سفارش تبلیغ
صبا

آقای طـــومـــار

اشعار، ترانه، دل نوشته‌ها، داستان‌ها، روایات... آقای طــومار مجید خانلری مقدم
صفحه خانگی پارسی یار درباره

چشمم کور

یکهو میگیرم پانزده ساعت میخوابم. بی‌قرص. بی هیچ چیز. همینطوری. بعد احساس میکنم به عالم و آدم بدهکارم. دلم میسوزد برای طلب کارانم. دوست دارم بردارم بروم یکی چند میلیون به حسابشان بریزم. به حساب پدر مادرم بیشتر. چند میلیارد مثلا. بعد میبینم ندارم. حالم بد میشود. از تشک و رختخوابم خجالت میکشم که این همه خوابیده ام. انگار توى خواب شاشیده باشم. ازشان معذرت خواهى میکنم. زمستان که بخارى روشن است از شعله هاى بخارى هم خجالت میکشم. از گاز مصرفى ام شرمنده ام. دوست دارم گریه کنم. میزنم توی خیابان، میروم ولیعصر بالا، باغ فردوس. همینطوری که دارم توی خیابان راه میروم فکر میکنم حیف این کفشها که دارند توی پای من مصرف میشوند، از بین میروند. احساس میکنم لیاقت این کفشها را ندارم. با پول خودم خریده‌ام‌ها. سالهاست دستم توی جیب خودم است. اما احساس میکنم من لیاقت این چیزها را ندارم. من برای چی باید زنده باشم این کفش و لباسها را بپوشم. برای همین کمتر از ماشین استفاده میکنم. سه هفته یکبار سوار میشوم یک ذره جلو عقب میروم که لاستیک‌هاش فاسد نشود. باطری نخوابد. بعد به همه میگویم من عاشق متروام. عاشق چی مترو آخر؟ کسخلی چیزی هستی؟ من عذاب وجدان دارم. یک عذاب وجدان ابدی. احساس میکنم هرچیزی که در اختیار من است، زیادی است. از سرم زیاد است. ارزان‌ترین لباسها را میخرم. ارزان‌ترین کفشها. ارزان‌ترین از همه چیز. ولی باز احساس میکنم من به اندازه این چیزها مفید نیستم. نبوده‌ام. 
میفتم روی دور وحشیانه کتاب خواندن. پشت هم فیلم دیدن. احساس میکنم اینطوری باید بهتر باشد. از کتابهای قبلا خریده شده شروع میکنم. هی میخوانم. هی میبینم. مینویسم. اما تمام نمیشود. احساسم همان است.
یکی لطفا بیاید این‌ها را از من بگیرد. این‌ها چی است که به من داده‌اید؟ به کی داده‌اید؟ حواستان هست؟ منم! 
سر صبح یکی را میبینم تو خیابان که کفش ندارد. یعنی دارد، کفشش پاره‌ است. کفش بچه‌اش کهنه است. من کفش‌ها را خیلی نگاه میکنم. به کفش حساسم. بغض میکنم. میخواهم سریع‌تر دور شوم. دور ازچه؟ کجا؟ چند قدم آن طرف‌تر یکی دیگر هست و کفش‌های من نو است. حیف. پابرهنه راحت ترم.
پدر مادرم را از همه حیف‌تر میبینم. هردفعه میبینمشان دوست دارم گریه کنم. با اینکه اهل تلفن حرف زدن نیستم، بعضی از روزها تلفن را برمیدارم بیخودى زنگ میزنم خانه. اگر مادرم بردارد، سراغ خواهرم را میگیرم. اگر خواهرم بردارد سراغ مادرم. اگر پدرم بردارد سراغ آن دو را. نمیدانم دنبال چه چیزی میگردم. آنها هم نمیفهمند. دوست دارم با گریه بگویم ببخشید. بعد آنها میگویند چه کار کرده‌ای؟ کاری نکرده‌ای که. همین. همین که هستم را. ببخشید. اما رویم نمیشود پشت تلفن بزنم زیر گریه. چون میدانم آنها حتما فکر میکنند این طرف اتفاقی افتاده. بعد سریع خودشان را میرسانند اینجا. بعد حیف‌تر میشوند. من بیچاره‌تر. چه حسی است آخر؟!
تیغی، تیری، تبری چیزی بدهید دستم، گوشم را ببرم. دستم را قطع کنم. چشمم را کور کنم، شاید آرام شدم.