سفارش تبلیغ
صبا

آقای طـــومـــار

اشعار، ترانه، دل نوشته‌ها، داستان‌ها، روایات... آقای طــومار
صفحه خانگی پارسی یار درباره

هزار سودا

دیروز صبح از خواب بیدار شدم ، دیدم بیست و چهار ساله شده ام . شب خیلی راحت و عادی خوابیدم و صبح بیست و چهار ساله برخواستم .
در ابتدا همه چیز عادی بود - یا حداقل اینطور به نظر میرسید -. 
اما بعد از اینکه صبحانه خوردم یک دردی در دو طرف سرم احساس کردم . سر درد روز تولد مثل بمب اتم است . خانه خرابت میکند . رفتم آب خوردم که شاید بهتر شود . نشد . همینطور که دست گذاشته بودم روی سرم ، احساس کردم جایی که درد میکند بر آمده شده . 
میدانید که موقع درد ممکن است آدم توهم هم بزند . رفتم دستشویی دست و صورتم را شستم ، یک نگاهی از توی آینه به خودم انداختم . سرم را به دو طرف چرخاندم دیدم که نه انگار دو طرف سرم کمی باد کرده. انگار که توی خواب به جایی خورده باشد
رفتم یکی را از توی کوچه صدا کردم گفتم ببین به نظر تو هم سر من برآمده شده ؟ 
نگاه کرد . بعد با اکراه دست زد . گفت "تومور مغزیه انگار. باید بزنی آمبولانس " گفتم " خیل خب بابا . حالا برو گمشو "
در را بستم برگشتم تو. باز دست کشیدم دو طرف سرم دیدم که انگار تورمش بیشتر شده . مثل شکم زنهای حامله هی جلو تر می آمد . انگار میخواست وضع حمل کند . هی بزرگ و بزرگتر میشد . 
گفتم شاید خواب خوبش کند . رفتم خوابیدم . بعد از ظهر که از خواب بلند شدم همه خانه بودند . برگشته بودند . از اتاقم رفتم بیرون . داشتند هندوانه میخوردند . مادرم حواسش به هندوانه خوردن بود . سرش پایین بود . گفت "تولدت مبارک . بیا بشین هندونه بخور روز تولدی" . 
رفتم بنشینم کنارش هندوانه بخورم . همین که نشستم فریاد و زد و بلند شد . رفت چسبید به دیوار ته اتاق . جیغ میزد . من مات و مبهوت نگاهش میکردم . گفتم "سرم درد میکنه آره . باد داره "
زبانش بند آمده بود . بعد زد زیر گریه با دست اشاره کرد به من . بلند شدم رفتم جلوی آینه ببینم چه خبر است . دیدم سرم زائیده است . بله زائیده . به روش تولید مثل سلولی . سرم بزرگ شده و بعد هم به دو تا قسمت تقسیم شده . پیش از این یک سر داشتم و هزار سودا اما حالا دو تا سر دارم که شاید بهتر جوابگوی سودا هایم باشد .


همه با هم دل میکنیم

بر میگردم . بعد از سالها . از پنجره ی هواپیما ، شهر همان شهر است .به همان رنگی که زیر نور آفتاب چند سال قبل بود . فقط ساختمان ها مقداری بلند تر شده اند .
به سمت محل قدیمی میروم که خانه ی قدیمی مان در آن بود . کوچه مان اما همان کوچه نیست . کوچکتر شده . طرح اتوبان ، کمر کوچه را شکسته . نصف کرده . خانه مان اما بزرگتر شده ، قد کشیده . درختهای قدیمی اش را ریخته دور . در و پنجره های چوبی را هم . آنهایی که قبلا توی این خانه زندگی میکردند دیگر نیستند . یکی هم خود من ، که سالها نبودم. هیچکدام از همسایه ها را نمیشناسم . سری به مغازه ها میزنم . کاسب ها هم یا مرده اند یا عوض شده اند . مغازه ای که بقالی بود با نانوایی و چند تای دیگر تجمیعش کرده اند . شده یک فروشگاه بزرگ . مال . تعمیرگاه آقا نوری دیاگ میزند . آقا نوری اما نیست . یکی لاغر تر صاحب مغازه است. 
دنبال خانواده ام میگردم .توی شهری که هیچ چیزی آشنا نیست . نور خورشیدش آدم را آزار میدهد . آدمها هم رنگ عوض کرده اند . هیچ کدام آنطوری رفتار نمیکنند که پیش از این دیده بودم. خاطراتم گم شده است . کسی دزدیدتشان. من این شهر را نمیشناسم . 
میروم به گورستان . گورستان شکل سابقش را دارد . همان حال و هوا . اما بزرگتر شده . یکی یکی قبر ها را نگاه میکنم و راه میروم . اسم ها . چهره ها . گل ها . سنگ ها
تاریخ هایشان اغلب مربوط به مدتی است که من اینجا نبوده ام . یکی یکی میبینم و حسرت میخورم . جاهایی بغضم میگیرد . کسانی که فکر میکردم باید زنده باشند را هم میبینم که خوابیده اند. میروم جلوتر . گور ایران ، دختری که دوستم داشت . به چشمهای شادش نگاه میکنم . میخندد . یکبار بهم گفت چشمهایت چقدر غم دارد . میگذرم ازش . گوری دسته جمعی میبینم . می ایستم . از گورهای دسته جمعی نباید راحت رد شد . می ایستم با تامل نگاه میکنم . اسم ها را میخوانم . اسم خانواده ام هم در میانشان هست . اسم خودم را هم پیدا میکنم .تاریخ مرگمان ، تاریخی آشناست . اما علت مرگ ذکر نشده . مینشینم فکر کنم که این چه تاریخی است . چیزی یادم نمی آید . به جواب رسیدن زحمت دارد . برمیگردم از اول تاریخ سنگ های دیگر را نگاه میکنم . همینطوری برمیگردم .از روی هر سنگی که میگذرم انگار یک سال به عقب میروم . به سنگی میرسم که تاریخش همان تاریخ رفتن من است . صاحب قبر هم آشناست . دوست صمیمی و قدیمی . در همان تاریخی که من رفته ام ، مرده است . 
قبر اش را آب میریزم . میبوسم . گلی میگذارم . میروم میخوابم توی همان گور دست جمعی . کنار خانواده ام .