین آمپولی نداشت. داشتم توی اتاق عمل دنبال ستاره میگشتم که موقع بخیه زدن حواسم را به شمردنش پرت کنم. اما هیچ چیزی نبود. یک ماسک اکسیژن روی دهنم بستند و گفتند نفس بکش. داشتم دنبال ستاره میگشتم که یکهو احساس خفگی بهم دست داد و بیهوش شدم. بعد از 15 ساعت این شب طولانی به پایان رسیده بود. عملم 5 ساعت طول کشید و بعد از 5 ساعت آمدم بخش، با دستی که دو کیلو به وزنش اضافه شده بود و بیشتر از صد تا بخیه خورده بود.




کلمات کلیدی :

نه احمد بود، نه شاه

ارسال‌کننده : مجید خانلری مقدم در : 94/7/28 2:10 صبح

احمد شاه ، آخرین شاه قاجار، پسر محمد علی شاه، در دوازده سالگی و به احتمال زیاد قبل از احتلام و هنوز لگد بر گرده ی گربه نزده به سلطنت رسید.احمد شاه بواسطه سفرهای متعدد به فرنگ، شیفته ی فرانسه شده بود و پاریس را به بلاد پارس ترجیح میداد. 6ماه 6 ماه فرنگ بود. یک سفرش هم حدود دو سال طول کشید. اواخر کار آنقدر خوش بهش گذشته بود که درآمده بود " من حاضرم توی پاریس واکسی باشم تا توی ایران پادشاه " 
ایران دوران قاجار اگر جهنم نبوده، حداقل با بهشت پاریس هم فاصله ی زیادی داشته. اما این جهنم برای مردم و هنرمند و روشنفکر بوده نه کسی که توی گلستان زندگی میکرده. 
احمد شاه احتمالا سواد این را نداشته که بداند قبل از به قدرت رسیدن اجداد و هم قبیله هایش ایران، این ایران نبوده و هم قطاران او بوده اند که ایران را به این وضع دچار کرده اند. از طرفی عرضه ی بهبود اوضاع را هم در هیکل بد ریختش نمیدیده. پس ترجیح داده صورت مسئله را پاک کند. ترجیح داده که توی پاریس واکسی باشد. ترجیح داده، 33 ساله، جایی نزدیک پاریس بمیرد و جسدش را هم جایی دیگر خاک کنند. 
در اولین برخوردم با احمد شاه گفتم : آدم بیشعور و خاک بر سری بوده.
بعد از گذشت بیشتر از 100 سال از به سلطنت رسیدن احمد شاه، احمد شاههای زیادی در کنارمان زندگی میکنند، نفس میکشند، راه میروند و دائم میگویند از این خراب شده میروم. از این زندان میروم. از این لعنتی...
میروند. به هر ترتیبی شده، با هر ضرب و زور میروند خودشان را میرسانند پاریس و برلین و اونتاریو و لندن و توی رستوران ها و هتل ها مشغول خدمت رسانی به شهروندان درجه یک آن کشورها میشوند و انعام میگیرند. البته همه ی کارها شریف هستند و قابل احترام. 
اما اکثراین دوستان و همشهریان و آشنایان ما اینجا اگر پادشاه نباشند، حداقل وزیر و وکیل هستند. اما ترجیح میدهند توی کشورهای جهان اول مردگی کنند تا اینجا زندگی. 
تف به روح احمد شاه.




کلمات کلیدی :